هاملت در نمنم باران
| هاملت در نمنم باران | |
|---|---|
| نویسنده | اصغر عبداللهی |
| نوع رسانه | کتاب |
کتاب هاملت در نمنم باران مجموعه داستانهای اصغر عبداللهی است که در نشر چمشه منتشر شده است. چهار داستان از چهار شخصیتی که به تئاتر و هنر گره خوردهاند و زندگیشان تحت تاثیر آن، تغییر کرده است.[۱]
اصغر عبدالهی از کارگردانان و فیلمنامه نویسان به نام ایرانی است که این بار هم اثری جدید و متفاوت با نام هاملت در نم نم باران را ارائه کرده است. این اثر که مجموعه ای از چهار داستان کوتاه درباره ی شخصیت های بزرگ تاریخ نمایش است، هاملت در نم نم باران. پیراهن گمشده هدا گابلر، آبی های غمناک بارُن و این جاست آن که اتللو بود. اصغر عبداللهی در این داستانها، روایتی را از زندگی چهار شخصیت بزرگ تاریخ نمایش نوشته شده است. از آدمهایی که ایدهآلیست بودند و حالا دنیا آنها را فراموش کرده است و آنها هم دنیا را. اما بعد از این مدت، در تلاشند تا دوباره جایگاهشاه را در جهان به دست بیاورند. این داستانها زندگی مردمی عادی و معمولی است که با تئاتر گره میخورد. بعد از آن، تغییر میکند. داستانهایی که نشان میدهد دنیا، بدون هنر، ارزش چندانی ندارد. داستانهایی که هرچند کوتاهند، اما دنیای کاملی را پیش پای مخاطبانشان قرار میدهند. قصه هایی از افکار و کردار انسان های ایده آلیست و فراموش شده را به خواننده عرضه می کند. داستان انسان هایی که جهان آن ها را به فراموشی سپرده و حالا آن ها، تلاش در به چنگ آوردن جهان و ارتقای زندگی خود دارند. سه اثر دیگر در این مجموعه به جز هاملت در نم نم باران که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده، شامل پیراهن گمشده ی هدا گابلر، آبی های غمناک بارون و این جاست آن که اتللو بود، می باشند. از ویژگی های ممتاز این مجموعه این است که عبدالهی خود را در خدمت قصه قرار داده و سعی نمی کند تا با نثر و نوع نگارش خواننده را فریب بدهد. هر خلاقیتی که در داستان به کار رفته، از بطن خود قصه برمی آید و فضای پلیس قصه و غیرقابل اعتماد بودن راوی های داستان از ویژگی های دیگر این اثر است. فضاسازی ها بسیار قوی بوده و پردازش آن به نوعی بر روند قصه گویی چیره شده است. در هر چهار داستان زمینه های مشابهی یافت می شود؛ مثلا تمام قصه ها درباره ی آرتیست های غیرایرانی و اکثرا ارمنی می باشد که در دهه ی بیست شمسی به تهران آمده تا به اجرای تئاتر بپردازند. انسان هایی سرگردان که روح آن ها با این چهار نمایش نامه ی مشهور گره خورده و هر کدام نمایشگر یکی از آن ها می باشند. زبان روان و ساده نویسنده و همچنین خلاقیتهای نمایشی و هنری این اثر، از جمله نقاط مثبت این اثر است. [۲][۱]
برای کسانی که کتاب را نخواندهاند
خلاصه کتاب
کتاب «هاملت در نم نم باران»، مجموعه ای از چهار داستان کوتاه ایرانی به قلم نویسنده، کارگردان هنری و فیلمنامه نویس سرشناس فقید، اصغر عبدالهی می باشد. کتاب هاملت در نم نم باران پنجمین و آخرین اثر داستانی از این نویسنده است که یک سال قبل از مرگ او و در سال ۱۳۹۸ به همت انتشارات چشمه چاپ شده است. این مجموعه را می توان ادای دین اصغر عبدالهی به تئاتر و صحنه تعبیر نمود و شاید حتی، آخرین پیام او برای مخاطبین آثارش باشد. در این کتاب چهار داستان از آدم هایی سرگشته را می خوانیم که گره خورده با چهار پیس (نمایشنامه) معروف جهان هستند. اصغر عبدالهی در این کتاب برای روایت عاشقانه های خود، از بزرگترین نمایشنامه های جهان کمک گرفته است. حوادث داستا ن ها در سال های ۱۳۲۰ خورشیدی اتفاق می افتند و اغلب فضای جنوبی (جنوب ایران) دارند. داستان های این مجموعه عبارتند از: «هاملت در نم نم باران»، «آبی های غمناک بارن»، «پیراهن گمشده هِدا گابلر» و «اینجا است آنکه اتلو بود». در تمام داستان های این مجموعه رد پای کاراکتر های شناخته شده تئاتر به چشم می خورد؛ هاملت، هداگابلر، اتللو و…
داستان های این مجموعه، هر کدام با وجود مستقل بودن، از نظر محتوایی باهم ارتباط دارند و آنچه آن ها را به هم ربط می دهد، تئاتر و تاریخ است. خلاصۀ داستان ها از این قرار است:
«هاملت در نم نم باران»: این داستان درباره جوانی هنرمند است که در دهه بیست شمسی، به تهران می آید تا در یک گاردن پارتی با هدف خیرخواهانه شرکت کند. او تصمیم دارد در این مهمانی نمایشنامۀ هملت را اجرا کند. اما قبل از رفتن به آنجا، در قهوه خانه ای مورد استنطاق آژان ها قرار می گیرد و مجبور می شود نمایش خودش را، در قهوه خانه و با حضور چند نفر مشتری اجرا کند…
«آبی های غمناک بارن»: این داستان نیز در دهه بیست شمسی و تهران می گذرد و داستان آن درباره اجرای نمایشنامه باغ آلبالو اثر چخوف است. این داستان درباره پسر نوجوانی است که پادوی یک مغازه قنادی معروف در تهران است، او به واسطه یک کارگردان نمایش و یک مترجم نمایشنامه، با دختری بازیگر نمایش آشنا می شود. دختر که دلباخته جوان شده، برای نزدیک شدن به او نقشی فرعی در نمایش اضافه می کند تا پسر آن را بازی کند.
