مهدی محبتی
| مهدی محبتی |
|---|
دکتر مهدی محبتی، استاد دانشگاه تهران، عرفانپژوه و منتقد ادبی است که تاکنون بیش از ۱۶ کتاب و ۴۵ مقاله از ایشان منتشر شده است. «کارنامه مولوی پژوهی در ایران»، «پهلوان در بن بست»، «بدیع نو: هنر ساخت و آرایش سخن»، «سیمرغ در جستجوی قاف» و «اندیشههای فلسفی اقبال لاهوری» از مهمترین آثار اوست.[۱]
زندگی و یادگار
درسگفتارهای عرفانپژوهی
«پیمانههای بیپایان» عنوان مجموعه نشستهایی با موضوع عرفانپژوهی است که با تدریس دکتر مهدی محبتی در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شده است. این نشستها که مجموعاً ده جلسه بوده است، از بهمنماه سال ۱۳۹۴ آغاز شده و در سال ۱۳۹۵ پایان یافته است. محور این جلسات، عرفان و مدرنیسم، آداب و اخلاق عرفان است.[۳]
دیدگاه و اندیشه
شروح مثنوی
ما دو نوع شرح مثنوی داریم و در حیطه شرح نازل مثنوی، میتوان از الیف شافاک یا سعیده قدس نام برد که از نظر یک محقق و کسی که با منابع تراز اول آشناست، آثارشان یک مشت نوشتههای عوامفریبانه است و متوسطان آن را دنبال کردهاند. در این زمینه دو نگرش میتوانیم داشته باشیم، به یک معنا نیازی به نوشتن شرح جدید نیست، زیرا هر کسی بخواهد اثری را خوب و درست و عمیق بفهمد باید به خود متن اصلی مراجعه کند و هرگونه ترجمه و معناکردن و هر شکل دیگری که از آن اثر ارائه دهیم شکست آن اثر است و ما از طریق خود شعر و روابط جمله میتوانیم به اوج آن اثر پی ببریم. اما از یک نگاه هم میشود گفت که بله نیاز به شرح جدید داریم زیرا همه نمیتوانند اصل معنی موجود در هر کتابی را بفهمند و ما با تنزل متن آن کتاب میتوانیم به کسانی که خیلی با متن همراه نیستند کمک کنیم.[۴]
اشباع شروح آثار مولوی
آنقدر کلاسهای مثنوی و شرحهای مثنوی زیاد شده است، هرکسی به خودش اجازه میدهد و احساس صلاحیت میکند که شرحی بر مثنوی بنویسد. از آنجایی که ما نیز مرکزی نداریم که صلاحیت علمی این افراد آزمون و خطا شود که بفهمیم چه کسی میتواند یا چه کسی نمیتواند و این متون در واقع یک جورایی بیسرپرست هستند، هرکسی چیزی میگوید. ولی از آنجایی که طیف مخاطبان هم متنوع هستند و کسانی هستند که جز با شرح فروزانفر و شرح حاج ملا هادی سبزواری و یا خوارزمی پایینتر نمیآیند و به کمتر از این شرحها راضی نمیشوند و کسانی هم هستند که از شرحهایی که در حال حاضر هم در بازار وجود دارند و برای متوسطین تنظیم شده است استقبال میکنند. نگارش این شروح متوسط زیاد هم شده است و بسیاری از افراد به آنها مراجعه میکنند اما هنوز جای کار زیادی دارد و به نظر من هنوز شرح جدیای که تمام مثنوی را کار کرده باشد پیدا نشده است.[۴]
تاریخِ قویتر از فرهنگ
ما جزء معدود کشورهایی هستیم که تاریخ فرهنگمان خیلی قویتر از فرهنگ روزگارمان است و هدف این است که نسل جدید، افراد جدید، به ویژه جوانانها با اندیشهها و افکار و ذوق زیباییشناسی و زبانورزی و تخیل عمیق بزرگان گذشته آشنا شوند و زندگیشان را از لطایفی که در این آثار وجود دارد پر کنند و زمانه را دست خالی به آخر نیاورند.[۴]
تفاوت کتب مثنویپژوهان اخیر و شارحان مثنوی در گذشته
