این خیابان سرعتگیر ندارد
| این خیابان سرعتگیر ندارد | |
|---|---|
| ناشر | نشر مرکز |
| تاریخ نشر | ۱۳۹۵ |
| شابک | ۹۷۸۹۶۴۲۱۳۳۱۲۳ |
| نوع رسانه | کتاب |
این خیابان سرعت گیر ندارد، رمانی است اجتماعی اثر مریم جهانی که اواسط تابستان ۱۳۹۵ توسط نشر مرکز منتشر شد. داستان، روایت تقابل فردیتی است عاصی و چهارچوب شکن با جامعهٔ به ظاهر شهری و مدرن اما در باطن دارای نمودهای جامعه ای سنت زده.[۱]
برای کسانی که کتاب را نخواندهاند
خلاصه کتاب
کتاب این خیابان سرعت گیر ندارد، داستان زن جوان سی و چند ساله ای به نام شهره است که همه ی تلاشش را می کند که روی پاهای خودش بایستتد. او از همان کودکی دوست داشت راننده ی تاکسی شود و حالا که یک زن مطلقه است با حمایت پدرش به آرزویش می رسد. او یک راننده ی تاکسی می شود شغلی که در شهری مثل کرمانشاه مرسوم نیست و اهالی شهر بخصوص مردان آن را نمی پذیرند. حتی مادرش هم از شغل دخترش راضی نیست.
او زنی است که هیچ گاه گوشه نشینی را نمی پسندد و از شغلش بسیار راضی است. شغلی که فقط زن ها اجازه باز کردن در جلو را داشتند. شوهرش حامد به دلیل حس تنوع طلبی شهره را طلاق داده بود و اکنون با دختر خاله اش محبوبه در یک آپارتمان زندگی می کردند. دخترخاله اش مانند شهره زندگیش از هم پاشیده بود و یک زن مطلقه بود. شوهر سابقش اجازه نمی داد محبوبه فرزندانش را ببیند. شهره با یکی از مسافرانش به نام فرهاد که مربی کشتی است به تدریج آشنا می شود و کم کم رابطه ی عاشقانه ای میان آن ها شکل می گیرد و ....
اغلب شخصیتهای زن داستان «این خیابان سرعتگیر ندارد» رفتاری منفعلانه دارند، جز شهره که در مقابل این فضا میایستد و پی هویتی جدید میگردد، دستیابی به هویت جدید برای شهره مرحله به مرحله اتفاق میافتد. آنچه که این رمان را از سایر رمان های زنانه حال حاضر متمایز می کند، پرهیز از زنانه نویسی های مرسوم و پرداخت تازه ی شخصیتی کنش مند در بستری از خرده روایت هاست.[۱]
معرفی نویسنده
مریم جهانی متولد سال ۱۳۶۵، نویسنده جوان ایرانی اهل کرمانشاه است. جهانی برنده بهترین رمان بلند جلال آل احمد برای رمان اين خيابان سرعت گير ندارد می باشد. از دیگر آثار مریم جهانی میتوان به رمان سنگ یشم اشاره کرد.[۱]
برشهایی از متن کتاب
برف پاک کن را راه می اندازم جیرجیرش بلند می شود داریم می رسیم به مقصد نیش ترمز می گیرم طوری که هیچ کس نفهمد. با سرعت حلزون تو خیابانی که دارد خیس می شود می رانم. دلم می خواهد این خیابان به هیچ جا نمی رسید. آن قدر ادامه داشت که بتوانم در این حس خوب موقتی بمانم دلم می خواهد کسی بیاید و بنشیند پشت فرمان تا من هم مثل محبوبه تکیه سرم را به سرمای شیشه بدهم، فقط شیشه ها هستند که وقتی سرت را می چسبانی به آنها جا خالی نمی دهند ...
مخاطب این حرف ها دیوار بود یا سینی چایی یا تلویزیون یا...پدر عادت داشت حرفش را خیره به جایی غیر از چشم مخاطبش بزند.اصولا اشیا را انتخاب میکرد چون زبان پاسخ گویی نداشتند از پاسخ شنیدن بیزار بود از پر گویی بیزار بودمادر اما مثل ظرفی که زیر چک چک سماور میگذارند،به ظهر نرسیده پر میشد از حرف،پدر که بر میگشت از سرکار ناهار و چایی اش را می داد و در همین حین زبانش هم کار میکرد همه می دانستیم مادر فقط گوش های پدر را لایق شنیدن حرفهاش می داند.همه می دانستیم وقتی پدر زل میزند به تلویزیون و میگوید صداشه ببرین،یعنی مادر خفه شود یعنی پدر ظرفیتش پر است
در کلان شهر ما زنی پیدا نمی شود که دنده های دوزاری را مثل من با لذت عوض کند یا دخلش که پر شد خوشی بزند زیر دلش و ویرش بگیرد آینه بنز پارک شده ی بغل خیابان را ببوسد. یا سر ظهر و سر چراغ که راهی می شود خانه شیشه های تاکسی اش را بالا بکشد و ولوم استریو را تا اند سرسام بلند کند تا کوفتگی کت و کولش در برود. در کلان شهر ما و ها محتاط رانندگی می کنند و نمی دانند چه کیفی دارد شنیدن ناله موتور وقت دنده ی معکوس ... در کلان شهر ما زن ها یک دنده می شناسند. دنده ی مرده[۱]