پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستانهای کوتاه از زبان فرانسوی. چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند، ضمناً از این راه میتوانستم پول توجیبی کمی بهدست بیاورم. مجلهای که بیش از دیگران دستمزد میداد، مجلهٔ هفتگی ترقی بود که برای آن هفتهای یک شعر یا یک نوول و یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه میکردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گی دو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو نوآی که به سختی ترجمه کردم، به صرافت افتادم که اشعار بیقافیه و به صورت نثری را که میسازم به عتوان ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را
گذاشتم «ژان دو لاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.
سردبیر مجله، مدرسی، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را میپسندید و ظاهراً مورد لطف خوانندگانش مییافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من میپرداخت. تا اینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمهای از ژان دو لاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی اینکه منتظر توضیحات من شود، در حالی که دیکسیونر لاروس موچک را از جاکتابی پشتسرش برمیداشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان میگویم.» و البته اسم او ار در صفحات اعلام این لغتنامه پیدا نکرد و دلچرکین شد.[۱]
»
یاد برادر
به نقل از محمود هدایت:
«
اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجرههایش به خیابان باز میشد. او اکثراً در اتاقش بود، یا میخواند یا مینوشت. هروقت بیخبر سرمیرسیدم، میدیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را میدید، یادداشتهایش را جمع میکرد و کنار میگذاشت. از او میپرسیدم: «چه مینویسی؟» شانههایش را بالا میانداخت و میگفت: «ولش... بعد معلوم میشه!»
شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف بود. چشمش درد میکرد. مدام قطره توی چشمش میریخت و مشغول کارش میشد. حتی یکبار ندیدم که او در آن اتاق کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش اینطوری میگذشت. [۲]
»
مریدان احمق و ملت ریقو
به گفتهٔ اردشیر آوانسیان:
«
بارها به منزل او(هدایت) رفتهبودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربهای داشت که او را دوستداشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد دادهاست. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چهطور چنین چیزهای گرانی میخری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمقهایی هستند که برایم میفرسند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان اینطور چیزها برایش میفرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و بهطور مؤثری تحتتأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور نهضتی قوی وجود نداشت. لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» میگفت.[۳]
»
هدایتِ بذلهگو
پرویز ناتل خانلری باور دارد که بذلهگویی هدایت از دو خصلت او است. یکی استعداد خانوادگی آنها در بذلهگویی و دیگری تربیت نیمه فرانسوی او. خانلری داستانی را از زبان هدایت در این باره نقل میکند:
«
بعد از آنکه ما ریش و سیبیل درآوردیم و به اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کمکم شروع کردیم به اینکه دمی به خمره بزنیم و چون من مشروبهای خوب را خیلی دوست میداشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا میشد. پدرم موضوع را فهمیدهبود. تا میدید ما شراب خوبی گیر آوردهایم و گذاشتهایم که سر فرصت یک لیوان بخوریم، میآمد شراب را میبرد یا بطری را نصفه میکرد و روی کاغذ مینوشت:«پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آنطور که میگفتی دوتومان گران خریدهای، تو قران هم نمیارزد.» و دو قران روی کاغذ میگذاشت و میرفت و ما در حسرت شراب میسوختیم.
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلاء آوردهاند. همین که غاقل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حوف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد. چون واقعاً به هیچ نمیارزد، پولی برایت نگذاشتهام.»[۴]
»
نخستین اقدام
صادق هدایت، در اوایل خرداد ۱۳۰۷، برای نخستینبار اقدام به خودکشی کرد. به نقل از تقی رضوی:
«
صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به نظر میرسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم، اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام (دبیر دوم سفارت در پاریس، که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد)، و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یکراست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود، اما اثاثیهاش را بستهبود. روز بعد از تلاش ناموفق او برای خودکشی با خبر شدیم.
»
رضوی پس از این ماجرا، هدایت را میبیند. هدایت برای رضوی این ماجرا را اینطور شرح میدهد:
«
تو پاریس که از تو جدا شدم، یکراست به یک کافهای در کشان(محل زندگی هدایت) چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیهاش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرتافتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمیدانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقهاند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید، اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمیدادم ولکن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.[۵]
»
فحشهای آبدار
به نقل از اردشیر آوانسیان:
«
هدایت از عصبانیت از تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحشها را به شاه و فامیلش میداد و فحشهای آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه میکرد.
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیدهبود. نشست پشت یک میز. با عجلهٔ پول حقوقی که از وزارت گرفتهبود را درآورد. شروع کرد با عجله روی این اسکناسها نقاشیکردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناسها را درآورد و روی آنها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرفزدند با دیگران. اما این نقاشیهای او چه بود؟ قبل از همه سوزنی درآورد و چشمهای محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دوتا شاخ بالای سرش کشید. سیبیلهای چخماقی برایش درست کرد. [۶]
»
ترز: معشوقهٔ هدایت
هدایت، در سمت چپ او ترز، معشوقهاش و در راستش، مادر ترز
ترز (therèse) همدم صمیمی هدایت در رنس، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بودهاست. پدر او در جنگ بینالملل اول در جبههٔ «ماژینو» کشته شدهبود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامهای به هدایت مینویسد:
«
گربهٔ کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پونتورسن» رد میشدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهمنوشت، نزدیک ۱۵ ژوئن. من را محکوم به بیوفایی نکن، شاید تنبلی، و چرا اسم معشوقم را میپرسی؟ ترجیح میدهی که به شما جواب بدهم چندتا دارم، چیزی که لازم است بگویم این است که من از آنها هیچکدام را دوست ندارم. من به شما نامهای مفصل، تا ده روز دیگر مینویسم. من شما را همیشه دوست دارم.[۷]
»
زندگی و یادگار
سالشمار زندگی هدایت
۱۲۸۱: تولد در شب سهشنبه ۲۸بهمن در تهران.