یک تفاوت بین آثار گذشته و امروز این است که در گذشته کسی جرات نمیکرد به سراغ مثنوی برود مگر اینکه صلاحیت و لیاقتش را استاد یا مجتهدی تایید کرده باشد یا در عرف خودش را نشان داده باشد. الان با توجه به فرهنگسراها و خانههای فرهنگ و خصوصیخانهها و کلاسهای عام، کسانی هستند که از روی مثنوی نمیتوانند بخوانند، ولی شارح مثنوی یا گوینده مثنوی شدهاند. البته نباید مردم را از هیچ اثری محروم کرد و هر کسی به اندازه وسعش از این خوان گسترده الهی بهره میبرد، ولی یک تفاوت عمده بین آثار قدیم و جدید این است که در گذشته چون فرهنگ در این حد گسترش پیدا نکرده بود، شارحان خاص بودند و خوانندههای مثنوی هم خاص بودند. ولی اکنون هم شارحان عام شدهاند و هم خوانندگان عام شدهاند. اکنون به عنوان بهترین اثر در این حیطه شرح مثنوی، میتوان از الیف شافاک یا سعیده قدس نام برد که از نظر یک محقق و کسی که با منابع تراز اول آشناست اینها یک مشت نوشتههای عوامفریبانه است و متوسطان آن را دنبال کردهاند. اما بخش روایی ملت عشق کار خوبی است و میتوان داستانسرایی اش را تشویق کرد، اما برای کسی که با مقالات شمس و با مثنوی آشناست جای تامل و تمسخر است که آثاری مثل «کیمیا خاتون» سعیده قدس تبدیل به اثر برتر مولانا پژوهی در فرهنگ ما میشود. شرح مثنوی نیز به همین ترتیب است. شرحهایی که اکنون در بازار موجود است بهجز چندتایی که بین اهالی تحقیق مد نظر است، بیشتر برای طبقه متوسط ادبیات و حتی پایینتر از متوسط اشباع کننده است.[۴]
مثنوی و مولانا
در کل مثنوی و مولانا اگر جزو خورشیدهای فرهنگ ما نباشند، ستارهای درخشان در شب تار فرهنگ ما بوده و هستند. ما نباید با نفی آثار ضعیف و انکارشان، خوانندگان و علاقهمندان را به کلی از فرهنگ کلاسیک خودمان محروم بکنیم. یادمان باشد اگر کودکی را از شعر مولانا محروم کردیم قطعاً و حتماً به سراغ آنچه که ما میخواهیم نمیآید و ممکن است کل اثر را نفی کند. اگر نمیخواهیم بهسراغ عرفان و عارفان دورتر برود همین واسطه که مولانا و مثنوی اوست را نگه داریم که خیلی به سنت و دین و فرهنگ ما نزدیکتر است تا فرهنگهایی که در غرب دور و شرق دور ارائه میدهند. ما نمیتوانیم کودکانمان را از خواندن آن آثار محروم کنیم و از آنها بخواهیم فقط آثاری که خودمان در اختیارشان قرار میدهیم مطالعه کنند. به هر حال مثنوی و مولانا خیلی نزدیکتر از دون خوان، کریشتو مورتی یا اوشو به ما است.[۴]
=بایزید بسطامی
بیتردید یکی از نامورترین چهره های عرفان ایرانی- اسلامی، بایزید بسطامی است که به دلیل نوع نگاه، حالات و مقاماتِ ممتاز متمایز و به ویژه اقوال خاص و متفاوت، از حرمت و احترامی درخور و شگفت بهره ور بوده است و همواره ارادت و محبت ویژه ای را از جانب صوفیان و بزرگان فرهنگ عرفانی نصیب خود ساخته است که حجم عظیم گفته ها و حکایات و اقوال مرتبط با او در متون صوفیانه، گواه این جایگاه ممتاز است. در میان همه این حرمت ها و احترام ها، گه گاه به برخوردهایی از نوعی دیگر در باب شخص و شخصیت بایزید برمی خوریم که از جهات بسیار قابل تأمل و توجّه است که یکی از آنها، نوع نگاه دیگرگون و خاص شمس تبریزی است. شمس از همان لحظۀ نخست ظهور عامش در تاریخ فرهنگی – عرفانی زبان فارسی (ملاقات با مولوی)، خود را درگیر معمای وجودی بایزید می بیند و تا آخرین ایام غیبتش نیز آن را از یاد نمی برد و هیچ گاه در برابر جریان غالب بایزیدستایی، سر تسلیم فرونمی آورد و در مدتِ کوتاهِ نکته گویی هایش با حدّت و شدت، احوال و اقوال و افعال بایزید را مورد چند و چون قرار می دهد و در نهایت با نقد کرده ها و گفته های بایزید، جایگاهش را به شدت به چالش می کشد و فرومی اندازد.[۵]