«پیراهن گمشده هدا گابلر»: این داستان کوتاه، که فضای جنوبی دارد، روایت عشق یک مامور شرکت نفت به دختر نگهبان تالار آمفی تئاتر همان شرکت است. داستان چند راوی دارد که هریک داستان یکسانی را از زاویه دید متفاوت روایت می کنند. درواقع با هر بار تغییر راوی، چیز های جدیدی از داستان کشف می شود که مخاطب را غافلگیر می کند.
«اینجا است آنکه اتللو بود»: این داستان ماجرای یک بازیگر تاتر ارمنی، زن و دو دختر او است که برای اجرای نمایشنامه اتللو به جنوب سفر کرده اند. بارن ماروتیان که به سلطان صحنه معروف شده، نقش آفرین اتللو مغربی در آبادان است. در طول داستان اصلی، روایت پسر نوجوانی که وظیفۀ فراهم کردن اسباب آرامش بارن و خانواده اش را بر عهده دارد را نیز می خوانیم.
داستان های مجموعه هاملت در نم نم باران، روایت هایی خاص، پر تعلیق و پر کِشش درباره شخصیت های معمولی در جهان است که به تئاتر پیوند خورده و از روزمرگی خارج می شوند. از مهم ترین ویژگی های این مجموعه داستان ها می توان به دیالوگ های قوی و باورپذیر، انتخاب فضای دهه بیست شمسی، سبک نوشتار قدیمی آن دوران، توجه به جزییات ریز روزمره زندگی، حال و هوای جنوبی، شخصیت پردازی های حساب شده و قصه گویی بسیار عالی آن اشاره کرد. حال و هوا و فضاسازی داستان ها با موضوع انتخابی نویسنده به خوبی منطبق شده و ترکیبی موزون و درگیر کننده ایجاد کرده اند. داستان های کتاب هاملت در نم نم باران، اشاره به بعضی وقایع تاریخی ایران نیز دارند. با وجود اینکه آشکارا اسمی از این وقایع برده نشده، اما تمام جزییات داستان ها، صحنه و فضا و دیالوگ های بین شخصیت ها به گونه ای کنار هم قرار گرفته اند که آن وقایع را در ذهن خواننده تداعی می کنند.[۳]
برشهایی از متن
طغرل سبیل پرپشت حنا بسته را با انگشتانش شانه کرد. آژان از جیب یونیفرم جعبه ی چوبی سیگارهای دست پیچ مهیاشده اش را درآورد. با انبر زغالی از منقل برداشت، فوت کرد به زغال تا گر بگیرد؛ بعد سیگار را گیراند. «به منم بده مظفرجون، منم می خوام. هوس کردم. صب عادت ندارم جناب، ولی حالا تو این بارون شلاقی تهرون هوس کردم یه نخ بکشم. باورت می شه قهوه خونه چی باشی اما خلقیتا اهل دودودم نباشی؟ الآن هوس کردم.» «مکالمه، دیالوگ با مرگ؛ چه طور؟ چرا این شازده دانمارکیه، فرمودین به چه نام؟» «هاملت.» «هاملت. چه طور این طور قصدی داره؟ چی می گه؟» «مکنونات درون.» مرد میانه سالی در قهوه خانه را با احتیاط تا نیمه باز کرد؛ سرک کشید.
یادم نیست چه جوری جلو خانم ایستاده بودم، ولی مزه ی شور عرقی رو که رسیده بود به گوشه ی لبم و با زبون گرفتمش که چکه نکنه، یادم هست. باید می گفتم با اجازه و نگفتم. باید سرم رو می انداختم زیر اما مث آدمای برابر و متشخص به ماه جهان خانم نگاه می کردم. حتی بعد از هر دیالوگ خانم، به تایید تبسمی هم داشتم. بعدها بود که مسیو بغوسیان گفت« تو آینه نگاه کن تا دستت بیاد نگاه کردن چند جوره، و تمرین کن تا اون جور که درسته نگاه کنی.» اون موقع یادم نیست چه جوری نیگا می کردم به خانم. ماه جهان گفت« آنتوان پاولوویچ چخوف. صحنه یک باغ است پر از درخت گردو و چنار و بید مجنون. وسط باغ یک میز فلزی و دو صندلی هست. یک تاب ننویی هم به دو درخت بسته اند. مادام کریستوا- یعنی من- در ننو دراز کشیده و کتاب می خواند. تنهاست و صدای گنجشک ها می آید. ( به من گفت) تو روسیه درخت گردو هس؟» در غفلت محض بودم، اولا، یه قطره عرق سریده بود تو چشمم و چشم راستم می سوخت. ثانیا، اون موقع داشتم به کفش کوچک و سفید خانم نگاه می کردم که توی یه نقاشی دیده بودم. پای یه رقاص بود که روی پوزه ی هر دو پا ایستاده بود و دست هاش رو صلیب وار باز کرده بود. گفتم« حتما هس.[۲]
[۴]