۱۲۸۷: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.
۱۳۰۰: اعزام به فرانسه.
۱۳۰۳: نشر کتابهای «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».
۱۳۰۴: فارغالتحصیلی از مدرسه «سن لوئی».
۱۳۰۵: اعزام به بلژیک در آبانماه و نامنویسی در آموزشگاه عالی مهندسین در رشتهٔ راه و ساختمان.
۱۳۲۴: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی. پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو. آبان: برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی. آذر: سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیستوپنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه به همراه هیئتی از جمله دکتر علیاکبر سیاسی.
۱۳۲۵: تشکیلشدن کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.
۱۳۲۷: انتشار «گروه محکومین» به اتفاق حسن قائمیان.
۱۳۲۸: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح. پاسخ منفی هدایت به این دعوت.
۱۳۲۹: انتشار کتاب «مسخ» به اتفاق حسن قائمیان. عزیمت به فرانسه.
۱۳۳۰: خودکشی در نیمهٔ دوم فروردین در سن چهلوهشتسالگی، با گاز در پاریس. خاکسپاری در ۲۷ فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.
کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری
من همانقدر از شرح حال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم بهدرد چهکسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان گرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمین مشورت کردهام، اما پیشبینی آنها هیچگاه حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد... از این گذشته شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای دربرندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام. بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند، بهطوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شدهاست. روی هم رفته، موجود وازدهٔ بیمصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. [۸]
صادق هدایت روز ۲۸ بهمن سال ۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به دنیا آمد.[۹] پدربزرگش رضاقلیخان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضاقلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود. مادر او زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه بود. [۱۰] دایی او نصرالملک هدایت بود که در دوران پهلوی ۱۴بار وزیر و سناتور بود. مادر او، فردی تحصیلکرده بود و تمام روزنامههایی را که منتشر میکردند، میخواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. همچنین گفته میشود که او از آمریکاییها و انگلیسیها نفرت داشت و همیشه میگفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»[۹] بهگفتهٔ بیژن جلالی، پسرخالهٔ صادق هدایت، هدایت «روحیهٔ طنز و تندی زبان و حدت ذهن و کجخلقی خود را از مادر به ارث بردهاست.»[۱۱] نسبت صادق هدایت به رضا قلیخان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری بود. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری او نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنهٔ هدایت، والی آذربایجان در هنگام قیام شیخ محمد خیابانی و شهادت او بود. او در سالهای تحصیل صادق هدایت در فرانسه، نخستوزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی از صادق، به شکل غیرمستقیم حمایت میکرد.[۱۲] هرچند که خاندان هدایت، یک خاندان جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب میشدند، اما پدر هدایت، از مقامات خیلی بالا و تمول چشمگیری بهرهمند نبود. [۱۳] هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.[۱۰] برادر بزرگتر صادق، محمود، حقوقدان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخستوزیری سپهبد رزمآرا که شوهرخواهر برادران هدایت بود، یعنی در سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰، به سمت معاونت نخستوزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، یعنی عیسی، به استخدام ارتش درآمد. او دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.[۱۴]
اوان کودکی
هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ دارالفنون رفت. او در سن پانزدهسالگی دچارر چشمدرد سختی شد. او مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این امر باعث شد تا به مدت یکسال از همشاگردیهایش عقب افتد. در سال بعد یعنی ۱۲۹۸ شمسی، هدایت به مدرسهٔ معتبر سنلویی فرستاده شد. در این مدرسه، درسها هم به زبان فارسی و هم به فرانسوی تدریس میشد. هدایت در سال ۱۳۰۴ از آن مدرسه فارغالتحصیل شد. [۱۵]
او از همان دوران مدرسه، متون ادبی فارسی و فرانسوی را با ولع میخواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان میداد.