جایگاه و نقش عرفان و ادبیات عرفانی در قیاس با سایر حوزههای ادبیات فارسی
ادبیات عرفانی را میشود مهمترین بخش ادبیات کلاسیک قلمداد کرد، هم به حیث تأثیری که بر ادب گذشته ما گذاشته و هم به حیث جذابیتی که در دوره مدرن دارد. یعنی دو شاخصه عمده را دارد: یکی اینکه دیرینه خیلی مستحکمی دارد و کتاب و شخصیتهای فوقالعادهای از درون این فرهنگ جوشیده و تأثیر اجتماعی مهمی هم بر فرهنگ گذشته ما داشته است. دوم اینکه، الآن محصول قابلعرضهای است. شما ممکن است یک محصولی درگذشته داشته باشید که آن زمان خیلی پربار و ثمربخش بوده، اما الآن ممکن است چیزی برای عرضه نداشته باشد. به همین خاطر میشود عرفان کلاسیک فارسی را شاه شاخه درخت فرهنگ ایرانی قلمداد کرد. یعنی مهمترین شاخ و پربارترین میوه این درخت. حالا اینکه چرا به این صورت درآمده، چرا به این حالت افتاده! مثلاً اینکه چرا فرهنگ ما بیشترین تلاش خودش را معطوف به عرفان کرده، تازه آغاز ماجراست. چرا حماسه تا قرن پنجم میآید و در قرن ششم افول میکند یا جریانهای موازی دیگر مثلاً ادبیات تعلیمی، ادبیات عاشقانه یا غنائی. اینها همه به شکلی در ادب عرفانی هضم شدند، بهجای اینکه مثلاً ادبیات عرفانی در ادبیات غنائی هضم شود. خوب بههرحال وقتی خوب نگاه کنیم، ادبیات عرفانی همشکلی از ادبیات غنائی است. چون در اصل، عرفان درون عشق است، ولی برعکس عمل میشود؛ آنقدر عرفان در فرهنگ ما قوی پیش میرود که ادبیات عرفانی هم در ادبیات غنائی هضم میشود. حتی کتابهایی مثل «هفتپیکر» یا داستانهای عاشقانه شاهنامه سعی میشود یک تحلیل عرفانی از آنها ارائه شود. حالا اینکه ریشه این در چیست و چه زمینهای باعث به وجود آمدن چنین جریانی شده، قابلبحث است. بههرحال در پاسخ به این سؤال که ادبیات عرفانی ما چه جایگاهی دارد، میشود گفت مستعدترین و فکورترین شخصیتهای گذشته ما را معطوف به خودش کرده و حتی الآن شما نگاه کنید، سه یا چهار نفر از آدمهای بزرگ در حیطه ادبی را تصور کنید؛ فروزان فر با نقد ادبی و کتاب سخن و سخنوران شروع میکند، اما آخرش سر از کجا درمیآورد؟ از مولوی. زرینکوب هم با نقد ادبی شروع میکند، اما درنهایت به «سِرّ نی و نردبان شکسته» میرسد. جلال همایی همینطور. شفیعی در حد خودش همینطور، از صورِ خیال و موسیقیِ شعر شروع میکند، الآن دیگر یکسره جذب پیران خراسان و... شده است.[۱]
دلیل جذبه ادبیات عرفانی