سالهای نویسندگی
هدایت در مدت ۲۲ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود بهجاگذاشت. دو دوره را میتوان برای آثار هدایت قائل بود: دورهٔ اول، از سالهای ۱۳۰۲ تا ۱۳۲۰. دورهٔ دوم، پس از شهریور ۱۳۲۰ تا پایان عمر.[۱۶]
هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد. او رباعیات خیام را در سال ۱۳۰۲، در هجدهسالگی، منتشر میکند. [۱۷] رسالهٔ انسان و حیوان را میتوان پیشنویس کاری دربارهٔ فواید گیاهخواری دانست که او پنج سال بعد در اروپا چاپ میکند. دامنهٔ موضوع این رساله، به نسبت «رسالهٔ رباعیات خیام»، وسیعتر است و پیپروایی در طرح و اندیشهها و تازگی آنها شناخت روشنتری از از ارزشها و احساسات مؤلف جوان را میسر میسازد. [۱۸]
نخستین داستان هدایت در سال ۱۹۲۹ میلادی، یعنی سال ۱۳۰۹ شمسی در پاریس نوشتهشده و عنوان «زنده به گور» را دارد. در سال ۱۹۳۱ میلادی، یعنی ۱۳۱۰، هدایت داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «انیران» و در سال ۱۹۳۲، یعنی سال ۱۳۱۱ شمسی، مجموعهٔ «سه قطره خون»، شمال یازده داستان را منتشر میکند. در سال ۱۹۳۳، سال ۱۳۱۲، هدایت داستان «علویهخانم» خانم را که سرشار از توصیفات و محاورات محلی و معمولی است، چاپ میکند. در سال ۱۹۳۴، مصادف با سال ۱۳۱۳ خورشیدی، در تهران، اثر نسبتاً کوچکی با عنوان طنزآمیز «کتاب مستطاب وغوغ ساهاب» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکردهبود. با این وجود، به زودی پیبردهشد که این هجو نیشدار دربارهٔ محققین، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان، به قلم صادق هدایت و مسعود فرزاد بودهاست. [۱۹]
صادق هدایت، در مدت اقامت خود در بمبئی دو داستان به زبان فرانسوی با نامهای Lunatique و Sampingue نوشتهاست. [۱۹] هدایت در تهران، طرح اولیهٔ رمان بوف کور را پایهریزی کرد و نوشتن آن را در همانجا آغاز کرد. این داستان در سال ۱۳۱۵ شمسی در بمبئی تکمیل شد و در همانجا، به صورت محدود، توسط نویسنده به چاپ رسید.[۲۰]
تمایلات رئالیستی در نثر هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او، استحکام و توسعه پذیرفت. در این امر، تغییر وضع ایران، پس از شهریور ۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، صادق هدایت را تحتتأثیر قرار میدهد. در این دوره هدایت دامنهٔ موضوعات و زمینهٔهای آثارش را بسط میدهد. مسائل حاد اجتماعی و مبارزات مربوط به میهن و مردم در ردیف داستان رئالیستی جالب آن زمان قرار گرفته بودهاست. محموعه داستان «سگ ولگرد»، «ولنگاری» و «آب زندگی» در همین دوره نوشته شدهاست. در سال ۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجیآقا» را مینویسد از حیث حجم، بزرگترین اثر اوست. [۲۱]
زندگی در سفر
روز ۵شهریور۱۳۰۵ خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو میشود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک میرود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر میشود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس منتقل میشود و چندبار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض کرده و معماری به دندانسازی، از دندانسازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات تغییر رشته میدهد. سرانجام در سال ۱۳۰۹ به ایران باز میگرد.[۲۲]
در سال ۱۳۱۴، شین پرتو (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت از او دعوت میکند که با هم به هند بروند. صادق هدایت به علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی کل ساختمان استعفا داده و در تاریخ ۳دسامبر۱۹۳۶ میلادی راهی بمبئی میشود. او در بمبئی، در آپارتمان شین پرتو اقامت میکند. در شهریور۱۳۱۶ خورشیدی، هدایت به تهران مراجعت میکند.[۲۳]
هدایت در آذرماه ۱۳۲۴ خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، همراه با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علیاکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، دعوت میشوند تا برای مدت ۱۵ روز، به مناسبت ۲۵سالهشدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران بازمیگردد.[۲۳]
شغلها
خودکشی و پس از آن
صادق هدایت، برای اولینبار در اوایل خرداد سال ۱۳۰۷، با انداختن خود، در رودخانهٔ مارن اقدام به خودکشی کرد. هرچند این خودکشی ناموفق بود و هدایت زنده ماند.[۵]
اما در نهم آوریل ۱۹۵۱ میلادی، مصادف با ۱۹ فرروردین ۱۳۳۰، هدایت در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» بهوسیلهٔ خودکشی با گشودن شیر گاز به زندگی خودش پایان داد. جسد او را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از مرگ او، در مطبوعات و روزنامههای اروپای غربی مرثیهها و مقالههای بسیاری راجع به او انتشار یافت. [۱۶]
«توپ مرواری»، اثری از هدایت است که پس از مرگ او منتشر شد. طبق مقالههای متعددی که در نشریههای تهران درج شدهاست، هدایت پیش از مرگ خود، تعداد زیادی از نسخههای چاپنشدهٔ خود را سوزانیدهاست.[۲۱]
هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی میگشود، مگر بعضی مواقع نادر که درددل میکرد و یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری اورا بهوجد میآورد و تا دوستان خود را در شادیای که از یافتن این اثر به او دست دادهبود سهیم نمیکرد، آرام نمینشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بیاجازهٔ او، نام او و یا نام آثار او را بهکار ببرد. بذلهگو بود، استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنههای زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد. ولی بیشتر وقتها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف ناپذیری را طی میکرد. لا وجود ظاهر لاابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به دقت مرتب میکرد. همیشه به نامهها پاسخ میداد و میدانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او، دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچکس حق ندارد آنها را از زندگی محروم کند. شاید به همین سبب بود که گیاهخوار ماندهبود. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده میشود، نان و ماست میداد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «سگ ولگرد» قرار دادهاست. گربه را بسیار دوست و گرامی میداشت و همیشه یک گربه بهروی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست میداشت. یکی از داستانهای او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.[۲۴]
رویکرد به ایران
دربارهٔ رویکرد هدایت به ایران، عمدهٔ نظرات در تأیید میهندوستی اوست. به باور ونسان مونتی:
صادق هدایت یک ایرانی وطنپرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطنپستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت، وطنپرستی او به معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت، مردمی که در این سرزمین زندگی میکرد و بیگناه در فقر و مذلت و ستمکشی بهسر میبردند. هدایت در آثار خود دلش با آنهاست و آنها را میشناسد، شریک دردشان است و میکوشد دردها و کیفهای آنها را برای خوانندگان خود جلوهگر سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.[۲۵]