اکسیری در این وسط هست که این فرهنگ عرفانی مستعدترین استعدادهای گذشته و امروز ما را جذب خودش کرده است. بنابراین نمیشود بهسادگی از کنارش گذشت و بگوییم مشتی حرفهای زیباست یا این استعدادهای درجهیک در طول تاریخ اشتباه کردهاند که جذب این پدیده شدهاند. به همین خاطر روی این مسئله نباید خیلی خام وارد شد. مثلاً کسی مثل کسروی وارد قضیه شد، اما پخته وارد نشد و نتوانست همۀ ابعادش را ببیند. البته یک عده هم آنقدر غرقش میشوند که نمیتوانند خودِ عرفان را تحلیل کنند و این دو آفتی است که در برخورد با پدیده عرفان کلاسیک ما وجود دارد. همینکه یا آنقدر جذبش میشوند که غرق میشوند و نمیتوانند آن را درست ببیند یا آنقدر بیگانه میشوند که امکان ورود به آن را ندارند. مثلاً مهدی حمیدی از نمونه کسانی است که نمیتوانستند با آن ارتباط برقرار کنند یا کسروی. حتی آدمهایی که نهتنها در معاصر، که درگذشته مدعی فلسفه و عقلانیت هستند یکجورهایی باز در آخر دچار این قضیه میشوند، مثلاً نمونه بارزش ابنسینا که سمبل عقلانیت تاریخی و فرهنگی ماست ولی چه میشود که آخر عمر به این سمت گرایش پیدا میکند و... الآن هم بخشی از مستعدترین بچههای دوره دکتری ما، اساتید دانشگاه ما و نه حتی در حیطه ادبیات که در حیطههای دیگر علوم انسانی باز مبتلا به این عرفان میشوند. واقعاً باید در آن تأمل کرد که چه ویژگی و «آنی» در آن هست که همه را مبتلا به خود میکند.[۱]
معایب و محاسن عرفان پروری
هر چیزی که در دنیا به وجود میآید، یکچیزی به ما میدهد و یکچیزی را در عوض از ما میگیرد. عرفان به خاطر شرایط تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اکولوژیکی ما توانست حرف اول را در تاریخمان بزند، اما در عوضِ چیزهایی که از ما گرفت. عرفان میتوانست آنقدر عرصه را برای حوزههای دیگر تنگ نکند. یکی مثلاً نظریهپردازی و عقلانیت تاریخی ما، چون عرفان اساساً یک امر شخصی است و ما نمیتوانیم بگوییم یک تجربه مشترک در عرفان داریم. این نکته بسیار مهمی است. مثلاً بگوییم سی نفر، یک تجربه مشترک از امر قدسی را تکرار کنند. این همان نکتهای است که من در مورد منطقالطیر عطار هم گفتم که اگر منظور از دیدن سیمرغ، حضرت حق است، این تجربه مشترکِ عرفانی را دچار تناقض میکند، اگر پرندهها را نماد سالکان بگیریم، وقتی سی پرنده به دیدار سیمرغ میرسند، آیا سی پرنده که نماد سی آدم است، میتوانند یک تجربه واحد از سیمرغ را داشته باشند که آن را همسان ببینند!؟ اگر بگوییم بله! پس فردیت آنها چه میشود؟ اگر بگوییم نه! پس اینجا این سیمرغ نمیتواند همان سیمرغ باشد. به همین خاطر بعضی گفتهاند این سیمرغ، خدا نیست. مثلاً نفسِ کل یا جبرئیل یا چیز دیگری است. درست است که عرفان ما را در بعضی تجربههای فردی و قدسیِ عمیق بهجایی رساند که حرف اول را در دنیا بزنیم، ولی از برخی جهات اجتماعی، این متفکران را آنقدر جذب خود کرد که آنها را از نظریهپردازی و سیستمسازی دور کرد. یکی از آفتهای فرهنگی ما این است که سیستم فکری نداریم و خود این عرفان بزرگترین سیستمی است که ما خلق کردیم. شما کل نظریهپردازی گذشته ما را نگاه کنید یک سیستمساز، یک نظریهپرداز که پارهها و اجزای تفکرش باهم همخوان باشد، نداریم. شارح داریم، خود ابنسینا شارح است، اما سیستمساز نیست. فارابی اولین کسی است که سیستم میسازد. منظورم از سیستم چیست؟ یعنی یک نظریهای که بشود جهان، جامعه و انسان را در پرتوی آن تبیین کرد. شما مولانا را بهعنوان بزرگترین سمبل تجربه عرفان ما که صدها نکته در مورد انسان، در مورد عشق دارد در نظر بگیرید، اما آیا توانسته این را سیستمسازی کند؟ البته شاید هم قشنگی مولانا در همین باشد که سیستمساز نیست، اگر سیستم سازی میکرد بهنوعی حل میشد، فعلاً به این قسمت کاری نداریم. اما یک کسی که بیاید و در این فرهنگ مثل هگل یا کانت سیستمسازی کند را نداریم، البته تا حدودی میشود فارابی را استثناء قلمداد کرد.[۱]