اضطراب روحی و زیست خیامی
در رابطه با اضطراب روحی هدایت و زیست خیامی او، باید به حرف خود نویسده رجوع کرد که در کتاب «ترانههای خیام» میگوید:
راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.[۲۶]
همچنین او در کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» در رابطه با کافکا چنین باور دارد:
کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد، ولیکن نه میتواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او بهجای اینکه از این فضای یخزده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، بهسوی سرمای فلجکننده، بهسوی خاموشی جاودان و تهی بیپایان میرود و دلیرانه اره خود را میپیماید.[۲۷] هرگاه کافکا تن خود را به مرگ میسپارد برای این است که از فریبهای زندگی گمراه نشود و بهجز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمیرود. آیا چنین نتیجهای میةوان گرفت جز اینکه برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟[۲۸] انسان با جسم خود حس میکند که محدود و جداست و گاهی بدبخت میباشد. نهتنها باید با جسمی هممنزل شد، بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست، بلکه مطلق میباشد و به ما چسپیده است.[۲۹]
هدایت در نامهای به محمدعلی جمالزاده به تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۲۷، یعنی کمتر سهسال پیش از خودکشیاش، چنین مینویسد:
حرف سر این است که از هرکاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز میآورم و حوصله همهچیز را ازدستدادهام. نه میتوانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمیتوانیم بفهمیم.[۳۰]
به گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستانهایش با مرگ کسی ختم میکرد و در آن پایان غمانگیز داستانها که پیشبینی هم نشدهاست، در نظر خواننده امری اجتنابناپذیر جلوه داده میشود. [۳۱]
زمینهٔ فعالیت
نقاشی
صادق هدایت گاهاً نقاشی میکردهاست. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه میشود. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود، چرا که خاندان آنها خیری از ادبیات ندیدهاند. هدایت خود را «نقاش مردهها» میدانستهاست.[۳۲] آثار مشهور او در این زمینه به شرح زیر است:[۳۳]
هدایت در زیر نقاشی آهو، این شعر از «ابوحفص سغدی» را به رقم درآوردهاست: آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا او ندارد یار، بییار چگونه روذا
«آهوی تنها»، که آهویی را نشان میدهد که سر به آسمان بلند کردهاست. این نقاشی به مناسبت چهلوششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال ۱۳۷۶ چاپ شدهاست.
«اهورامزدا»، که اهورامزدا را با بالهای شکسته نشان میدهد که به گفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.
نقاشی روی جلد حاجیآقا، چاپ اول، که در واقع گونهای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی میکند.
نقاشی آغازین بوف کور
«لکاته/اثیری»، که هدایت در آغاز داستان بوف کور ترسیمکردهاست. [۳۴]
نقاشی بوف، در آخرین صفحه از کتاب «بوف کور»
«بوف»، که هدایت در پایان کتاب بوف کور، چاپ بمبئی رسم کردهاست. [۳۵]
یادمان و بزرگداشتها
شرحی بر سفرهای هدایت
صادق هدایت چهار مسافرت به خارج از کشور، به اروپا، هند و ازبکستان و پنج مسافرت در داخل ایران به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه به قلهک و شهریار داشته که اطلاعات مختصری دربارهٔ آنها دردستاست. بهطور کلی مهمترین سفر او همان سفر به اروپا و و اقامت چندساله در فرانسه میباشد که نحوهٔ تفکر و مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار مؤثر بودهاست. مسافرت به هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشته که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «بوف کور» از آن جمله است. بهجز سفری که صادق هدایت به اصفهان داشته و این مسافرت خود را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به تفصیل آوردهاست، دربارهٔ دیگر مسافرتهای خود سفرنامهای ندارد و در این باره بسیار مختصر در نامههایی که به دوستان خود نوشته، این سفرها را مورد اشاره قرار دادهاست و یا همسفرهای او در یادداشتهای خود، مسافرت با هدایت را شرح دادهاند.[۲۲]
دستاوردهای سفر به اروپا
هدایت در سفری که از سال ۱۳۰۵ تا ۱۳۰۹ به اروپا داشت، از شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتنبلو، نیس و... بازدید کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. تعداد قابل ملاحظهای از داستانها و گزارشهای خود را در همین سفر مینویسد. او در این سفر با بسیاری از بزرگان و اساتید علمی و ادبی ارتباط برقرار میکند. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور است و در ساختن و پرداختن او اثرات زیادی داشتهاست.[۲۲]
دستاوردهای سفر به هندوستان
صادق هدایت در بمبئی، در نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک. آر. کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی میپردازد. همچنین توسط محمدعلی جمالزاده به سرمیرزااسماعیل، رییس وزرای ایالت میسور که ایرانیالاصل بوده معرفی میشود و به میسور مسافرت کرده و به قول خودش ۱۵ روز زندگی اعیانی و اشرافی میکند. در همین ایام است که هدایت متن بوف کور را تکمیل کرده و به صورت دستنوشته از طریق پلیکپی منتشر میسازد. هدایت اجازهٔ انتشار این کتاب را در ایران نمیدهد و فقط پنجاه نسخه از آن در هند منتشر میشود. او علاوه بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.[۲۳]
دستاوردهای سفر به ازبکستان
در این مسافرت که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را میبیند و از مزار غزّالی بازدید میکند. در ازبکستان در شهر نیچرودک، به دیدار مزار و موزهٔ او میرود.[۲۳]
هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی مینویسد:
باری، جای شما خالی، بهطور غلطانداز به همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به مناسبت جشن ۲۵ سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته میگذرد که از مسافرت برگشتهام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسهکردنی بسیار داشت و آئینۀ عبرت به شمار میرفت که در مدت ۲۵ سال کم و بیش یک ملت عقبمانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. رویهمرفته بسیار خوش گذشت، اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ حسن کشکت را بساب» وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.[۳۶]
نیما یوشیج، در نامهای به تاریخ زمستان ۱۳۱۵، به هدایت چنین مینویسد:
دوست عزیز! چندتا کتابی را که توسط «بزرگ علوی» فرستادهبودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شدهاید. این قبیل کتابها، مثل «چمدان» و «وغوغ ساهاب» به اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما میگویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات، که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نوولها که انسان میل میکند تمام آن را بخواند، برای مردهها، بیهمهچیزها روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همهچیز ساختهاید. گربه را با زین طلا زین کردهاید، درصورتی که حیوان از این رَم میکند. بدین جهت اظهار نظر در خصوص نوولهای شما نمیکنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما میتواند بیمعنی نباشد. بهطور کلی و اساسی در نوولهای شما انسان به سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزیهای شخصی برمیخورد. فکری که انسان میکند در خصوص پیدایش و تحول آنهاست. ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف را میتوان بهطور دقیقتر در تحتنظر گذاشت.[۳۷]
این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگیهاست و در عادات و رسوم ما مشرقزمینیها زیاد دیده نشدهاست و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتابهای هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتابهایش است و این همه جستجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به گفته پرداخت و زیاد در پی گوینده نبود.
من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتبتری نشستوبرخاست پیدا کردهبود، که اهل خمر و دود و غیره نباشند، خودکشی نمیکرد(یا شاید نمیکرد.)[۳۸]
صادق هدایت نویسندهای است که بیشک از نامآورترین نویسندگان این سالهای اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پردهٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به همین منوال پیش برویم، در فاصلهای دورتر، او جز افسانهها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پارهای از نقاط گیتی به عنوان معرف شیوهٔ نوین داستانسرایی و قصهنویسی در ایران نزد همگان شناخته شدهاست.[۳۹]
صادق هدایت همراه با مجتبی مینوی، شاه عبدالعظیم، ۱۹۳۳ میلادی
بیستسال پیش بود که آن دایره در وجود آمد، دایرهای که اسمش را ربعه گذاشتیم. این اسم یک نوع دهن کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم. هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر، اما آنها هزار و هزار دل داشتند. درحالی که ما یگانه بودیم، هر یک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمیرفتیم، اما در حب و هنر همرأی بودیم و در خیلی از جنبهها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوهخانهها و رستوران اتفاق میافتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید، ماهی مشروبهای قویتر از آب هم بیپردهپوشی مینوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان میکردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را میشناسیم، او را تشویق میکنیم، اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هر یک از ما لیاقتی مییافت، آن را بهکار میانداخت.[۴۰]
پس از جمالزاده که در سال ۱۳۲۹ هجری قمری، کتاب «یکی بود یکی نبود» را منتشر کرد و در زبان فارسی راه نوینی در داستاننویسی باز کرد، صادق هدایت بزرگترین نویسندهای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفتهاست، در داستانهای کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم بهوجودآورد.[۴۱]
داستانهای هدایت را که میخوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون میشود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آنها بارور شدهاست. از این رو له او بسیار به او مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیدهاست. اگر امروز برخی از جلوههای فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبهای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سالها، چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انساندوستی و همت بلند میگشود و بهقدر استعداد خود از آثارش کسب فیض میکردیم.[۴۲]
جامعهای که هدایت و بوف کور را نفی میکند، ناچار در اثر هدایت نفی شدهاست. هدایت نهتنها جایی در واقعیتها ندارد، بلکه دنیای حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمیتواند جای او باشد. هدایت بوف کور بیگانه است. او ناچار به مرگ میگریزد، مرگی که دو سهبار او را برای خودکشی به کوشش واداشتهاست. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور ۱۳۲۰ را ابدی کردهاست، اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریدهاست و حتی با آن کین میتوزد. علویه خانم، محلل و انیران بهجای خود؛ در هیچجا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمیبینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی بازی دورهٔ پیش از شهریور ۱۳۲۰ مدد میدهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان سگ ولگرد را میماند؟[۴۳]
هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما، در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمدهای را بازی کرده و در روح زمان خود مؤثر بودهاست. با اینکه ابتکار بهکار بردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به دهخدا منسوب داشت، ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داده و با آثار خود زبان فارسی را دقیقتر و بیانکنندهتر ساخته، هدایت است. درواقع هدایت زبان بیروح «روزنامهای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامهای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالتآور است، بهکلی دور انداخته . زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آنها انتخاب کردهاست.[۴۴]
یوسف اسحاقپور
«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جانکندن میکنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جانکندن را نوشتهاست. همهٔ جادو و جنبلی که کردهاند تا مگر آفت هدایت به جان کسی نزند و خودکشیاش یک امر شخصی تلقی شود، برای این بوده که نخواستهاند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به سر رسیدهبود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصیترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردیترین و مخفیترین آنهاست. منتها هدایت زنده به گور فردی به معنای دقیق کلمه نبود.[۴۵]
سهیلا شهشهانی
صادق هدایت پایهگذار رشتهٔ انسانشناسی در ایران بود. او بهطور منظم شروع به گردآوری ترانههای عامیانه و قصه و لالایی و بازی بچهها و عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیتها را هدایت طی چهاردهسال در سه نوشتهٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.[۴۶] در درون نوشتههای هدایت اشاراتی میبینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشتهها و مکاتب رشتهٔ انسانشناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی(پایهگذار انسانشناسی و مکتب تحولگرا) یاد میکند و نقلقولی از کتاب «فرهنگ بدوی» او راجعبه بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» میآورد.[۴۷]
نگاه هدایت به خود
غورهنشده، مویز شدیم
هدایت در نامهای به تقی رضوی مینویسد:
دیروز تمام آن[کتابی که فرستادهبودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوشسلیقه هستید و چهرهٔ دلآرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید، اما بهدرد بنده نمیخورد. چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهمداشت. [۴۸]
نارضایتی شخصی