عرفان ابن عربی
ابن عربی حسابش جداست، برای اینکه پایههای عرفانش بر یک مبانیای استوار است که خیلی با عرفان ذوقی ایرانی همخوانی ندارد. الآن جَنگی است که مولوی و دیگر عرفای ما از او متأثر بودهاند یا نه؟ تا این قضیه حل نشود، آن قضیه هم حل نمیشود. بنابراین ابن عربی، به یک معنا هم سیستم دارد و واقعاً از یکجهت سیستم مستحکمی دارد، اما از جهتی هم سیستم او خیلی مستدل نیست، یعنی یک سیستم با پایههای مستحکمی ساخته که این پایهها تا آخر موازی بالا نمیرود. در مواردی بهجای دلیل و استدلال، به سمت استحسان میرود. شاید عرفان ذاتش این است، ولی وقتی ما میگوییم سیستم، یعنی بتوانی این را تا آخر ادامه دهی. بله! ابن عربی سیستم ساخته و محکم هم ساخته؛ اما به دو دلیل ما آن را بومی قلمداد نمیکنیم؛ یکی اینکه آنسوی جغرافیای جهان اسلام است، یعنی قلمرو غربی خلافت اسلامی. و دیگر اینکه به زبان فارسی نیست. من در کتابِ سیمرغ در جستجوی قاف نشان دادهام که یکی از نهضتهای خِرَدستیز، ازقضا تصوف میشود، یعنی بهجای اینکه این میوه مبارک، هستهای شود برای درختهای دیگر، خودش عاملی قوی میشود برای ستیز با عقلانیت. این همان نگاه چندضلعی است که باید به عرفان داشته باشیم. متأسفانه الآن یا میرویم به این سمت که بگوییم عرفان بهترین چیز است و نقایص آن را نمیبینیم یا میگوییم بدترین چیز است و خوبیهایش را نمیبینیم.[۱]
خوب و بد آثار عرفانی
جوّی در فرهنگ ما به وجود آمده و دودستگی هست که بدبختی ما از کتابهای عرفان است، چنانکه کسروی میگفت: «برای بدبختی ملتی، یک مثنوی کافی است!» یا به حافظ خیلی میتاخت که اساساً عرفانِ حافظ تخدیری است و یک مخدّر است. اقبال در ابتدا به حافظ حمله میکرد، نیما هم به حافظ میتاخت. این همان بخشی است که تنها نقص را میبیند، البته اقبال بعدها برگشت، نیما هم بعدها خودش را متعادل کرد. ولی قضیه همچنان هست. باید نگاه عمیقتری کنیم و به این سمت نرویم که یا اینطرف بایستیم یا آنطرف. حالا چگونه باید نگاه کنیم که هم این میراث را حفظ کنیم و هم غرقش نشویم. چون واقعاً عامل بدبختی ما نیست. تجربه کشورهای دیگر نشان میدهد که برای بنای ایران مدرن لازم نیست که حتماً سنت را خراب کنیم، اینجا دو نگاه اساسی وجود دارد، یکی اینکه تا وقتی دست و پای ما درگیر اینهاست به فلاح نمیرسیم.[۱]
رسیدن به مدرنیته در کنار آثار کلاسیک
یک شاعر در دنیای مدرن میتواند بهاندازه نصف درآمد یک کشور که نفتخیز است و فروش دارد، برای یک ملت درآمدزایی داشته باشد! یک روز از وزارت ارشاد کسی به من زنگ زد که حضرتِ آقا گفتهاند «شعر یک ثروت ملی است» و ما نمیفهمیم این یعنی چی؟ شما توضیح بدهید که شعر ثروت ملی است، یعنی چه؟ من همین مثال را زدم. در کشور ما خیام هست، عطار هست، حافظ هست، سعدی هست و فردوسی هست. اصلاً کار به مسائل محتوایی اینها نداشته باشید، اگر فقط مادی فکر کنیم، در بین این بزرگان میبینیم از ده بزرگِ ما، تقریباً هفت نفر عارفاند یا از پنج نفر سه تا عارفاند؛ اگر از جهت مادی نگاه کنیم، بزرگترین سعادت ما در شناختِ درستِ اینهاست. اگر فرهنگی نگاه کنیم، مهمترین حرفِ ما را اینها زدهاند. حتی حرف اسلام را هم به زیباترین و عمیقترین وجهی همین عرفا گفتهاند. خصوصاً درزمانی که سازمان ملل، فانوس برداشته و دنبال یک انسان بهدردخور میگردد که ای بشر! میراث معنوی خودت را از دست نده! همه اینها ما را مجبور میکند که نسبت به جایگاه ادبیات عرفانی حساس باشی. البته وقتی میگوییم ادبیات عرفانی، منظور ادبیاتِ درویشی و گدا پرور و خیابانی نیست؛ میدانیم که حقهباز هم در این مسئله زیاد است.[۱]
عرفان قدیم یا جدی؟د
الآن جوانان ما به سمت عرفانهایی میروند که نه بُته دارند و نه ریشه و نه میوه. اما جوان ایرانی و فرهنگ ایرانی را تسخیر میکنند، چرا!؟ به قول استاد ما، دکتر زرینکوب، یک روز مثال خیلی جالبی زد و گفت: «فرهنگ مثل آدمی است که به جلو میرود. هر آدمی که در حال راه رفتن است، یکپا به عقب میگذارد و یکپا به جلو برمیدارد. هرکدام از این قدمها نباشد، امکان راه رفتن نیست.» تمثیل خیلی قشنگی است. شما برای راه رفتن، باید حتماً یکپا به عقب فشار دهید تا بتوانید قدم جلویی را محکم بردارید. به همین خاطر اگر میخواهیم معضلِ بحران هویتی جوان امروز را از حیث گرایش به عرفانهای نوظهور حل کنیم، باید ابتدا این موضوع را حل کرد.[۱]
نسبت عرفان با دین چیست؟
بعضی شاید بگویند: ما هر دو را نفی کنیم، هم عرفانِ کلاسیکِ ایرانی را و هم عرفانهای نوظهور را کنار بگذاریم و به سمت خُلَصِ دین و دین خالص برویم. این یک مسئله دیگری است که باید باز شود که آیا اساساً میشود دین خالص را ارائه داد به آدمها؟ یک عدّه مکتبِ تفکیکی هستند و میگویند: ما میخواهیم دین را از همه آموزههای عقلانیِ یونانی و تجربههای عرفانی منفک کنیم و به خالص دین برسیم. آیا واقعاً این امکانپذیر است؟ ما دینِ خالص به این معنی که مثلاً یک حدیث را با همان فهمی که ابوذر از کلام پیغمبر داشت، بفهمیم امکانپذیر است یا خیر؟ این بحثها را نمیشود ساده از کنارش رد شد. آیا خاصیت ذهن مثل ترکیب است یا تحلیل؟ یعنی وقتی ذهن یکچیزی را میگیرد، مثل ترکیب کردن نخود و لوبیاست که میشود گفت این نخود و این لوبیاست یا اینکه خاصیت ذهن مثل حل شدن شکر در شیر است یا حل شدن قند در چای. وقتیکه این حل شد در ذهن، جزئی از آن میشود و شما نمیتوانید اجزایش را از هم جدا کنید. آیا اگر من آموزهای را مثلاً میآموزم که انسان از نسل میمون است، اگر این را اثبات کنم، تمام مراتبِ معرفتیام دچار اشکال نمیشود!؟ یا باید اصل قضیه را رد کنم یا باید نگاهی منطبق با یافتههای جدیدم به آن بدهم یا اینکه بیایم و تمام تبعاتش را بپذیرم. یکزمانی، در صدر اسلام این آیه قرآن «الا لله دین الخالص» را میخواندند و میفهمیدند. اما آیا امروز من همانطور میفهمم که ابوذر میفهمید؟ خلوص در نظر مایکی است؟ بنابراین این مسئله را باید خیلی عمیق و در سلسله مباحثی پیاده کرد که به درد آدمهای دردمندی که دنبال جواب هستند بخورد و نه اینکه صرفاً در روزنامهای چاپ شود.[۱]