هدایت در نامهای مورخ ۱۲فوریه۱۹۳۷، به مجتبی مینوی از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد مینویسد:
... باوجود کبر سن برای زندگی به اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف میزدم اینجا کسی نمیفهمد و بهقدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سر نو همهچیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.[۴۹]
متنی که هدایت در ابتدای بوف کور تقدیمشده به مجتبی مینوی نوشتهاست.
از گوشت سگ حرومترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماه می واصل شد. لندن. مینوی.
از منظر مصطفی فرزانه، در «گروه ربعه» که هدایت آن را همراه با مینوی، مسعود فرزاد و بزرگ علوی بنیان مینهد، مینوی ادیبتر و صاحب مطالعات بیشتر بوده، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی میگرفتهاست. هدایت در نامهای که به تاریخ ۱۲ فوریهٔ ۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن میفرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده و شنیدههای خود را با مفصلاً شرح میدهد(کاری که کمتر دیده شدهاست که هدایت انجام دهد)، به سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت میکند. [۵۰]
البته نظرات گاهی ضد و نقیض میشود:
همین دوست و آشناییهایی که در لندن نشستهاند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشستهاند، معنی همکاری با انگلیسیها را هم خوب میدانند و تازه سهقورت و نیمشان هم باقیست... آنوقتها مینوی سنگ هیتلر را به سینه میزد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت. حالا جیرهخوار چرچیل شدهاست و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیدهاند؟[۵۱]
سیمای صادق هدایت
آنطور که در تصاویر مشاهده میشود، قامت صادق هدایت متوسط و اندامی بسیار باریک داشت. او عینک میزد و همیشه سیگاری بین انگشتانش بود. او حالت خونسرد، قیافهٔ تودار، ضاهر بیقید خود را همیشه حفظ میکرد، بهطوری گفته میشود «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی میدیدند.»[۵۲]
از نظر پرویز ناتل خانلری، رویهمرفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس پوشیدن . آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشتهباشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزهای بود. لباسهایی که میپوشید، لباس شیک نبود، اما لباس مرتبی بود. در لباس پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده میکرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی میشد.[۵۳]
خانههای محل زندگی صادق هدایت
صادق هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس،هیچگاه خانهای از خود نداشت و تمام عمر به استثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی می کرد.[۵۴]
خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی خان نیرالملک
صادق هدایت از ۲۷ بهمن ۱۲۸۱ تا سال ۱۲۸۶ در این خانه میزیست. در خیابان لالهزار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلیخان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لالهزار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمانهای جدید ساخته شدهاست. صادق هدایت در این خانه زادهشد. نیرالملک تا حدود سال ۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمنالملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانوادهاش در آن زندگی میکرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در خانه سپری شد.[۵۵]
خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک
این خانه را اعتضادالملک، پدر صادق هدایت، حدود سال ۱۲۸۶ خریدهبود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضاقلی هدایت بود. پدر آنها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همانجا با آنها میزیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض آنها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله میخورد و بالا میرفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او میرسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می شد. پنجرهٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او میآمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره میزد و هدایت در را به روی او میگشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی کاری شدهبود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تختخواب که روزها به صورت کاناپه درمیآمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشتهایش را میگذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری میشود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به قلم خودش و «آندره سوریوگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال ۱۳۲۴ بهعلت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال ۱۳۵۴ برای برپایی موزهای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پارهای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند. ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونیهای بهوجودآمده در سیاستهای فرهنگی، این تلاش را بیفرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم(مهد کودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهعنوان کتابخانه استفاده میشود. ولی بیشتر قسمتهای آن انبار بیمارستان امیر اعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۷۸ به شماره ۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیدهاست.[۵۶]
خانهٔ سوم: خانهٔ اجارهای در اطراف خیابان روزولت
خانوادهٔ هدایت از بهار ۱۳۲۴ تا تابستان ۱۳۲۵ در این خانه میزیستهاند. اعتصامالملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانهای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کردهبود که به علت کاملنشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانهای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانوادهٔ هدایت بیش از یکسال در خانهٔ اجارهای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به شکل یکدست ساخته نشدهبود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی میکرد. خانهٔ اجارهای اعتصامالملک، در خیابان شهید بوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانهای دیگر ساخته شدهاست. گفته میشود هدایت داستان بلند «حاجی آقا» را در این خانه به پایان رساندهاست. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کردهاست.[۵۷]
خانهٔ چهارم: خیابان ثریا
تابستان ۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقهای در خیابان ثریا (سمیه کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی - شهید جلیل مژدهی - نقل مکان کرد. این خانه را اعتضادالملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساختهبود. این خانه تا سال ۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضادالملک و اتاق خواهرش اشرفالملوک قرارداشت که از شوهرش جدا شدهبود و در آنجا زندگی میکرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعتهای روز را خارج از خانه در شهر و کافه میگذراند و فقط شبها برای نوشتن و خواب به خانه میرفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست روبروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به راحتی میتوانست دوستی را به دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تختخواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثهٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویختهبود. صادق هدایت، «پیام کافکا» و «قضیه توپ مرواری» را در این خانه نوشتهاست. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هماکنون ازبینرفته و به جایش بنای دیگری ساخته شدهاست.[۵۸]
پیش از هدایت، جمالزاده، در کتاب «یکیبود یکی نبود» خود، نویسندگان را به بهکاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کردهبود. لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات بهوجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره بردهبود، متأثر از جمالزاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنهپرستی اوست.ادبپژوهان نشان دادهاند که هدایت هیچگاه بر آن نبود که بهطور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوهای که توسط دیگران توصیه شدهباشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده ارتباطی موجود باشد، رد میکند و باور دارد که «جمالزاده یک نمود کموبیش مجزایی بودهاست.» سپس هدایت را بنیانگذار مکتب نوین داستان نویسی در ایران معرفی میکند و نفوذ او را به عنوان تنها عامل مؤثر در روش داستاننویسی ایران مسلم میشناسد.[۵۹]
یک دهنکجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد، از آثار قلم آنها خالی نبود. هم آنها از هفتنفر بیشتر بودند و هم ما از چهارنفر. اما آنها هزار رو و هزار دل داشتند، در حالیکه ما یگانه بودیم.[۶۱]
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در اینباره مینویسد:
چهارتا جوان فرنگرفته و زباندان بودیم که در عین حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و چهارتا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه میدانست، بزرگ علوی آلمانی میدانست، من انگلیسی میدانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هر یک از این گروه در مجموع میتوانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.[۶۲]
فرزاد دررابطه با نام این گروه چنین شرح میدهد:
شوخی ربعهشدن داستانی هم دارد. آنموقع ناشر فعالی در تهران بود بهنام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ میکرد. آنشب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و غیره که نوشته میشود، متعلق به یک تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آنها «سبعه» و ما هم از امشب میشویم «ربعه»!
البته این یک شوخی «وغوغ ساهابی» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشتهباشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.[۶۳]
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، در حالیکه هدایت و یارانش «چشمهایشان به ادبیات خارجی باز بود»، به نقل از فرزاد:
تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیلتری آشنا شدهبودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنتهای پیچیده و مهجور و غامض و در عین حال توخالی زمان را شکسته و مفری بهسوی ادبیات نوین باز کنیم.[۶۴]
همچنین بزرگ علوی در مقالهای در رابطه با گروه ربعه چنین میگوید:
مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آوردهاست که «در حدود ۱۳۱۰ شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواستهاست شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیلشدن ربعه، دستکم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعهای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروهبندی و سازماندهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دستهبندی نشد، نمیتوانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.
ما سهنفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، میخواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان بهوسیلهٔ مسعود فرزاد، برادر زن سعید نفیسی به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را، به خصوص سه قطره خون هدایت را به سخره میگرفتند. ما را هیچجا راه نمیدادند مگر اینکه خود را به یکی از آنها میچسپاندیم و خودی نشان میدادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آنها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «ده! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.» [۶۵]
اولین فیلمی که از نوشتههای صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «اصفهان»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال ۱۳۳۶ است.[۶۶]
بوف کور
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگتر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا بهسرمیبرد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامهای نوشت تا برای اقتباس از بوف کور اجازه بگیرد، اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیریهای جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.[۶۶]
در سال ۱۳۵۴، کیومرث درمبخش نسخهٔ دیگری از بوف کور را ساخت.[۶۶]
فیلم «داش آکل»
در سال ۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، بر اساس داستان «داش آکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت.[۶۶] در این فیلم بهروز وثوقی نقشآفرینی کردهاست. [۶۷]
برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانستهاند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر بهشمار آوردهاند که حتی داستان هدایت را بالا آوردهاست.[۶۸]
گفتوگو با سایه
«فیلم گفتوگو در سایه»، فیلمی است که در سال ۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساختهشد و در آن وجهههایی از زندگی هدایت به نمایش درمیآید که کمتر به آن پرداخته شدهاست.[۶۹]
تئاتر اقتباسی از هدایت
بوف نه چندان کور
«نمایش بوف نه چندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «بوف کور» است. این نمایش در تیر و مرداد ۱۳۹۶ روی صحنه رفت.
به باور تحلیلگران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظارهکردن داستان و شخصیت ها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آوردهاست. اینگونه موجب شدهاست که روند داستان و همذاتپنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایههای زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموستر را به داستان افزوده. شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند میشود و راه میرود.[۷۰]
جایزهای ادبی به نام هدایت
این برنامه به همت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال 81 آغاز به کار کرد شرکت کنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبان ماه به دفتر این مراسم ارسال میکنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا میشود.
مسائل هدایت
روابط عاطفی
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است.
هدایت خود در گفتوگویی با مصطفی فرزانه میگوید:
اگر منظورت این است که چرا خانم بازی نمیکنم، علت جای دیگر است. اوندش کو دختر تر و تمیز تودلبرو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشین سواری آمریکایی دارم، نه بر و رو و دم و دستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوریها خاکتوسری بکنم، نصیب نشود.
به علت حجب و کمرویی خاصش در مورد معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی میتوان گفت که ترسو بود. هیچ بهیاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کردهباشد. برای او صحبتکردن و معاشرت با زنها یک نوع ناراحتی شدید بهوجود میآورد.[۷۱]
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، در رابطه با همجنسگرا بودن هدایت بر سرزبانها بود، توضیح میدهد که:
شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبانها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی میشد. یکی همان حجب دور از حد وی دربازهٔ زنها و دیگری تظاهرات بیجایی که در سالهای آخر عمر به یاری تنی چند که دورش را گرفتهبودند، به راه انداختهبود.[۷۱]
البته دیدگاه خود هدایت در رابطه مسئلهٔ همجنسگرایی چنین است:
از شکسپیر گرفته تا خواجه همهشان اینکاره بودهاند. حیوانات هم اینکارهاند. طبیعت اینجوری است. مردها برای اینکه جلوی سر و همسر، مرد حساب بشوند، خودشان را میزنند به بچهبازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب میشود. نظربازی همیشه رواج داشتهاست. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب میکشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنسگرا) بودهاند... همهشان میخواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه خیر! همهٔ شعرا و نویسندهها از زن بیزار نبودهاند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بودهاند. آدمیزاد همهجوره هست. مثل حیوانات.[۷۲]
گعدهٔ هدایت
خودکشی
پیش از خودکشی
در سهسال آخر عمر هدایت، نامههایی از او به دوستش، حسن شهید نورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را به خوبی تشریح میکنند. وی در یکی از این نامهها مینویسد:
اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم میدانم که برایم بنبست است. تقصیر کسی هم نیست...[۷۳]
این قبیل نامهها به افرادی مقل شهید نورایی، محمدعلی جمالزاده و دیگر دوستان هدایت،، که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به خوبی منعکس میکنند. لحن و مضمون این نامهها حاکی از آن است که هدایت به احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بودهاست.[۷۴]
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته و «گروه محکومین» او را ترجمه کردهاست. در ابتدای کتاب، در بخشی بهعنوان پیام کافکا مینویسد:
ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمیداری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچهٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش میکند و میخواباند... تو پرتو درخشانی اما تاریکیات میپندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون میکنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده میباشی...
و در نامهٔ دیگری مینویسد:
سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به طرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم، و جای دیگران را تنگ کردهایم.[۷۵]
خطای یادکرد: برچسب تمامکنندهٔ </ref> برای برچسب <ref> پیدا نشد}}
آثار و منبعشناسی
سبک و لحن و ویژگی آثار
سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به باور سیروس شمیسا، در کار هدایت، عبارتپردازی و جملهسازی و هنرنمایی نیست. او بهکسی اقتدا نمیکند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمیآورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان میکند.[۷۶]
به باور پرویز ناتل خانلری، به دلیل همین توجه به سادگی است که در نوشتههای هدایت بهندرت به مترادفات و مکررات برمیخوریم. نویسنده در کارهایش میکوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان همزمانش، این است که هدایت عبارتپرداز نیست. [۷۷]
دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که وی بین درونمایه و سبک نثر داستان رعایت میکند. بهعنوان مثال، در داستان طنز «میهنپرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شدهاست، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شدهاست. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت میکند، ذهن خواننده را به زمینههای اجتماعی داستان نیز معطوف میکند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصرالله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمیگذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساختهاست.[۷۷]
آثار صادق هدایت مملو از لطیفههای تند و شوخیهای نیشدار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده میشود. در آثار او میتوان حملات کموبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد. [۷۸]
آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریاییگری، بیگانهترسی و بیگانهزداییاند که در دهههای نخستین قرن بیستم به سرعت در میان روشنفکران، تجددطلبان و درسخواندگان آن دوره رشد کردهبود. همتأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشیترین آثار او هستند. اما داستانهای رئالیستی و انتقادی هدایت تا حد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوغ این داستانهای هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آنها نظری داشتهباشد، از بیرون نسبت به آنها تعصبی نشان نمیدهد.[۷۹]
بهطور کلی ویژگیهای نثر هدایت، چنین است:
هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کردهاست و بهخصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.
شخصیتهای روشنفکر هدایت بیشتر به زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن میگویند.
توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.
یکی از ویژگیهای مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفههای ابهامزا است که نشان از تردیدهای ذهنی او دارد.
در نثر هدایت همهگونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به خصوص عددبه چشم میخورد.
نحو نثر هدایت در مجموع ساده، اما نمونههای نسبتاً زیادی از نارساییهای زبانی به چشم میخورد.
نثر هدایت، به خصوص در بوف کور، سه قطره خون و زنده به گور شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعارههای رمزی و نوعی متناقضنما، مهمترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است. [۸۰]
آثار
تألیف
«زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور ۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم