{{گفتاورد تزیینی|در مدرسهٔ سنلویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد میدادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه میداد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیشبودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نابجا صحبت نمیکرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتابهای «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم میداد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به نظرش جالب میآمد و عجیب این بود که تازهنویسندههایی را هم که بعداً مشهور شدند میشناخت؛ اما انتخاب نویسندهها، بیحسابوکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد بخوانم. آنقدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آنقدر از کوچهپسکوچههای پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سالها آنجا زندگی کرده بودم.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|در مدرسهٔ سنلویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد میدادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه میداد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیشبودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نابجا صحبت نمیکرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتابهای «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم میداد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز بهنظرش جالب میآمد و عجیب این بود که تازهنویسندههایی را هم که بعداً مشهور شدند میشناخت؛ اما انتخاب نویسندهها، بیحسابوکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد بخوانم. آنقدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آنقدر از کوچهپسکوچههای پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سالها آنجا زندگی کرده بودم.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}</ref>}}
===«ژان دو لاری ویر»===
===«ژان دو لاری ویر»===
نقل از هدایت:
نقل از هدایت:
{{گفتاورد تزیینی|پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستانهای کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه میتوانستم پول توجیبی کمی بهدست بیاورم. مجلهای که بیش از دیگران دستمزد میداد، مجلهٔ هفتگی ترقی بود که برای آن هفتهای یک شعر یا یک نوول یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه میکردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گی دو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو نوآی که بهسختی ترجمه کردم، به صرافت افتادم که اشعار بیقافیه و بهصورت نثری را که میسازم بهعنوان ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دو لاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.{{سخ}}
{{گفتاورد تزیینی|پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و بهدنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستانهای کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه میتوانستم پول توجیبی کمی بهدست بیاورم. مجلهای که بیش از دیگران دستمزد میداد، مجلهٔ هفتگی ترقی بود که برای آن هفتهای یک شعر یا یک نوول یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه میکردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گی دو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو نوآی که بهسختی ترجمه کردم، بهصرافت افتادم که اشعار بیقافیه و بهصورت نثری را که میسازم بهعنوان ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دو لاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.{{سخ}}
سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را میپسندید و ظاهراً مورد لطف خوانندگانش مییافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من میپرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمهای از ژان دو لاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بیاینکه منتظر توضیحات من شود، درحالیکه دیکسیونر لاروس موچک را از جاکتابی پشت سرش برمیداشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان میگویم.» و البته اسم او ار در صفحات اعلام این لغتنامه پیدا نکرد و دلچرکین شد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}</ref>}}
سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را میپسندید و ظاهراً مورد لطف خوانندگانش مییافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من میپرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمهای از ژان دو لاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بیاینکه منتظر توضیحات من شود، درحالیکه دیکسیونر لاروس موچک را از جاکتابی پشت سرش برمیداشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان میگویم.» و البته اسم او ار در صفحات اعلام این لغتنامه پیدا نکرد و دلچرکین شد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}</ref>}}
===یاد برادر===
===یاد برادر===
بهنقل از محمود هدایت:
بهنقل از محمود هدایت:
{{گفتاورد تزیینی|اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجرههایش به خیابان باز میشد. او اکثراً در اتاقش بود، یا میخواند یا مینوشت. هر وقت بیخبر سرمیرسیدم، میدیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را میدید، یادداشتهایش را جمع میکرد و کنار میگذاشت. از او میپرسیدم: «چه مینویسی؟» شانههایش را بالا میانداخت و میگفت: «ولش... بعد معلوم میشه!»{{سخ}}
{{گفتاورد تزیینی|اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجرههایش به خیابان باز میشد. او اکثراً در اتاقش بود، یا میخواند یا مینوشت. هر وقت بیخبر سرمیرسیدم، میدیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را میدید، یادداشتهایش را جمع میکرد و کنار میگذاشت. از او میپرسیدم: «چه مینویسی؟» شانههایش را بالا میانداخت و میگفت: «ولش... بعد معلوم میشه!»{{سخ}}
شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف بود. چشمش درد میکرد. مدام قطره توی چشمش میریخت و مشغول کارش میشد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این طوری میگذشت.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}</ref>}}
شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف بود. چشمش درد میکرد. مدام قطره توی چشمش میریخت و مشغول کارش میشد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این طوری میگذشت.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}</ref>}}
===مریدان احمق و ملت ریقو===
===مریدان احمق و ملت ریقو===
بهگفتهٔ اردشیر آوانسیان:
بهگفتهٔ اردشیر آوانسیان:
{{گفتاورد تزیینی|بارها به منزل او [هدایت] رفته بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربهای داشت که او را دوست داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی میخری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمقهایی هستند که برایم میفرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان این طور چیزها برایش میفرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و بهطور مؤثری تحتتأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» میگفت.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|بارها به منزل او [هدایت] رفته بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربهای داشت که او را دوست داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی میخری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمقهایی هستند که برایم میفرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان اینطور چیزها برایش میفرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و بهطور مؤثری تحتتأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» میگفت.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}</ref>}}
===هدایتِ بذلهگو===
===هدایتِ بذلهگو===
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذلهگویی هدایت از دو خصلت اوست. یکی استعداد خانوادگی آنها در بذلهگویی و دیگری تربیت نیمهفرانسوی او. خانلری داستانی را از زبان هدایت در این باره نقل میکند:
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذلهگویی هدایت از دو خصلت اوست. یکی استعداد خانوادگی آنها در بذلهگویی و دیگری تربیت نیمهفرانسوی او. خانلری داستانی را از زبان هدایت در این باره نقل میکند:
خط ۸۷:
خط ۹۰:
ترز (therèse) همدم صمیمی هدایت در رنس، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بوده است. پدر او در جنگ بینالملل اول در جبههٔ «ماژینو» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامهای به هدایت مینویسد:
ترز (therèse) همدم صمیمی هدایت در رنس، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بوده است. پدر او در جنگ بینالملل اول در جبههٔ «ماژینو» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامهای به هدایت مینویسد:
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پونتورسن» رد میشدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزدیک ۱۵ ژوئن. من را محکوم به بیوفایی نکن، شاید تنبلی، و چرا اسم معشوقم را میپرسی؟ ترجیح میدهی که به شما جواب بدهم چند تا دارم، چیزی که لازم است بگویم این است که من از آنها هیچکدام را دوست ندارم. من به شما نامهای مفصل، تا ده روز دیگر مینویسم. من شما را همیشه دوست دارم.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پونتورسن» رد میشدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزدیک ۱۵ ژوئن. من را محکوم به بیوفایی نکن، شاید تنبلی، و چرا اسم معشوقم را میپرسی؟ ترجیح میدهی که به شما جواب بدهم چند تا دارم، چیزی که لازم است بگویم این است که من از آنها هیچکدام را دوست ندارم. من به شما نامهای مفصل، تا ده روز دیگر مینویسم. من شما را همیشه دوست دارم.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}</ref>}}
===نخستین اقدام===
===نخستین اقدام===
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. بهنقل از تقی رضوی:
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. بهنقل از تقی رضوی:
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته بهنظر میرسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس، که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد، و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یکراست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیهاش را بسته بود. روز بعد از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم. }}
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته بهنظر میرسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس، که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد، و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یکراست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیهاش را بسته بود. روز بعد از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.}}
رضوی پس از این ماجرا هدایت را میبیند. هدایت برای رضوی این ماجرا را اینطور شرح میدهد:
رضوی پس از این ماجرا هدایت را میبیند. هدایت برای رضوی این ماجرا را اینطور شرح میدهد:
{{گفتاورد تزیینی|تو پاریس که از تو جدا شدم، یکراست به یک کافهای در کشان (محل زندگی هدایت) چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیهاش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرتافتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمیدانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقهاند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمیدادم ولکُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.<ref name= "firstSuicide">{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|تو پاریس که از تو جدا شدم، یکراست به یک کافهای در کشان (محل زندگی هدایت) چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیهاش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرتافتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمیدانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقهاند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمیدادم ولکُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.<ref name= "firstSuicide">{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}</ref>}}
===عینک سیاه آقای نویسنده===
===عینک سیاه آقای نویسنده===
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیل هدایت در فرانسه، او نیز در همان کشور درس نظامی میخواند، پس از خودکشی نخستین هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغز و اعصاب، میگوید:
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیل هدایت در فرانسه، او نیز در همان کشور درس نظامی میخواند، پس از خودکشی نخستین هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغز و اعصاب، میگوید:
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران هدایت را به یک پروفسور مغز و اعصاب معرفی کردند و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِلهایی را که او بهزبان فرانسه نوشته بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بیخبر از اتاقش بیرون ببرم تا او مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را بهدقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به کمک مترجم اکثر آثار، نامهها و یادداشتهایی را که بهزبان فرانسه نوشته شده بود، مطالعه کرد. کتابهایی را که او مطالعه میکرد، بررسی کرد. دستآخر با خود او به گفتوگو نشست و او را بهدقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالمتر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا میکند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت (ج.۶)|ص=۲۹۳و۲۹۴}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران هدایت را به پروفسور مغز و اعصاب معرفی کردند و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِلهایی را که او بهزبان فرانسه نوشته بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بیخبر از اتاقش بیرون ببرم تا او مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را بهدقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به کمک مترجم اکثر آثار، نامهها و یادداشتهایی را که بهزبان فرانسه نوشته شده بود، مطالعه کرد. کتابهایی را که او مطالعه میکرد، بررسی کرد. دستآخر با خود او به گفتوگو نشست و او را بهدقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالمتر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا میکند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت (ج.۶)|ص=۲۹۳و۲۹۴}}</ref>}}
===فحشهای آبدار===
===فحشهای آبدار===
بهنقلاز اردشیر آوانسیان:
بهنقلاز اردشیر آوانسیان:
{{گفتاورد تزیینی|هدایت از عصبانیت از تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحشها را به شاه و فامیلش میداد و فحشهای آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه میکرد.{{سخ}}
{{گفتاورد تزیینی|هدایت از عصبانیت از تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحشها را به شاه و فامیلش میداد و فحشهای آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه میکرد.{{سخ}}
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده بود. نشست پشت یک میز. با عجلهٔ پول حقوقی را که از وزارت گرفته بود درآورد. شروع کرد با عجله روی این اسکناسها نقاشیکردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناسها را درآورد و روی آنها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرفزدن با دیگران. اما این نقاشیهای او چه بود؟ قبل از همه سوزنی درآورد و چشمهای محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید. سیبیلهای چخماقی برایش درست کرد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}</ref>}}
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده بود. نشست پشت یک میز. با عجلهٔ پول حقوقی را که از وزارت گرفته بود درآورد. شروع کرد با عجله روی این اسکناسها نقاشیکردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناسها را درآورد و روی آنها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرفزدن با دیگران. اما این نقاشیهای او چه بود؟ قبل از همه سوزنی درآورد و چشمهای محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید. سیبیلهای چخماقی برایش درست کرد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}</ref>}}
===هدایت بیحال و حوصله===
===هدایت بیحال و حوصله===
در دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته بود، «آژانس پارس»، یک بنگاه مطبوعاتی دولتی وابسته به وزارت خارجه بود. سالها بعد، این بنگاه به آژانس خبری غولپیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به ایرنا تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمالزاده]] و [[محمد مقدم]] هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول بهکار شد. اصلیترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آزانس پارس، وقتی جمالزاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:
در دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته بود، «آژانس پارس»، یک بنگاه مطبوعاتی دولتی وابسته به وزارت خارجه بود. سالها بعد، این بنگاه به آژانس خبری غولپیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به ایرنا تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمالزاده]] و [[محمد مقدم]] هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول بهکار شد. اصلیترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آزانس پارس، وقتی جمالزاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:
{{گفتاورد تزیینی|پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعلها را در وجه شرطی صرف میکند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم او پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمیرسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبحها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبحها بههیچوجه حال ترجمه ندارم!<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعلها را در وجه شرطی صرف میکند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم او پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمیرسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبحها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبحها بههیچوجه حال ترجمه ندارم!<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}</ref>}}
===توهین نژادپرستانه===
===توهین نژادپرستانه===
در جریان برگزاری جشن هزارهٔ فردوسی در سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوهای منتشر کردند که مجموعهٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به یکی از مدعیون مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که نمایندهٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری بهفارسی در ستایش او خوانده بود. جزوهٔ مزبور، اندکی پس از برگزاری مراسم هزارهٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن بود «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران». طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و بهسخرهگرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده بود. در مقدمه کتاب «وغوغ ساهاب»، چاپ فرانسه، آمده است:
در جریان برگزاری جشن هزارهٔ فردوسی در سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوهای منتشر کردند که مجموعهٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که نمایندهٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری بهفارسی در ستایش او خوانده بود. جزوهٔ مزبور، اندکی پس از برگزاری مراسم هزارهٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن بود «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران». طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و بهسخرهگرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده بود. در مقدمه کتاب «وغوغ ساهاب»، چاپ فرانسه، آمده است:
{{گفتاورد تزیینی|تهیه و تدوین این جزوه واکنشی است در اعتراض به شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگرهٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکشآوردن...» اعتراضی است مبتنیبر احساسات افراطی میهنپرستانه... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}
{{گفتاورد تزیینی|تهیه و تدوین این جزوه واکنشی است در اعتراض به شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگرهٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکشآوردن...» اعتراضی است مبتنیبر احساسات افراطی میهنپرستانه... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}
در همان مقدمه، از قول عیسی هدایت، برادر هدایت آمده است که:
در همان مقدمه، از قول عیسی هدایت، برادر هدایت آمده است که:
{{گفتاورد تزیینی|برخی میگویند هدایت به هندوستان رفت تا در کمپانی فیلمبرداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. در سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوهای به نام «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران» چاپ کرد که شکل عرب روی جلد آن را صادق کشیده بود. انتشار این جزوه، خشم جناب آقای علیاصغر حکمت، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوعالقلم شد و تحتتعقیب قرار گرفت... برای خاموششدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریکشدهٔ صادق، صلاح بود که مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که با فروش اثاثیه و کتابهایش، به هندوستان رفت... <ref>{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقلهای سلیم و ناسلیم}}</ref>}}
{{گفتاورد تزیینی|برخی میگویند هدایت به هندوستان رفت تا در کمپانی فیلمبرداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. در سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوهای به نام «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران» چاپ کرد که شکل عرب روی جلد آن را صادق کشیده بود. انتشار این جزوه، خشم جناب آقای علیاصغر حکمت، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوعالقلم شد و تحتتعقیب قرار گرفت... برای خاموششدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریکشدهٔ صادق، صلاح بود که مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که با فروش اثاثیه و کتابهایش، به هندوستان رفت... <ref>{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقلهای سلیم و ناسلیم}}</ref>}}
===آخرین روزهای ایران===
===آخرین روزهای ایران===
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|انجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بیاندازه خسته بود. سلسلهٔ اعصابش بهکلی از هم دررفته بود. محیط هم از هر جهت ناراحتیهای او را تشدید میکرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهارماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانهاش، خالیکردن اتاقش، بخشیدن اشیاء اتاق یا کتابهایش به اشخاص، بالاخص همراهبردن دورهٔ آثارش که هر نسخه یکی جلد کرده داشت و در آنها تجدیدنظر کرده بود، همهٔ اینها نشان میداد که او بهشکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار ماه رهسپار اروپا میشود. کتابهایی که غالب آنها و بلکه همگی حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازلترین بها بهفروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همهوهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. «حتی کاغذهای سفید و مداد پاککن و مداد و این قبیل وسایل را.»<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۴۰}}</ref>
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|انجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بیاندازه خسته بود. سلسلهٔ اعصابش بهکلی از هم دررفته بود. محیط هم از هر جهت ناراحتیهای او را تشدید میکرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهارماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانهاش، خالیکردن اتاقش، بخشیدن اشیاء اتاق یا کتابهایش به اشخاص، بالاخص همراهبردن دورهٔ آثارش که هر نسخه یکی جلد کرده داشت و در آنها تجدیدنظر کرده بود، همهٔ اینها نشان میداد که او بهشکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار ماه رهسپار اروپا میشود. کتابهایی که غالب آنها و بلکه همگی حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازلترین بها بهفروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همهوهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. «حتی کاغذهای سفید و مداد پاککن و مداد و این قبیل وسایل را.»<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۴۰}}</ref>
===نانخوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===
===نانخوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===
نگاهی گذرا به آثاری که در دههٔ اخیر دربارهٔ صادق هدایت منتشر شده است، مطالب زیادی را روشن میسازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دستکم هفت کتاب بهگونهای است که از آن بوی سودجویی میآید. گروهی، با تکثیر غیرمجاز و غیراخلاقی، از آثار صادق هدایت نان میخورند. این افراد آگاهانه و بهعمد، هر روز عنوان یکی از نوشتههای هدایت را بر جلد مجموعهای از نوشتههای او حک کرده و کتاب جدیدی جعل میکنند. این کار، درمجموع نه بهزیان هدایت که بهضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت میگیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. کسانی که بهشیوهٔ فوق عمل میکنند، هر بار عنوان یکی از داستانهای صادق هدایت را برگزیده و روی جلد کتابی قرار میدهند. سپس بهانتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را بهشکل کتابی مستقل چاپ میکنند. با این کار و بهمرور زمان، تعداد کتابهای صادق هدایت به تعداد نوشتههای وی خواهد رسید. درحالیکه نویسنده بهشخصه و در زمان حیاتش آثار خود را تقسیمبندی، طبقهبندی و نامگذاری کرده است و اخلاق و قانون نیز حکم میکند که همان طبقهبندیها، مجموعهها و نامگذاریهای مدنظر و تأیید هدایت، ملاک همیشگی باشد. پس از این گروه کسانی قرار دارند که با نام محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان میخورند. بهگونهای که قبح این کار چنان کمرنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محقق عنواندار نیز از انجام آن رویگردان نیستند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی=بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ص= ۷۴و۷۵}}</ref>
نگاهی گذرا به آثاری که در دههٔ اخیر دربارهٔ صادق هدایت منتشر شده است، مطالب زیادی را روشن میسازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دستکم هفت کتاب بهگونهای است که از آن بوی سودجویی میآید. گروهی، با تکثیر غیرمجاز و غیراخلاقی، از آثار صادق هدایت نان میخورند. این افراد آگاهانه و بهعمد، هر روز عنوان یکی از نوشتههای هدایت را بر جلد مجموعهای از نوشتههای او حک کرده و کتاب جدیدی جعل میکنند. این کار، درمجموع نه بهزیان هدایت که بهضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت میگیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. کسانی که بهشیوهٔ فوق عمل میکنند، هر بار عنوان یکی از داستانهای صادق هدایت را برگزیده و روی جلد کتابی قرار میدهند. سپس بهانتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را بهشکل کتابی مستقل چاپ میکنند. با این کار و بهمرور زمان، تعداد کتابهای صادق هدایت به تعداد نوشتههای وی خواهد رسید. درحالیکه نویسنده بهشخصه و در زمان حیاتش آثار خود را تقسیمبندی، طبقهبندی و نامگذاری کرده است و اخلاق و قانون نیز حکم میکند که همان طبقهبندیها، مجموعهها و نامگذاریهای مدنظر و تأیید هدایت، ملاک همیشگی باشد. پس از این گروه کسانی قرار دارند که با نام محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان میخورند. بهگونهای که قبح این کار چنان کمرنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محقق عنواندار نیز از انجام آن رویگردان نیستند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی=بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ص= ۷۴و۷۵}}</ref>
خط ۱۴۳:
خط ۱۵۳:
* '''۱۳۳۰''': خودکشی در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی، با گاز در پاریس؛ خاکسپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.
* '''۱۳۳۰''': خودکشی در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی، با گاز در پاریس؛ خاکسپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===
===شرححالی از هدایت===
{{جعبه گفتاورد|'''من همانقدر از شرح حال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم بهدرد چهکسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان گرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمین مشورت کردهام؛ اما پیشبینی آنها هیچگاه حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد... از این گذشته شرح حال من هیچ نکتهٔ برجستهای دربرندارد. نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام. بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند، بهطوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است. روی هم رفته، موجود وازدهٔ بیمصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. '''<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}</ref>}} {{سخ}}
{{جعبه گفتاورد|'''من همانقدر از شرححال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم بهدرد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان گرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کردهام؛ اما پیشبینی آنها هیچگاه حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد... از این گذشته شرححال من هیچ نکتهٔ برجستهای دربرندارد. نه پیش آمد قابلِتوجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند، بهطوریکه هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است. رویهمرفته، موجود وازدهٔ بیمصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. '''<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}</ref>}} {{سخ}}
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک بهدنیا آمد.<ref name="tahbaazbistopanj">{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۵}}</ref> پدربزرگش رضاقلیخان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضاقلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود. مادر او زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه بود. <ref name="dehbashihaft"/> دایی او نصرالملک هدایت بود که در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور بود. مادر او، فردی تحصیلکرده بود و تمام روزنامههایی را که منتشر میکردند، میخواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. همچنین گفته میشود که او از آمریکاییها و انگلیسیها نفرت داشت و همیشه میگفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»<ref name="tahbaazbistopanj"/> بهگفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق هدایت، هدایت «روحیهٔ طنز و تندی زبان و حدت ذهن و کجخلقی خود را از مادر بهارث برده است.»<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۵ و ۲۶}}</ref> نسبت صادق هدایت به رضا قلیخان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری بود. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری او نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنهٔ هدایت، والی آذربایجان در هنگام قیام شیخ محمد خیابانی و شهادت او بود. او در سالهای تحصیل صادق هدایت در فرانسه، نخستوزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی از صادق، به شکل غیرمستقیم حمایت میکرد.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۶}}</ref>{{سخ}} هرچند که خاندان هدایت، یک خاندان جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب میشدند؛ اما پدر هدایت، از مقامات خیلی بالا و تمول چشمگیری بهرهمند نبود.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۳۲۳}}</ref> هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.<ref name="dehbashihaft">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۷}}</ref> برادر بزرگتر صادق، محمود، حقوقدان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخستوزیری سپهبد رزمآرا که شوهرخواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سالهای ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، بهسمت معاونت نخستوزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، یعنی عیسی، به استخدام ارتش درآمد. او دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۲۷}}</ref>
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک بهدنیا آمد.<ref name="tahbaazbistopanj">{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۵}}</ref> پدربزرگش رضاقلیخان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضاقلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود. مادر او زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه بود. <ref name="dehbashihaft"/> دایی او نصرالملک هدایت بود که در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور بود. مادر او، فردی تحصیلکرده بود و تمام روزنامههایی را که منتشر میکردند، میخواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. همچنین گفته میشود که او از آمریکاییها و انگلیسیها نفرت داشت و همیشه میگفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»<ref name="tahbaazbistopanj"/> بهگفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق هدایت، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کجخلقی خود را از مادر بهارث برده است.»<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}</ref> نسبت صادق هدایت به رضاقلیخان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری میرسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری او نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنهٔ هدایت، والی آذربایجان در هنگام قیام شیخ محمد خیابانی و شهادت او بود. او در سالهای تحصیل صادق هدایت در فرانسه، نخستوزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی از صادق، بهشکل غیرمستقیم حمایت میکرد.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۶}}</ref>{{سخ}} هرچند که خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب میشدند؛ اما پدر هدایت، از مقامات خیلی بالا و متمول چشمگیری بهرهمند نبود.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۳۲۳}}</ref> هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.<ref name="dehbashihaft">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۷}}</ref> برادر بزرگتر صادق، محمود، حقوقدان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخستوزیری سپهبد رزمآرا که شوهرخواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سالهای ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، بهسمت معاونت نخستوزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، یعنی عیسی، به استخدام ارتش درآمد. او دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۲۷}}</ref>
====اوان کودکی====
====اوان کودکی====
هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ دارالفنون رفت. او در سن پانزدهسالگی دچارر چشمدرد سختی شد. او مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این امر باعث شد تا بهمدت یک سال از همشاگردیهایش عقب افتد. در سال بعد یعنی ۱۲۹۸ شمسی، هدایت به مدرسهٔ معتبر سنلویی فرستاده شد. در این مدرسه، درسها هم به زبان فارسی و هم به فرانسوی تدریس میشد. هدایت در سال۱۳۰۴ از آن مدرسه فارغالتحصیل شد. <ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۲۸}}</ref>{{سخ}}
هدایت در ششسالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ دارالفنون رفت. او در سن ۱۵سالگی، چشمدرد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این امر باعث شد تا بهمدت یک سال از همشاگردیهایش عقب افتد. در سال بعد یعنی ۱۲۹۸شمسی، هدایت به مدرسهٔ معتبر سنلویی فرستاده شد. در این مدرسه، درسها هم بهزبان فارسی و هم بهفرانسوی تدریس میشد. هدایت در سال۱۳۰۴ از آن مدرسه فارغالتحصیل شد.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۲۸}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت، از همان دوران مدرسه، متون ادبی فارسی و فرانسوی را با ولع میخواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان میداد. او ۱۵یا۱۶ساله بود که دست به مطالعهٔ کتابهای مخصوص زد و با کتابخانههای مهم و معروف فرانسه مکاتبه میکرد و با هزینههای گزاف این کتابها را به دست میآورد. کتابهایی که هدایت مطالعه میکرد، باعث میشد که خانوادهٔ او حیرتزده شوند؛ زیرا همه این کتابها مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتابها را میگرفت و سپس گوشهای مینشست و ساعتها به مطالعهٔ آنها میپرداخت. موضوعات این کتابها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کفبینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز دست به عملیاتی در این زمینه میزد. او همچنان در این کارها سرگرم بود که ناگهان کتابی از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. اسم این کتاب فرانسوی «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» بود. این کتاب که پرده از حقهبازیهای جادوگران برداشته بود و صادق را تحتتأثیر قرار داد و او پس از آن دست از مطالعهٔ کتابهای جادوگری برداشت.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۲۸۰و۲۸۱}}</ref>
از همان دوران مدرسه، متون ادبی فارسی و فرانسوی را با ولع میخواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان میداد. ۱۵یا۱۶ساله بود که مطالعهٔ کتابهای خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانههای مهم و معروف فرانسه مکاتبه میکرد و با هزینههای گزاف این کتابها را بهدست میآورد. کتابهایی که هدایت مطالعه میکرد، باعث حیرت خانواده میشد؛ زیرا همه این کتابها مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتابها را میگرفت و سپس گوشهای مینشست و ساعتها به مطالعهٔ آنها میپرداخت. موضوعات این کتابها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کفبینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی میکرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست کتابها و کارها بود که ناگهان کتابی از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. اسم این کتاب فرانسوی «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» بود. این کتاب پرده از حقهبازیهای جادوگران برداشته بود و صادق را تحتتأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتابهای جادوگری برداشت.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}</ref>
====سالهای نویسندگی====
====سالهای نویسندگی====
هدایت در مدت ۲۲ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود بهجاگذاشت. دو دوره را میتوان برای آثار هدایت قائل بود: دورهٔ اول، از سالهای ۱۳۰۲ تا ۱۳۲۰. دورهٔ دوم، پس از شهریور ۱۳۲۰ تا پایان عمر.<ref name="dehbashilescot">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۳۱۴}}</ref>
هدایت در مدت ۲۲ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود بهجا گذاشت. آثارش را در دوره باید دید:
هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «[[رباعیات خیام]]» و «[[انسان و حیوان]]» را منتشر کرد. او رباعیات خیام را در سال۱۳۰۲، در هجدهسالگی، منتشر میکند.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۳۱}}</ref> رسالهٔ انسان و حیوان را میتوان پیشنویس کاری دربارهٔ فواید گیاهخواری دانست که او پنج سال بعد در اروپا چاپ میکند. دامنهٔ موضوع این رساله، به نسبت «رسالهٔ رباعیات خیام»، وسیعتر است و پیپروایی در طرح و اندیشهها و تازگی آنها شناخت روشنتری از از ارزشها و احساسات مؤلف جوان را میسر میسازد.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۳۵}}</ref>{{سخ}}
* دورهٔ اول، از سالهای ۱۳۰۲تا۱۳۲۰
نخستین داستان هدایت در سال۱۹۲۹ میلادی، یعنی سال۱۳۰۹ شمسی در پاریس نوشتهشده و عنوان «[[زنده به گور]]» را دارد. در سال۱۹۳۱ میلادی، یعنی ۱۳۱۰، هدایت داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و در سال۱۹۳۲، یعنی سال۱۳۱۱ شمسی، مجموعهٔ «سه قطره خون»، شمال یازده داستان را منتشر میکند. در سال۱۹۳۳، سال۱۳۱۲، هدایت داستان «علویهخانم» خانم را که سرشار از توصیفات و محاورات محلی و معمولی است، چاپ میکند. در سال۱۹۳۴، مصادف با سال۱۳۱۳ خورشیدی، در تهران، اثر نسبتاً کوچکی با عنوان طنزآمیز «کتاب مستطاب وغوغ ساهاب» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده بود. باوجوداین ، بهزودی پیبردهشد که این هجو نیشدار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان، بهقلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] بوده است.<ref name= "dehbashilescotTroisCentQuinze">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}</ref>{{سخ}}
* دورهٔ دوم، پس از شهریور ۱۳۲۰ تا پایان عمر.<ref name="dehbashilescot">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۳۱۴}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت، در مدت اقامت خود در بمبئی دو داستان به زبان فرانسوی با نامهای Lunatique و Sampingue نوشته است.<ref name= "dehbashilescotTroisCentQuinze"/> هدایت در تهران، طرح اولیهٔ رمان [[بوف کور]] را پایهریزی کرد و نوشتن آن را در همانجا آغاز کرد. این داستان در سال۱۳۱۵ش در بمبئی تکمیل شد و در همانجا، به صورت محدود، توسط نویسنده بهچاپ رسید.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}</ref>{{سخ}}
هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی بهسال ۱۳۰۲<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۳۱}}</ref> و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیشنویس شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاهخواری، پنج سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، بهنسبت رسالهٔ اول، وسیعتر است و پیپروایی در طرح و اندیشهها و تازگی آنها شناخت روشنتری از از ارزشها و احساسات مؤلف جوان را میسر میسازد.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۳۵}}</ref>{{سخ}}
تمایلات رئالیستی در نثر هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او، استحکام و توسعه پذیرفت. در این امر، تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، صادق هدایت را تحتتأثیر قرار میدهد. در این دوره هدایت دامنهٔ موضوعات و زمینهٔهای آثارش را بسط میدهد. مسائل حاد اجتماعی و مبارزات مربوط به میهن و مردم در ردیف داستان رئالیستی جالب آن زمان قرار گرفته بوده است. محموعه داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «[[آب زندگی]]» در همین دوره نوشته شده است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجیآقا» را مینویسد از حیث حجم، بزرگترین اثر اوست.<ref name="DehbashiPageTroisCentDixNeuf">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}</ref>
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹میلادی، یعنی سال۱۳۰۹شمسی در پاریس نوشت و عنوان «[[زندهبهگور]]» را بر آن گذارد. در سال۱۹۳۱میلادی، یعنی ۱۳۱۰شمسی، هدایت داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد یعنی، ۱۳۱۱شمسی، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را منتشر میکند. در سال۱۹۳۳م برابر با ۱۳۱۲ش، هدایت داستان «علویهخانم» را که سرشار از توصیفها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ میکند. در سال۱۹۳۴میلادی، مصادف با سال۱۳۱۳خورشیدی، در تهران، اثر نسبتاً کوچکی با عنوان طنزآمیز «کتاب مستطاب وغوغ ساهاب» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده بود. باوجوداین، بهزودی پیبرده شد که این هجو نیشدار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان، بهقلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] بوده است.<ref name= "dehbashilescotTroisCentQuinze">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت، ظول مدت اقامت خود در بمبئی دو داستان بهزبان فرانسوی با نامهای Lunatique و Sampingue نوشته است.<ref name= "dehbashilescotTroisCentQuinze"/> وی در تهران، طرح اولیهٔ رمان [[بوف کور]] را پایهریزی کرد و نوشتن آن را در همانجا آغاز کرد. این داستان را در سال۱۳۱۵ش در بمبئی تکمیل کرد و در همانجا، بهصورت محدود، بهچاپ رساند.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}</ref>{{سخ}}
تمایلات رئالیستی در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت که در این خصوص، تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحتتأثیر قرار میدهد. در این دوره او دامنهٔ موضوعات و زمینههای آثارش را بسط میدهد. مسائل حاد اجتماعی و مبارزات مربوط به میهن و مردم در ردیف داستان رئالیستی جالب آن زمان قرار گرفته بوده است. سه مجموعهداستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» را در همین دوره نوشتت. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجیآقا» را مینویسد که از حیث حجم، بزرگترین اثر اوست.<ref name="DehbashiPageTroisCentDixNeuf">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}</ref>
====زندگی در سفر====
====زندگی در سفر====
روز ۵شهریور۱۳۰۵ خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو میشود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک میرود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر میشود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس منتقل میشود و چندبار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض کرده و معماری به دندانسازی، از دندانسازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات تغییر رشته میدهد. هدایت هیچ علاقهای به تحصیل آکادمیک نداشت و بهجای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن میگذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع میشود. از یک طرف خانوادهٔ او با فشار بسیار او را مجبور به ادامهٔ تحصیل میکردند، چرا که تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی میدانستند که میتواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به ارمغان آورد؛ از طرفی صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمیداد و تحصیل، برای او سرخوردگی به بار میآورد. این مشاجرهها، در نامهنگاریهای هدایت با خانواده مشهود است. سرانجام او در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف میدهد و در سال۱۳۰۹ به ایران باز میگرد.<ref name= "safarbistoseh">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۳}}</ref> ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۲۹۵}}</ref> {{سخ}}
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو میشود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک میرود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر میشود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس منتقل میشود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض کرده و از معماری به دندانسازی، از دندانسازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات تغییر رشته میدهد. هدایت هیچ علاقهای به تحصیل آکادمیک نداشت و بهجای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن میگذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع میشود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش میکنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی میدانستند که میتواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب بهارمغان آورد، از طرفی صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمیداد و تحصیل، برای او سرخوردگی بهبار میآورد. این مشاجرهها در نامهنگاریهای هدایت با خانواده مشهود است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف میدهد و در سال۱۳۰۹ به ایران بازمیگردد.<ref name= "safarbistoseh">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۳}}</ref><ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۲۹۵}}</ref>{{سخ}}
در سال۱۳۱۴، [[شین پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت از او دعوت میکند که با هم به هند بروند. صادق هدایت به علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی کل ساختمان استعفا داده و در تاریخ ۳دسامبر۱۹۳۶ میلادی راهی بمبئی میشود. او در بمبئی، در آپارتمان شین پرتو اقامت میکند. در شهریور۱۳۱۶ خورشیدی، هدایت به تهران مراجعت میکند.<ref name= "safarbistochahar">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۴}}</ref> <{{سخ}}
در سال۱۳۱۴شمسی، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت از او دعوت میکند که باهم به هند بروند. صادق هدایت بهعلت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی میشود. او در بمبئی، در آپارتمان شین.پرتو اقامت میکند. در شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران مراجعت میکند.<ref name= "safarbistochahar">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۴}}</ref>{{سخ}}
هدایت در آذرماه ۱۳۲۴ خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، همراه با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علیاکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، دعوت میشوند تا برای مدت ۱۵ روز، به مناسبت ۲۵سالهشدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران بازمیگردد.<ref name= "safarbistochahar"/>
هدایت در آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، همراهبا چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علیاکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، دعوت میشوند تا برای مدت ۱۵ روز، بهمناسبت ۲۵سالهشدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران بازمیگردد.<ref name= "safarbistochahar"/>
====شغلها====
====شغلها====
پس از بازگشت هدایت به ایران از سفر اول به فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» مشغول به خدمت میشود. در این دوره بارقههایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار میشود، چرا که بهقول خودش میتوانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقلشدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهرماه۱۳۱۰ از این کار استعفا میدهد. در این زمان او در نامهای به دوستش، تقی رضوی نوشتهبود که قصد دارد پس از استعفا، به شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانهای دایر کنند. هرچند چنین نمیشود و در نامهٔ بعدی به تقی رضوی به تاریخ مهر ۱۳۱۱، هدایت خود را کارمند ادارهٔ تجارت مینامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ الی دیماه ۱۳۱۳، در ادارهٔ کل تجارت مشغول به کار بود. سپس دورهای، تا ۳۰ اسفند ۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول به خدمت بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (پس از انقلاب ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز بازهای در شرکت سهامی کل ساختمان گذراند. هدایت در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هندوستان به ایران، مجدداً در بانک ملی استخدام شد؛ اما بیش از یک سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف از جمله، «موسیقی» امورات میگذراند. آخرین شغلی که او در ایران پس از سفر بیبازگشتش برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}</ref>
هدایت پس از بازگشت از فرانسه به ایران، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» مشغول به خدمت میشود. در این دوره بارقههایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار میشود، چرا که بهقول خودش میتوانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقلشدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهرماه۱۳۱۰ از این کار استعفا میدهد. در این زمان او در نامهای به دوستش، تقی رضوی نوشته بود که قصد دارد پس از استعفا، به شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانهای دایر کنند. هرچند چنین نمیشود و در نامهٔ بعدی به تقی رضوی بهتاریخ مهر۱۳۱۱، هدایت خود را کارمند ادارهٔ تجارت مینامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی۱۳۱۳، در ادارهٔ کل تجارت مشغول بهکار بود. سپس دورهای، تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول به خدمت بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (پس از انقلاب ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز بازهای در شرکت سهامی کل ساختمان گذراند. هدایت در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هندوستان به ایران، مجدداً در بانک ملی استخدام شد؛ اما بیش از یک سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف از جمله، «موسیقی» امورات میگذراند. آخرین شغلی که او در ایران پس از سفر بیبازگشتش برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}</ref>
====خودکشی و پس از آن====
====خودکشی و پس از آن====
صادق هدایت، برای اولینبار در اوایل خرداد سال۱۳۰۷، با انداختن خود، در رودخانهٔ مارن اقدام به خودکشی کرد. هرچند این خودکشی ناموفق بود و هدایت زنده ماند.<ref name= "firstSuicide"/>{{سخ}}
صادق هدایت، برای اولینبار در اوایل خرداد سال۱۳۰۷، با انداختن خود، در رودخانهٔ مارن اقدام به خودکشی کرد. هرچند این خودکشی ناموفق بود و هدایت زنده ماند.<ref name= "firstSuicide"/>{{سخ}}
اما در نهمآوریل۱۹۵۱ میلادی، مصادف با ۱۹فرروردین۱۳۳۰، هدایت در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» بهوسیلهٔ خودکشی با گشودن شیر گاز به زندگی خودش پایان داد. جسد او را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از مرگ او، در مطبوعات و روزنامههای اروپای غربی مرثیهها و مقالههای بسیاری راجع به او انتشار یافت.<ref name="dehbashilescot"/>{{سخ}}
اما در نهمآوریل۱۹۵۱ میلادی، مصادف با ۱۹فرروردین۱۳۳۰، هدایت در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» بهوسیلهٔ خودکشی با گشودن شیر گاز به زندگی خودش پایان داد. جسد او را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از مرگ او، در مطبوعات و روزنامههای اروپای غربی مرثیهها و مقالههای بسیاری راجعبه او انتشار یافت.<ref name="dehbashilescot"/>{{سخ}}
«توپ مرواری»، اثری از هدایت است که پس از مرگ او منتشر شد. طبق مقالههای متعددی که در نشریههای تهران درج شده است، هدایت پیش از مرگ خود، تعداد زیادی از نسخههای چاپنشدهٔ خود را سوزانیده است.<ref name="DehbashiPageTroisCentDixNeuf"/>
«توپ مرواری»، اثری از هدایت است که پس از مرگ او منتشر شد. طبق مقالههای متعددی که در نشریههای تهران درج شده است، هدایت پیش از مرگ خود، تعداد زیادی از نسخههای چاپنشدهٔ خود را سوزانیده است.<ref name="DehbashiPageTroisCentDixNeuf"/>
===شخصیت و اندیشه===
===شخصیت و اندیشه===
====وجهات عام شخصیتی هدایت====
====وجهات عام شخصیتی هدایت====
به نقل از [[ونسان مونتی]]:
بهنقل از [[ونسان مونتی]]:
{{نقلقول|هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی میگشود، مگر بعضی مواقع نادر که درددل میکرد و یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری اورا بهوجد میآورد و تا دوستان خود را در شادیای که از یافتن این اثر به او دست دادهبود سهیم نمیکرد، آرام نمینشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بیاجازهٔ او، نام او و یا نام آثار او را بهکار ببرد. بذلهگو بود، استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنههای زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد. ولی بیشتر وقتها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف ناپذیری را طی میکرد. لا وجود ظاهر لاابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به دقت مرتب میکرد. همیشه به نامهها پاسخ میداد و میدانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او، دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچکس حق ندارد آنها را از زندگی محروم کند. شاید به همین سبب بود که گیاهخوار ماندهبود. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده میشود، نان و ماست میداد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده است. گربه را بسیار دوست و گرامی میداشت و همیشه یک گربه بهروی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست میداشت. یکی از داستانهای او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص= ۱۸تا۲۱}}</ref> }}{{سخ}}
{{نقلقول|هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی میگشود، مگر بعضی مواقع نادر که درددل میکرد و یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری اورا بهوجد میآورد و تا دوستان خود را در شادیای که از یافتن این اثر به او دست داده بود سهیم نمیکرد، آرام نمینشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بیاجازهٔ او، نام او و یا نام آثار او را بهکار ببرد. بذلهگو بود، استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنههای زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد. ولی بیشتر وقتها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف ناپذیری را طی میکرد. لاوجود ظاهر لاابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را بهدقت مرتب میکرد. همیشه به نامهها پاسخ میداد و میدانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او، دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچکس حق ندارد آنها را از زندگی محروم کند. شاید بههمینسبب بود که گیاهخوار مانده بود. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده میشود، نان و ماست میداد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده است. گربه را بسیار دوست و گرامی میداشت و همیشه یک گربه بهروی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست میداشت. یکی از داستانهای او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص= ۱۸تا۲۱}}</ref> }}
====رویکرد به ایران====
====رویکرد به ایران====
دربارهٔ رویکرد هدایت به ایران، عمدهٔ نظرات در تأیید میهندوستی اوست. به باور ونسان مونتی:
دربارهٔ رویکرد هدایت به ایران، عمدهٔ نظرات در تأیید میهندوستی اوست. به باور ونسان مونتی:
{{نقلقول|صادق هدایت یک ایرانی وطنپرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطنپستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت، وطنپرستی او به معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت، مردمی که در این سرزمین زندگی میکرد و بیگناه در فقر و مذلت و ستمکشی بهسر میبردند. هدایت در آثار خود دلش با آنهاست و آنها را میشناسد، شریک دردشان است و میکوشد دردها و کیفهای آنها را برای خوانندگان خود جلوهگر سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۰}}</ref>}}
{{نقلقول|صادق هدایت یک ایرانی وطنپرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطنپستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت، وطنپرستی او به معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت، مردمی که در این سرزمین زندگی میکرد و بیگناه در فقر و مذلت و ستمکشی بهسر میبردند. هدایت در آثار خود دلش با آنهاست و آنها را میشناسد، شریک دردشان است و میکوشد دردها و کیفهای آنها را برای خوانندگان خود جلوهگر سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۰}}</ref>}}
====اضطراب روحی و زیست خیامی====
====اضطراب روحی و زیست خیامی====
در رابطه با اضطراب روحی هدایت و زیست خیامی او، باید به حرف خود نویسده رجوع کرد که در کتاب «[[ترانههای خیام]]» میگوید:
درخصوص اضطراب روحی هدایت و زیست خیامیِ او، باید به حرف خود نویسنده رجوع کرد که در کتاب «ترانههای خیام» میگوید:
{{نقلقول| راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۲}}</ref>}}
{{نقلقول|راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۲}}</ref>}}
همچنین او در کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» در رابطه با کافکا چنین باور دارد:
همچنین او در کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» دربارهٔ کافکا چنین باور دارد:
{{نقلقول|کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد، ولیکن نه میتواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او بهجای اینکه از این فضای یخزده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، بهسوی سرمای فلجکننده، بهسوی خاموشی جاودان و تهی بیپایان میرود و دلیرانه اره خود را میپیماید.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۳}}</ref> هرگاه کافکا تن خود را به مرگ میسپارد برای این است که از فریبهای زندگی گمراه نشود و بهجز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمیرود. آیا چنین نتیجهای میةوان گرفت جز اینکه برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۵}}</ref> انسان با جسم خود حس میکند که محدود و جداست و گاهی بدبخت میباشد. نهتنها باید با جسمی هممنزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست، بلکه مطلق میباشد و به ما چسپیده است.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۹}}</ref>}}
{{نقلقول|کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد، ولیکن نه میتواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او بهجای اینکه از این فضای یخزده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، بهسوی سرمای فلجکننده، بهسوی خاموشی جاودان و تهی بیپایان میرود و دلیرانه راه خود را میپیماید.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۳}}</ref> هرگاه کافکا تن خود را به مرگ میسپارد برای این است که از فریبهای زندگی گمراه نشود و بهجز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمیرود. آیا چنین نتیجهای میتوان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۵}}</ref> انسان با جسم خود حس میکند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نهتنها باید با جسمی هممنزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست، بلکه مطلق است و به ما چسپیده.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۹}}</ref>}}
هدایت در نامهای به محمدعلی جمالزاده بهتاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر سه سال پیش از خودکشیاش، چنین مینویسد:
هدایت در نامهای به [[محمدعلی جمالزاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه سال پیش از خودکشی، چنین مینویسد:
{{نقلقول|حرف سر این است که از هرکاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز میآورم و حوصله همهچیز را ازدستدادهام. نه میتوانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمیتوانیم بفهمیم.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۲۴۰}}</ref>}}
{{نقلقول|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز میآورم و حوصله همهچیز را ازدست دادهام. نه میتوانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمیتوانیم بفهمیم.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۲۴۰}}</ref>}}
به گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستانهایش با مرگ کسی ختم میکرد و در آن پایان غمانگیز داستانها که پیشبینی هم نشده است، در نظر خواننده امری اجتنابناپذیر جلوه داده میشود.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۷}}</ref>
بهگفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستانهایش با مرگ کسی ختم میکرد و در آن پایان غمانگیز داستانها که پیشبینی هم نشده است، درنظر خواننده امری اجتنابناپذیر جلوه داده میشود.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۷}}</ref>
===زمینهٔ فعالیت===
===زمینهٔ فعالیت===
====داستاننویسی====
====داستاننویسی====
بسیاری صادق هدایت را در میان داستاننویسان ایرانی، به اعتباری پدر داستاننویسی ایران یا دستکم بنیانگذار نگارش داستان کوتاه در ایران میدانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفتهاند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی=بلوکی|عنوان=جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ص=۷۴}}</ref>
بسیاری صادق هدایت را در میان داستاننویسان ایرانی، بهاعتبار پدر داستاننویسی ایران یا دستکم بنیانگذار نگارش داستان کوتاه در ایران میدانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفتهاند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ص=۷۴}}</ref>
داستانهای صادق هدایت را با درنظرگرقتن مضامینشان به پنج دسته تقسیم میکنند:{{سخ}}
داستانهای صادق هدایت را با درنظرگرقتن مضامینشان به پنج دسته تقسیم میکنند:
* داستانهای واقعگرا
# داستانهای واقعگرا
* داستانهای طنزآمیز
# داستانهای طنزآمیز
* داستانهای ملیگرایانه
# داستانهای ملیگرایانه
* داستانهای علمی تخیلی
# داستانهای علمی تخیلی
* داستانهای شخصی و یا ذهنیروانی
# داستانهای شخصی و یا ذهنیروانی
'''داستانهای واقعگرایانهٔ صادق هدایت'''، داستانهایی مثل «آبجی خانم»، «حاجیمراد»، «مردهخورها» - در کتاب ''زنده به گور''- «گرداب»، «داشآکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «محلل» -در کتاب ''سه قطره خون''- «زنی که مردش را گم کرد»، «شبهای ورامین»-در کتاب ''سایه روشن''- «دونژوان کرج»، «بنبست»- در کتاب ''سگ ولگرد'' هستند. هدایت در این داستانها سعی دارد با استفاده از زبان و تکنیکهای داستانی اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادات و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد. اما معمولاً در این بازتابها، اثری از «دلسوزی و برای طبقات محروم اجتماع» در این آثار مشاهده نمیشود. به باور برخی، حتی میتوان گفت اگر هدایت عامه را در این داستانها قضاوت کرده باشد، این قضاوت منفی است، زیرا خیلی از شخصیتهای این داستانها، مردمانی دورو، دروغگو، بیعفت، بیاخلاق، و در چند مورد، دزد و آدمکش هستند. اما این نیز از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستانّا ناشی میشود. اما در مجموع هدایت، در این داستانهایش قضاوت مشهود و ملموسی نسبت به گفتار و کردار آن جماعت نمیکند.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۲و۴۳}}</ref>{{سخ}}
مثالهای '''داستانهای طنزآمیز''' هدایت میتواند حکایتوارهها یا قضیههای کتاب «وغوغ ساهاب» و داستانهای «ولنگاری»، «آب زندگی»، «میهنپرست»، «حاجیآقا» و «قضیهٔ توپ مرواری» باشد. در این داستانها، هدایت برخلاف داستانهای واقعگرایانهاش حضور و اندیشههای شخصی خود را کموبیش آشکار باقی گذاشته است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارند و گفته میشود هدف آنان «تعیین تکلیف با هیئات حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئات حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» بهعنوان مثال «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ ''سیدضیاالدین طباطبایی''، کودتای سوم اسفند و دورهٔ بیستسالهٔ حاکمیت رضاشاه است. همچنین میتوان از داستان «میهنپرست» یادکرد که در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سیدولیالله نصر و [[علیاصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را بهسخره میگیرد و به آن دو میتازد.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۴}}</ref>{{سخ}}
* نمونههایی از '''داستانهای واقعگرایانهٔ صادق هدایت''':
دستهٔ بعدی آثار هدایت، '''داستانهای ملیگرایانه'''ٔ اوست. داستانهایی مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامههایی مثل «پروین دختر ساسان» و «مازیار» از قبیلاند. در این داستانها نیز حضور نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی میکشد. اندیشههای احساساتی ملیگرایانه پس از پایان جنگ جهانی اول به صورت ایدئولوژی قدرت حاکم در آن دوره تبدیل میشود و بر افکار و آثار بسیاری از روشنفکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانهای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.<ref name="thirdandfourthpartofstories">{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۶}}</ref>{{سخ}}
# «آبجی خانم»، «حاجیمراد»، «مردهخورها» در کتاب ''[[زندهبهگور]]''
داستانی مانند «س.گ.ل.ل.»، داستانی است که در زمرهٔ '''داستانهای علمی تخیلی''' هدایت بهحساب میآید.<ref name="thirdandfourthpartofstories"/>{{سخ}}
# «گرداب»، «داشآکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «محلل» در کتاب ''[[سه قطره خون]]''
دیگر داستانهای صادق هدایت، در گروه '''داستانهای شخصی''' او جای میگیرند که از این گروه، میتوان به داستانهای «[[بوف کور]]»، «[[زنده به گور]]»، «[[سه قطره خون]]» و بسیاری دیگر نام برد. در این نوشتههای حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمیتوان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعیای قائل شد. حال و هوای این داستانها بسیار بههم شبیه است و تمام آنها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان مییابند. بهعنوان مثال، در داستان «بوف کور»، در سراسر آن «گرد مرگ پاشیده است» یا داستان «زنده به گور» چنین به اتمام میرسد: «این یادداشتها با یک دستهٔ ورق در کشو میز او بود، ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس کشیدن از یادش رفته بود.»<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}</ref>
# «زنی که مردش را گم کرد»، «شبهای ورامین» در کتاب ''سایه روشن''
# «دونژوان کرج» و «بنبست» در کتاب ''[[سگ ولگرد]]''{{سخ}}
هدایت در این داستانها سعی دارد با استفاده از زبان و تکنیکهای داستانی اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادات و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتابها، اثری از «دلسوزی و برای طبقات محروم اجتماع» در این آثار مشاهده نمیشود. بهباور برخی، حتی میتوان گفت اگر هدایت، عامه را در این داستانها قضاوت کرده باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیتهای این داستانها، مردمانی دورو، دروغگو، بیعفت، بیاخلاق، و در چند نمونه، دزد و آدمکشاند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستانها برمیخیزد. ضمنآنکه هدایت، در این داستانها قضاوت مشهود و ملموسی نسبت به گفتار و کردار آن جماعت نمیکند.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۲و۴۳}}</ref>
* مثالهای '''داستانهای طنزآمیز''' هدایت همان حکایتوارهها یا قضیههای کتاب «وغوغ ساهاب» و داستانهای «ولنگاری»، «آب زندگی»، «میهنپرست»، «حاجیآقا» و «قضیهٔ توپ مرواری» است. در این داستانها هدایت برخلاف داستانهای واقعگرایانهاش حضور و اندیشههای شخصی خود را کموبیش آشکار باقی گذاشته است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارند و گفته میشود هدف آنان «تعیین تکلیف با هیئات حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئات حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ ''سیدضیاالدین طباطبایی''، کودتای سوماسفند و دورهٔ بیستسالهٔ حاکمیت رضاشاه است. همچنین میتوان از داستان «میهنپرست» یادکرد که در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سیدولیالله نصر و [[علیاصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را بهسخره میگیرد و به آن دو میتازد.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۴}}</ref>{{سخ}}
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، '''داستانهای ملیگرایانه'''ٔ اوست. داستانهایی مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامههایی مثل «پروین دختر ساسان» و «مازیار» از قبیلاند. در این داستانها نیز حضور نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی میکشد. اندیشههای احساساتی ملیگرایانه پس از پایان جنگ جهانی اول بهصورت ایدئولوژی قدرت حاکم در آن دوره تبدیل میشود و بر افکار و آثار بسیاری از روشنفکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانهای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.<ref name="thirdandfourthpartofstories">{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۴۶}}</ref>
* داستانی مانند «س.گ.ل.ل.»، داستانی است که در زمرهٔ '''داستانهای علمی تخیلی''' هدایت بهحساب میآید.<ref name="thirdandfourthpartofstories"/>
* دیگر داستانهای صادق هدایت، در گروه '''داستانهای شخصی''' او جای میگیرند که از این گروه، میتوان به داستانهای «[[بوف کور]]»، «[[زندهبهگور]]»، «[[سه قطره خون]]» و بسیاری دیگر نام برد. در این نوشتههای حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمیتوان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعیای قائل شد. حالوهوای این داستانها بسیار بههم شبیه است و تمام آنها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان مییابند. مثلاً در سراسر داستان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است» یا داستان «زندهبهگور» چنین بهاتمام میرسد: «این یادداشتها با یک دستهٔ ورق در کشو میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفسکشیدن از یادش رفته بود.»<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}</ref>
====پژوهشگری====
====پژوهشگری====
اهالی ادبیات صادق هدایت را بهعنوان پژوهشگر ادبیات فولکلور نیز میشناسند واو را آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانهها و قصههای عامیانه در نظر میگیرند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم میتواند «برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برای ما روشن» کند، ترانهها و قصههایی را که شنیده یا برایش فرستاده شدهبودند، بیهیچ دخل و تصرفی به چاپ میرساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمعآوری آن، از زمان نگارش نخستین داستانهایش تا سالهای پایانی عمر خود، مقالاتی نوشت: مقدمه بر «اوسانه»، «نیرنگستان»، مقالات «ترانههای عامیانه» در مجلهٔ موسیقی و «فلکلر یا فرهنگ توده». او همچنین برخی از قصههای عامیانه و ترانههای عامیانه را در مجلات موسیقی و سخن به چاپ رساند. هدایت از دیدگاه تخیلی یک داستاننویس آگاه با زبان و روح عامهٔ مردم، ترانهها و افسانههای فولکوریک را «صدای درونی هر ملتی» مینامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جستوجو در «ولایات و دهکدهها» را وظیفهٔ هر فرد وطنپرستی میدانست. کار گردآوری فرهنگ توده، با روشی علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد. شاید بتوان توجه به اهمیت روایتهای شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را برجستهترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماری ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و زبان ساده و طبیعی هنر و ادبیات توده آنها را «مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشر» میداند و رد آن را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال میکند.<ref name="HedayatCriticTrenteSix"/>{{سخ}}
اهالی ادبیات صادق هدایت را بهعنوان پژوهشگر ادبیات فولکلور نیز میشناسند واو را آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانهها و قصههای عامیانه درنظر میگیرند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم میتواند «برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برای ما روشن» کند، ترانهها و قصههایی را که شنیده یا برایش فرستاده شده بودند، بیهیچ دخل و تصرفی بهچاپ میرساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمعآوری آن، از زمان نگارش نخستین داستانهایش تا سالهای پایانی عمر خود، مقالاتی نوشت: مقدمه بر «اوسانه»، «نیرنگستان»، مقالات «ترانههای عامیانه» در مجلهٔ موسیقی و «فلکلر یا فرهنگ توده». او همچنین برخی از قصههای عامیانه و ترانههای عامیانه را در مجلات موسیقی و سخن به چاپ رساند. هدایت از دیدگاه تخیلی یک داستاننویس آگاه با زبان و روح عامهٔ مردم، ترانهها و افسانههای فولکوریک را «صدای درونی هر ملتی» مینامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جستوجو در «ولایات و دهکدهها» را وظیفهٔ هر فرد وطنپرستی میدانست. کار گردآوری فرهنگ توده، با روشی علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد. شاید بتوان توجه به اهمیت روایتهای شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را برجستهترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماری ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و زبان ساده و طبیعی هنر و ادبیات توده آنها را «مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشر» میداند و رد آن را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال میکند.<ref name="HedayatCriticTrenteSix"/>{{سخ}}
صادق هدایت آثاری نیز در مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی دارد. علاقه به ایران باستان و جلوههای مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی»، به شکلهای گوناگون در داستانها و نمایشنامههای هدایت بازتاب یافته است. این علاقه در سالهای اقامت او در هند، به صورت آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت به ایران از هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کردهبود، متنهای دیگری را نیز به فارسی برگرداند.از این جمله میتوان از آثاری مانند «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایرانشهر»، «گزارش گمانشکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه بهرام ورجاوند» نام برد. همچنین هدایت بر این آثار مقدمههایی مینوشت که به باور بسیاری نشاندهندهٔ جستوجوی کنجکاوانهٔ و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دینشناختی اوست. او در مقدمههای خود پس از معرفی رساله و ارائه اطلاعات نسخهشناسی، درونمایهٔ متن را شرح میدهد. هدایت مطالعات خود را دربارهٔ متون پهلوی با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. همچنین میتوان از «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» یادکرد که در پاسخ به ''سیدحسن تقیزاده'' و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت.<ref name="HedayatCriticTrenteSix"/>
صادق هدایت آثاری نیز در مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی دارد. علاقه به ایران باستان و جلوههای مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی»، بهشکلهای گوناگون در داستانها و نمایشنامههای هدایت بازتاب یافته است. این علاقه در سالهای اقامت او در هند، بهصورت آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت به ایران از هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده بود، متنهای دیگری را نیز به فارسی برگرداند.از این جمله میتوان از آثاری مانند «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایرانشهر»، «گزارش گمانشکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه بهرام ورجاوند» نام برد. همچنین هدایت بر این آثار مقدمههایی مینوشت که به باور بسیاری نشاندهندهٔ جستوجوی کنجکاوانهٔ و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دینشناختی اوست. او در مقدمههای خود پس از معرفی رساله و ارائه اطلاعات نسخهشناسی، درونمایهٔ متن را شرح میدهد. هدایت مطالعات خود را دربارهٔ متون پهلوی با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. همچنین میتوان از «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» یادکرد که در پاسخ به ''سیدحسن تقیزاده'' و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت.<ref name="HedayatCriticTrenteSix"/>
====نقدنویسی====
====نقدنویسی====
صادق هدایت بهعنوان روشنفکری فعال، مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمیداشت. او در حوزههای متفاوتی، از جمله فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران دست به نقد میزد. هدایت نقد را هم به اندازهٔ داستانهایش جدی میگرفت، از همین رو فرمی به نام «قضیه» را ابداع کرد که با استفاده از آن فرم توانست نقد را از حد شرح و تفسیر یک اثر خارج کند و نقدهایش را به مرحلهٔ خلق یک اثر ادبی برساند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۵}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت بهعنوان روشنفکری فعال، مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمیداشت. او در حوزههای متفاوتی، از جمله فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران دست به نقد میزد. هدایت نقد را هم به اندازهٔ داستانهایش جدی میگرفت، از همین رو فرمی به نام «قضیه» را ابداع کرد که با استفاده از آن فرم توانست نقد را از حد شرح و تفسیر یک اثر خارج کند و نقدهایش را به مرحلهٔ خلق یک اثر ادبی برساند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۵}}</ref>{{سخ}}
هدایت فعالیت خود را در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک با نوشتن یادداشتهایی بر ترجمهٔ «فرقالشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلا معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله مینویسد لحنی جدی دارد. اما در نقدهای بعدیاش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، اما با طنزی عمیق شیوهٔ اساتید دانشگاهی «گروه سبعه» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست میاندازد.<ref name="HedayatCriticTrenteSix">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۶}}</ref> {{سخ}} همچنین هدایت نقدی وسیع بر «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی دارد. هدایت در نقد خود، این اثر را یک رمان میداند و همچنین توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیع او در اصطلاحات و لغات عامیانه و امثال را میستاید.<ref name= "hedayadAsCritic">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۷}}</ref>{{سخ}}
هدایت فعالیت خود را در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک با نوشتن یادداشتهایی بر ترجمهٔ «فرقالشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلا معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله مینویسد لحنی جدی دارد. اما در نقدهای بعدیاش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، اما با طنزی عمیق شیوهٔ اساتید دانشگاهی «گروه سبعه» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست میاندازد.<ref name="HedayatCriticTrenteSix">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۶}}</ref> {{سخ}} همچنین هدایت نقدی وسیع بر «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی دارد. هدایت در نقد خود، این اثر را یک رمان میداند و همچنین توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیع او در اصطلاحات و لغات عامیانه و امثال را میستاید.<ref name= "hedayadAsCritic">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۷}}</ref>{{سخ}}
اما به باور برخی، اصلیترین کار پژوهشیانتقادی او نقد کامل او بر خیام که بهصورت مقدمه در ابتدای کتاب «ترانههای خیام» منتشر شد، است. پرداختن به رباعیات خیام، سالها مشغلهٔ ذهنی او بوده است. هدایت این کار را نه بهعنوان یک منتقد حرفهای، بلکه برای دفاع از ارزشهای ذهنی خود انجام داده است. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته است، از شکلگیری افکار و روحیات خود هدایت، بهنسبت اندیشههای خیام، بیشتر به خواننده اطلاع میدهد و درواقع این خود هدایت است که میکوشد تا شخصیت و اندیشههای خود را به شکل نقد خیام ارائه کند. باری، هدایت، در این مقدمه، اشارهای به وقایع زندگی خیام ندارد و تنها به فلسفه و هنر شاعری او میپردازد. مقدمهٔ پنجاه صفحهای هدایت بر «ترانههای خیام»، تلاش همهجانبهٔ او برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.<ref name= "hedayadAsCritic"/>{{سخ}}
اما بهباور برخی، اصلیترین کار پژوهشیانتقادی او نقد کامل او بر خیام که بهصورت مقدمه در ابتدای کتاب «ترانههای خیام» منتشر شد، است. پرداختن به رباعیات خیام، سالها مشغلهٔ ذهنی او بوده است. هدایت این کار را نه بهعنوان یک منتقد حرفهای، بلکه برای دفاع از ارزشهای ذهنی خود انجام داده است. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته است، از شکلگیری افکار و روحیات خود هدایت، بهنسبت اندیشههای خیام، بیشتر به خواننده اطلاع میدهد و درواقع این خود هدایت است که میکوشد تا شخصیت و اندیشههای خود را بهشکل نقد خیام ارائه کند. باری، هدایت، در این مقدمه، اشارهای به وقایع زندگی خیام ندارد و تنها به فلسفه و هنر شاعری او میپردازد. مقدمهٔ پنجاه صفحهای هدایت بر «ترانههای خیام»، تلاش همهجانبهٔ او برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.<ref name= "hedayadAsCritic"/>{{سخ}}
صادق هدایت همچنین بر تعدادی از آثار ادبی جهان نیز نقد نوشت. هدایت آشانایی دقیقی با ادبیات جهان داشت و تا پایان عمر خود، اخبار کتابهای جدید را دنبال میکرد. او برای برخی از ترجمههای آثار مدرن ادبیات جهان مقدمههای انتقادی نوشتو بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از نخستین مقدمههایش را بر «دوشیزهٔ ارلئان» اثر ''شیلر'' و به ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نوشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخی درام پرداخت. همچنین مقدمهٔ او بر «خاموشی دریا»، اثر ''ورکور''، ترجمهٔ حسن شهید نورایی، توضیحی دربارهٔ موضوع اثر و چند سطری در تشویق مترجم است. اما در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلقسازی»، نوشتهٔ ''کارل چاپک'' و ترجمهٔ حسن قائمیان، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او سخن میگوید و از تلاش برای همخوانی لحن خاص قهرمانان با منش آنها اضهار رضایت میکند. همچنین هدایت نقدی بر ترجمهٔ ''م.ع.شمیده'' از «بازرس» ''گوگول'' نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل و نشاندادن انحرافها و کاستیها، نتیجه گرفت که «در ترجمه ویا اقتباس، حذف و یا اضافهکردن جملات جایز نیست مگر تا حدی که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد و یا مطلب را به زبان ترجمهنشده روشنتر بنمایاند. اما مهمترین مقدمهاش، «پیام کافکا» را بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» ''کافکا'' نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه، سرشار از احترام، به معرفی دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نخستین نمونههای نقد ادبی مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهانبینی کافکا از ورای نوشتههای او، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. او با تحلیل دینشناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد. همچنین از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی میپرهیزد و میکوشد «تعابیر فلسفی را با گونهای چاشنی اجتماعی همراه سازد، و اندیشههای انتزاعی را در پرتو شرایط مشخص تاریخی توضیح دهد.»<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۸و۳۹}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت همچنین بر تعدادی از آثار ادبی جهان نیز نقد نوشت. هدایت آشانایی دقیقی با ادبیات جهان داشت و تا پایان عمر خود، اخبار کتابهای جدید را دنبال میکرد. او برای برخی از ترجمههای آثار مدرن ادبیات جهان مقدمههای انتقادی نوشتو بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از نخستین مقدمههایش را بر «دوشیزهٔ ارلئان» اثر ''شیلر'' و به ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نوشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخی درام پرداخت. همچنین مقدمهٔ او بر «خاموشی دریا»، اثر ''ورکور''، ترجمهٔ حسن شهید نورایی، توضیحی دربارهٔ موضوع اثر و چند سطری در تشویق مترجم است. اما در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلقسازی»، نوشتهٔ ''کارل چاپک'' و ترجمهٔ حسن قائمیان، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او سخن میگوید و از تلاش برای همخوانی لحن خاص قهرمانان با منش آنها اضهار رضایت میکند. همچنین هدایت نقدی بر ترجمهٔ ''م.ع.شمیده'' از «بازرس» ''گوگول'' نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل و نشاندادن انحرافها و کاستیها، نتیجه گرفت که «در ترجمه ویا اقتباس، حذف و یا اضافهکردن جملات جایز نیست مگر تا حدی که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد و یا مطلب را به زبان ترجمهنشده روشنتر بنمایاند. اما مهمترین مقدمهاش، «پیام کافکا» را بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» ''کافکا'' نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه، سرشار از احترام، به معرفی دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نخستین نمونههای نقد ادبی مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهانبینی کافکا از ورای نوشتههای او، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. او با تحلیل دینشناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد. همچنین از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی میپرهیزد و میکوشد «تعابیر فلسفی را با گونهای چاشنی اجتماعی همراه سازد، و اندیشههای انتزاعی را در پرتو شرایط مشخص تاریخی توضیح دهد.»<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۳۸و۳۹}}</ref>{{سخ}}
هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت، بهعنوان یکی از نقاط عطف نقد ادبی ایران برجستگی میبخشد، مقالات طنزآمیزی است که درباره ادبیات دوران خود مینویسد؛ و در آنها موفق به ابداع شکل ادبی تازهای برای انتقاد، به نام «قضیه» میشود. هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «وغوغ ساهاب» که همراه با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به نظم ادبی مستقر هجوم میآورد. پرسشگری و تفکر، بهعنوان خصلتی مدرن و موجد تخیل، اساس طنزهای انتقادی او در این اثر است. از این اثر به عنوان «تز گروه ربعه در مقابل کهنهپرستان گروه سبعه» یاد شد. در این اثر، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه میگرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتابفروشیها، کافهها و روزنامهها را پیش چشم خواننده میآورند. <ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۴۰}}</ref>
هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت، بهعنوان یکی از نقاط عطف نقد ادبی ایران برجستگی میبخشد، مقالات طنزآمیزی است که درباره ادبیات دوران خود مینویسد؛ و در آنها موفق به ابداع شکل ادبی تازهای برای انتقاد، به نام «قضیه» میشود. هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «وغوغ ساهاب» که همراه با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به نظم ادبی مستقر هجوم میآورد. پرسشگری و تفکر، بهعنوان خصلتی مدرن و موجد تخیل، اساس طنزهای انتقادی او در این اثر است. از این اثر به عنوان «تز گروه ربعه در مقابل کهنهپرستان گروه سبعه» یاد شد. در این اثر، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه میگرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتابفروشیها، کافهها و روزنامهها را پیش چشم خواننده میآورند. <ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ص=۴۰}}</ref>
====نقاشی====
====نقاشی====
صادق هدایت گاهاً نقاشی میکرده است. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه میشود. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود، چرا که خاندان آنها خیری از ادبیات ندیدهاند. هدایت خود را «نقاش مردهها» میدانسته است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= کشاورز|عنوان=بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ص=۱۳۸}}</ref> آثار مشهور او در این زمینه به شرح زیر است:<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= هدایت|نام=جهانگیر|عنوان=صادق هدایت نقاش|ص=۷۴}}</ref>{{سخ}}
صادق هدایت گاهاً نقاشی میکرده است. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه میشود. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود، چرا که خاندان آنها خیری از ادبیات ندیدهاند. هدایت خود را «نقاش مردهها» میدانسته است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ص=۱۳۸}}</ref> آثار مشهور او در این زمینه بهشرح زیر است:<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= هدایت|نام=جهانگیر|عنوان=صادق هدایت نقاش|ص=۷۴}}</ref>{{سخ}}
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>هدایت در زیر نقاشی آهو، این شعر از «ابوحفص سغدی» را بهرقم درآورده است:{{سخ}}'''آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}} او ندارد یار، بییار چگونه روذا'''</center>]]
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>هدایت در زیر نقاشی آهو، این شعر از «ابوحفص سغدی» را بهرقم درآورده است:{{سخ}}'''آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}} او ندارد یار، بییار چگونه روذا'''</center>]]
* «آهوی تنها»، که آهویی را نشان میدهد که سر به آسمان بلند کرده است. این نقاشی به مناسبت چهلوششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ شده است.
* «آهوی تنها»: آهویی را نشان میدهد که سر به آسمان بلند کرده است. این نقاشی بهمناسبت چهلوششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ شده است.
* «اهورامزدا»، که اهورامزدا را با بالهای شکسته نشان میدهد که به گفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.
* «اهورامزدا»: اهورامزدا را با بالهای شکسته نشان میدهد که بهگفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.
* نقاشی روی جلد حاجیآقا، چاپ اول که درواقع گونهای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی میکند.
* نقاشی روی جلد حاجیآقا، چاپ اول، که در واقع گونهای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی میکند.
* «لکاته/اثیری»: هدایت در آغاز داستان [[بوف کور]] ترسیم کرده است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۱۳۳}}</ref>
* «لکاته/اثیری»، که هدایت در آغاز داستان بوف کور ترسیمکرده است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۱۳۳}}</ref>
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''نقاشی بوف، در آخرین صفحه از کتاب «[[بوف کور]]»'''</center>]]
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''نقاشی بوف، در آخرین صفحه از کتاب «بوف کور»'''</center>]]
* «بوف»: هدایت در پایان کتاب بوف کور، چاپ بمبئی رسم کرده است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۱۳۶}}</ref>
* «بوف»، که هدایت در پایان کتاب [[بوف کور]]، چاپ بمبئی رسم کرده است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۱۳۶}}</ref>
===سیاست در زندگی هدایت===
===سیاست در زندگی هدایت===
بهگفتهٔ [[انور خامهای]]، از اعضای حزب توده:
بهگفتهٔ [[انور خامهای]]، از اعضای حزب توده:
{{نقلقول|هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمیکرد؛ اما بهطور کل در آن سالهای ابتدایی دههٔ بیست، گرایشهایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کردهبود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمیداد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده میشد؛ اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تا این حد که عضو حزبی سیاسی شود، نبود، اگرچه دیدگاههای سیاسی هم داشت. جلسات سری اصلاحطلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل میشد. هدایت نسبت به ما خوشبین بود و ما هم یک خوشبینی بیخودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت میکرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحثها شرکت نمیکرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوشبینی هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک میگرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، بهواسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام میکرد. ما هم در روزنامههایمان مینوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان=حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفتوگویی منتشر نشده با زنده یاد دکتر انور خامه ای|}}</ref>}}
{{نقلقول|هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او بهعضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمیکرد؛ اما بهطور کل در آن سالهای ابتدایی دههٔ بیست، گرایشهایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمیداد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده میشد؛ اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تا این حد که عضو حزبی سیاسی شود، نبود، اگرچه دیدگاههای سیاسی هم داشت. جلسات سری اصلاحطلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل میشد. هدایت نسبت به ما خوشبین بود و ما هم یک خوشبینی بیخودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت میکرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحثها شرکت نمیکرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوشبینی هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک میگرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، بهواسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام میکرد. ما هم در روزنامههایمان مینوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان=حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفتوگویی منتشر نشده با زنده یاد دکتر انور خامه ای|}}</ref>}}
===یادمان و بزرگداشتها===
===یادمان و بزرگداشتها===
===شرحی بر سفرهای هدایت===
===شرحی بر سفرهای هدایت===
صادق هدایت چهار مسافرت به خارج از کشور، به اروپا، هند و ازبکستان و پنج مسافرت در داخل ایران به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه به قلهک و شهریار داشته که اطلاعات مختصری دربارهٔ آنها دردستاست. بهطور کلی مهمترین سفر او همان سفر به اروپا و و اقامت چندساله در فرانسه میباشد که نحوهٔ تفکر و مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار مؤثر بوده است. مسافرت به هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشته که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن جمله است. بهجز سفری که صادق هدایت به اصفهان داشته و این مسافرت خود را در کتاب «[[اصفهان نصف جهان]]» بهتفصیل آورده است، دربارهٔ دیگر مسافرتهای خود سفرنامهای ندارد و در این باره بسیار مختصر در نامههایی که به دوستان خود نوشته، این سفرها را مورد اشاره قرار داده است و یا همسفرهای او در یادداشتهای خود، مسافرت با هدایت را شرح دادهاند.<ref name= "safarbistoseh">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۳}}</ref>
صادق هدایت چهار مسافرت به خارج از کشور، به اروپا، هند و ازبکستان و پنج مسافرت در داخل ایران به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه به قلهک و شهریار داشته که اطلاعات مختصری دربارهٔ آنها دردستاست. بهطور کلی مهمترین سفر او همان سفر به اروپا و و اقامت چندساله در فرانسه میباشد که نحوهٔ تفکر و مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار مؤثر بوده است. مسافرت به هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشته که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن جمله است. بهجز سفری که صادق هدایت به اصفهان داشته و این مسافرت خود را در کتاب «[[اصفهان نصف جهان]]» بهتفصیل آورده است، دربارهٔ دیگر مسافرتهای خود سفرنامهای ندارد و در این باره بسیار مختصر در نامههایی که به دوستان خود نوشته، این سفرها را مورد اشاره قرار داده است و یا همسفرهای او در یادداشتهای خود، مسافرت با هدایت را شرح دادهاند.<ref name= "safarbistoseh">{{یادکرد ژورنال|عنوان=سفرنامهٔ صادق هدایت|ص=۲۳}}</ref>
====دستاوردهای سفر به اروپا====
====دستاوردهای سفر به اروپا====
هدایت در سفری که از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ به اروپا داشت، از شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتنبلو، نیس و... بازدید کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. تعداد قابل ملاحظهای از داستانها و گزارشهای خود را در همین سفر مینویسد. او در این سفر با بسیاری از بزرگان و اساتید علمی و ادبی ارتباط برقرار میکند. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور است و در ساختن و پرداختن او اثرات زیادی داشته است.<ref name= "safarbistoseh"/>
هدایت در سفری که از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ به اروپا داشت، از شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتنبلو، نیس و... بازدید کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. تعداد قابل ملاحظهای از داستانها و گزارشهای خود را در همین سفر مینویسد. او در این سفر با بسیاری از بزرگان و اساتید علمی و ادبی ارتباط برقرار میکند. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور است و در ساختن و پرداختن او اثرات زیادی داشته است.<ref name= "safarbistoseh"/>
====دستاوردهای سفر به هندوستان====
====دستاوردهای سفر به هندوستان====
صادق هدایت در بمبئی، در نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک. آر. کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی میپردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمالزاده]] به سرمیرزااسماعیل، رییس وزرای ایالت میسور که ایرانیالاصل بوده معرفی میشود و به میسور مسافرت کرده و به قول خودش ۱۵ روز زندگی اعیانی و اشرافی میکند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل کرده و به صورت دستنوشته از طریق پلیکپی منتشر میسازد. هدایت اجازهٔ انتشار این کتاب را در ایران نمیدهد و فقط پنجاه نسخه از آن در هند منتشر میشود. او علاوه بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.<ref name= "safarbistochahar"/>
صادق هدایت در بمبئی، در نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک. آر. کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی میپردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمالزاده]] به سرمیرزااسماعیل، رییس وزرای ایالت میسور که ایرانیالاصل بوده معرفی میشود و به میسور مسافرت کرده و بهقول خودش ۱۵ روز زندگی اعیانی و اشرافی میکند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل کرده و بهصورت دستنوشته از طریق پلیکپی منتشر میسازد. هدایت اجازهٔ انتشار این کتاب را در ایران نمیدهد و فقط پنجاه نسخه از آن در هند منتشر میشود. او علاوهبر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.<ref name= "safarbistochahar"/>
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====
در این مسافرت که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را میبیند و از مزار غزّالی بازدید میکند. در ازبکستان در شهر نیچرودک، به دیدار مزار و موزهٔ او میرود.<ref name= "safarbistochahar"/>{{سخ}}
در این مسافرت که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را میبیند و از مزار غزّالی بازدید میکند. در ازبکستان در شهر نیچرودک، به دیدار مزار و موزهٔ او میرود.<ref name= "safarbistochahar"/>{{سخ}}
هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی مینویسد:
هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی مینویسد:
{{نقلقول|باری، جای شما خالی، بهطور غلطانداز بههمراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته میگذرد که از مسافرت برگشتهام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسهکردنی بسیار داشت و آئینۀ عبرت به شمار میرفت که در مدت ۲۵ سال کموبیش یک ملت عقبمانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. رویهمرفته بسیار خوش گذشت، اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ حسن کشکت را بساب» وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی|ص=۵۱}}</ref>}}
{{نقلقول|باری، جای شما خالی، بهطور غلطانداز بههمراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته میگذرد که از مسافرت برگشتهام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسهکردنی بسیار داشت و آئینۀ عبرت بهشمار میرفت که در مدت ۲۵ سال کموبیش یک ملت عقبمانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. رویهمرفته بسیار خوش گذشت، اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ حسن کشکت را بساب» وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.<ref>{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص=۵۱}}</ref>}}
===هدایت از چشم دیگران===
===هدایت از چشم دیگران===
====[[نیما یوشیج]]====
====[[نیما یوشیج]]====
نیما یوشیج، در نامهای بهتاریخ زمستان۱۳۱۵، به هدایت چنین مینویسد:
نیما یوشیج، در نامهای بهتاریخ زمستان۱۳۱۵، به هدایت چنین مینویسد:
{{نقلقول|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] دوست عزیز! چندتا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستادهبودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شدهاید. این قبیل کتابها، مثل «چمدان» و «وغوغ ساهاب» به اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما میگویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات، که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نوولها که انسان میل میکند تمام آن را بخواند، برای مردهها، بیهمهچیزها روی قبرشان چیزهایی راجع به زندگی و همهچیز ساختهاید. گربه را با زین طلا زین کردهاید، درصورتی که حیوان از این رَم میکند. بدین جهت اظهار نظر در خصوص نوولهای شما نمیکنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما میتواند بیمعنی نباشد. بهطور کلی و اساسی در نوولهای شما انسان به سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزیهای شخصی برمیخورد. فکری که انسان میکند در خصوص پیدایش و تحول آنهاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف را میتوان بهطور دقیقتر در تحتنظر گذاشت.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۲۳و۲۲۴}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] دوست عزیز! چندتا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شدهاید. این قبیل کتابها، مثل «چمدان» و «وغوغ ساهاب» به اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما میگویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات، که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نوولها که انسان میل میکند تمام آن را بخواند، برای مردهها، بیهمهچیزها روی قبرشان چیزهایی راجعبه زندگی و همهچیز ساختهاید. گربه را با زین طلا زین کردهاید، درصورتی که حیوان از این رَم میکند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوولهای شما نمیکنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما میتواند بیمعنی نباشد. بهطور کلی و اساسی در نوولهای شما انسان به سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزیهای شخصی برمیخورد. فکری که انسان میکند در خصوص پیدایش و تحول آنهاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف را میتوان بهطور دقیقتر در تحتنظر گذاشت.<ref>{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص=۲۲۳و۲۲۴}}</ref>}}
همچنین نیما، در یادداشتهای روزانه خود، که در آنها عموماً به شخصیتها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بیهیچ ابایی نقد وارد میکرده، تنها عدهٔ معدودی را میستاید که صادق هدایت، از جملهٔ آنهاست:
همچنین نیما، در یادداشتهای روزانه خود که در آنها عموماً به شخصیتها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بیهیچ ابایی نقد وارد میکرده، تنها عدهٔ معدودی را میستاید که صادق هدایت در شمار آنهاست:
{{نقلقول|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوستداشت...<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۴۵}}</ref>هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست. زیرا هدایت انسانی غیر از انسانهای امروز ماست. دوست و مرید او، [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمیدانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفتهام.<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۱۷۹}}</ref> هدایت هم اخیراً همینطور رنج میبرد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار میکرد که «هر انسانی در زندگیاش تنهاست.»<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۰۹}}</ref> نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامیهایی هم دارد. بعضیها را به قول خودش که میگفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه دادهبود... <ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۱۹}}</ref> دوستداران حسابی ایران: بهروز، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هوز نمیداند که نویسنده صادق هدایت است.<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۵۸}}</ref>}}
{{نقلقول|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوستداشت...<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۴۵}}</ref>هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست. زیرا هدایت انسانی غیر از انسانهای امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمیدانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفتهام.<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۱۷۹}}</ref> هدایت هم اخیراً همینطور رنج میبرد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار میکرد که «هر انسانی در زندگیاش تنهاست.»<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۰۹}}</ref> نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامیهایی هم دارد. بعضیها را بهقول خودش که میگفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده بود... <ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۱۹}}</ref> دوستداران حسابی ایران: بهروز، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هوز نمیداند که نویسنده صادق هدایت است.<ref>{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج|ص=۲۵۸}}</ref>}}
====[[محمدعلی جمالزاده]]====
====[[محمدعلی جمالزاده]]====
جمالزاده در نامهای به محمود کتیرانی مینویسد:
جمالزاده در نامهای به محمود کتیرانی مینویسد:
{{نقلقول|[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگیهاست و در عادات و رسوم ما مشرقزمینیها زیاد دیده نشده است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتابهای هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتابهایش است و این همه جستجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به گفته پرداخت و زیاد در پی گوینده نبود.{{سخ}}
{{نقلقول|[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگیهاست و در عادات و رسوم ما مشرقزمینیها زیاد دیده نشده است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتابهای هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتابهایش است و این همه جستجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید بهگفته پرداخت و زیاد در پی گوینده نبود.{{سخ}}
من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتبتری نشستوبرخاست پیدا کردهبود، که اهل خمر و دود و غیره نباشند، خودکشی نمیکرد(یا شاید نمیکرد.)<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۱۹و۲۰}}</ref>}}
من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتبتری نشستوبرخاست پیدا کرده بود که اهل خمر و دود و غیره نباشند، خودکشی نمیکرد(یا شاید نمیکرد.)<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}</ref>}}
====[[پرویز ناتل خانلری]]====
====[[پرویز ناتل خانلری]]====
پرویز ناتل خانلری، شعر مشهور «عقاب» خود را به صادق هدایت تقدیم کردهبود و اولینبار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواندهبود.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= رنجبر|عنوان=شعر عقاب خانلری و صادق هدایت}}</ref> همچنین او در جایی دیدگاه خود را در رابطه با هدایت چنین بیان میکند:
پرویز ناتل خانلری، شعر مشهور «عقاب» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده بود و اولین بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خوانده بود.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= رنجبر|عنوان=شعر عقاب خانلری و صادق هدایت}}</ref> همچنین او در جایی دیدگاه خود را در رابطه با هدایت چنین بیان میکند:
{{نقلقول|[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]صادق هدایت نویسندهای است که بیشک از نامآورترین نویسندگان این سالهای اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پردهٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر بههمینمنوال پیش برویم، در فاصلهای دورتر، او جز افسانهها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پارهای از نقاط گیتی به عنوان معرف شیوهٔ نوین داستانسرایی و قصهنویسی در ایران نزد همگان شناخته شده است.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۱}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]صادق هدایت نویسندهای است که بیشک از نامآورترین نویسندگان این سالهای اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پردهٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به همین منوال پیش برویم در فاصلهای دورتر، او جز افسانهها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پارهای از نقاط گیتی بهعنوان معرف شیوهٔ نوین داستانسرایی و قصهنویسی در ایران نزد همگان شناخته شده است.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۱}}</ref>}}
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دررابطه با گروه ربعه و هدایت====
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دررابطه با گروه ربعه و هدایت====
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''صادق هدایت همراه با [[مجتبی مینوی]]، شاهعبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی'''</center>]]
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''صادق هدایت همراه با [[مجتبی مینوی]]، شاهعبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی'''</center>]]
{{نقلقول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست سال پیش بود که آن دایره در وجود آمد، دایرهای که اسمش را ربعه گذاشتیم. این اسم یک نوع دهن کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم. هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر، اما آنها هزار و هزار دل داشتند. درحالی که ما یگانه بودیم، هر یک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمیرفتیم، اما در حب و هنر همرأی بودیم و در خیلی از جنبهها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوهخانهها و رستوران اتفاق میافتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید، ماهی مشروبهای قویتر از آب هم بیپردهپوشی مینوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان میکردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را میشناسیم، او را تشویق میکنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی مییافت، آن را بهکار میانداخت.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۵۳و۲۵۴}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست سال پیش بود که آن دایره در وجود آمد، دایرهای که اسمش را ربعه گذاشتیم. این اسم یک نوع دهن کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم. هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر، اما آنها هزار و هزار دل داشتند. درحالیکه ما یگانه بودیم، هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمیرفتیم؛ اما در حب و هنر همرأی بودیم و در خیلی از جنبهها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوهخانهها و رستوران اتفاق میافتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید، ماهی مشروبهای قویتر از آب هم بیپردهپوشی مینوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان میکردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را میشناسیم، او را تشویق میکنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی مییافت، آن را بهکار میانداخت.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۵۳و۲۵۴}}</ref>}}
====[[بزرگ علوی]]====
====[[بزرگ علوی]]====
خط ۲۵۴:
خط ۲۹۰:
====[[غلامحسین یوسفی]]====
====[[غلامحسین یوسفی]]====
{{نقلقول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستانهای هدایت را که میخوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون میشود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آنها بارور شده است؛ ازاینرو له او بسیار به او مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده است. اگر امروز برخی از جلوههای فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبهای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سالها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انساندوستی و همت بلند میگشود و بهقدر استعداد خود از آثارش کسب فیض میکردیم.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستانهای هدایت را که میخوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون میشود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آنها بارور شده است؛ ازاینرو له او بسیار به او مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده است. اگر امروز برخی از جلوههای فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبهای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سالها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انساندوستی و همت بلند میگشود و بهقدر استعداد خود از آثارش کسب فیض میکردیم.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}</ref>}}
====[[جلال آلاحمد]]====
====[[جلال آلاحمد]]====
{{نقلقول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعهای که هدایت و بوف کور را نفی میکند، ناچار در اثر هدایت نفی شده است. هدایت نهتنها جایی در واقعیتها ندارد، بلکه دنیای حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمیتواند جای او باشد. هدایت [[بوف کور]] بیگانه است. او ناچار به مرگ میگریزد، مرگی که دو سهبار او را برای خودکشی به کوشش واداشته است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده است و حتی با آن کین میتوزد. [[علویه خانم]]، [[محلل]] و [[انیران]] بهجای خود؛ در هیچجا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمیبینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی بازی دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد میدهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان سگ ولگرد را میماند؟<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۶۴۲و۶۴۳}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعهای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی میکند، ناچار در اثر هدایت نفی شده است. هدایت نهتنها جایی در واقعیتها ندارد؛ بلکه دنیای حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمیتواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ میگریزد، مرگی که دوسه بار او را برای خودکشی بهکوشش واداشته است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده است و حتی با آن کین میتوزد. [[علویه خانم]]، [[محلل]] و [[انیران]] بهجای خود؛ در هیچجا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمیبینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی بازی دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد میدهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان سگ ولگرد را میماند؟<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۶۴۲و۶۴۳}}</ref>}}
====[[احسان طبری]]====
====[[احسان طبری]]====
{{نقلقول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما، در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمدهای را بازی کرده و در روح زمان خود مؤثر بوده است. بااینکه ابتکار بهکاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[علیاکبر دهخدا|دهخدا]] منسوب داشت؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داده و با آثار خود زبان فارسی را دقیقتر و بیانکنندهتر ساخته، هدایت است. درواقع هدایت زبان بیروح «روزنامهای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامهای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالتآور است، بهکلی دور انداخته. زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آنها انتخاب کرده است.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۶۵}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما، در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمدهای را بازی کرده و در روح زمان خود مؤثر بوده است. بااینکه ابتکار بهکاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[علیاکبر دهخدا|دهخدا]] منسوب داشت؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داده و با آثار خود زبان فارسی را دقیقتر و بیانکنندهتر ساخته، هدایت است. درواقع هدایت زبان بیروح «روزنامهای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامهای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالتآور است، بهکلی دور انداخته. زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آنها انتخاب کرده است.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۶۵}}</ref>}}
====احمد فردید====
====احمد فردید====
{{نقلقول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، رویهمرفته، نویسندهای بود «نیستانگار» (احمد فردید). آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمدهبود که آنچه برای او اصالت داشته باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت بهطور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارفمنش بود، اما قلندرمآب و عارفمنش فرنگیمآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچگاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیدهبود. هدایت در آغاز جوانی چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شدهبود، تأثیر گرفت، ولی بههرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین میاندیشید که درخت را از میوهاش باید شناخت؛ و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را میسنجید...<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۶۱۸ تا ۶۲۰}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، رویهمرفته، نویسندهای بود «نیستانگار» (احمد فردید). آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده بود که آنچه برای او اصالت داشته باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت بهطور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارفمنش بود؛ اما قلندرمآب و عارفمنش فرنگیمآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچگاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده بود. هدایت در آغاز جوانی چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده بود، تأثیر گرفت، ولی بههرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین میاندیشید که درخت را از میوهاش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را میسنجید...<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۶۱۸ تا ۶۲۰}}</ref>}}
====سیدعلی خامنهای====
====سیدعلی خامنهای====
{{نقلقول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا اینطور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است، هرکس میخواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را میآورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسندههای معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسندههای روسی، چه نویسندههای فرانسوی، چه نویسندههای انگلیسی؛ اینهایی که رمانهای معروف را خلق کردند و داستانهای بزرگ را نوشتند، در مقابل آنها بچهٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر؛ آدم نباید اسیر مُد باشد.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان=بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا اینطور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است، هرکس میخواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را میآورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسندههای معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسندههای روسی، چه نویسندههای فرانسوی، چه نویسندههای انگلیسی؛ اینهایی که رمانهای معروف را خلق کردند و داستانهای بزرگ را نوشتند، در مقابل آنها بچهٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر؛ آدم نباید اسیر مُد باشد.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان=بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران}}</ref>}}
====یوسف اسحاقپور====
====یوسف اسحاقپور====
{{نقلقول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جانکندن میکنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جانکندن را نوشته است. همهٔ جادو و جنبلی که کردهاند تا مگر آفت هدایت به جان کسی نزند و خودکشیاش یک امر شخصی تلقی شود، برای این بوده که نخواستهاند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به سر رسیده بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصیترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردیترین و مخفیترین آنهاست. منتها هدایت [[زندهبهگور]] فردی بهمعنای دقیق کلمه نبود.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۱۰۱}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جانکندن میکنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جانکندن را نوشته است. همهٔ جادو و جنبلی که کردهاند تا مگر آفت هدایت به جان کسی نزند و خودکشیاش یک امر شخصی تلقی شود، برای این بوده که نخواستهاند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش بهسر رسیده بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصیترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردیترین و مخفیترین آنهاست. منتها هدایت [[زندهبهگور]] فردی بهمعنای دقیق کلمه نبود.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۱۰۱}}</ref>}}
====سهیلا شهشهانی====
====سهیلا شهشهانی====
{{نقلقول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایهگذار رشتهٔ انسانشناسی در ایران بود. او بهطور منظم شروع به گردآوری ترانههای عامیانه و قصه و لالایی و بازی بچهها و عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیتها را هدایت طی چهارده سال در سه نوشتهٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۵۱}}</ref> در درون نوشتههای هدایت اشاراتی میبینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشتهها و مکاتب رشتهٔ انسانشناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایهگذار انسانشناسی و مکتب تحولگرا) یاد میکند و نقلقولی از کتاب «فرهنگ بدوی» او راجعبه بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» میآورد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۵۵}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایهگذار رشتهٔ انسانشناسی در ایران بود. او بهطور منظم شروع به گردآوری ترانههای عامیانه و قصه و لالایی و بازی بچهها و عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیتها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشتهٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۵۱}}</ref> در درون نوشتههای هدایت اشاراتی میبینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشتهها و مکاتب رشتهٔ انسانشناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایهگذار انسانشناسی و مکتب تحولگرا) یاد میکند و نقلقولی از کتاب «فرهنگ بدوی» او راجعبه بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» میآورد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۵۵}}</ref>}}
===نگاه هدایت به خود===
===نگاه هدایت به خود===
====غورهنشده، مویز شدیم====
====غورهنشده، مویز شدیم====
هدایت در نامهای به تقی رضوی مینویسد:
هدایت در نامهای به تقی رضوی مینویسد:
{{نقلقول|دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوشسلیقه هستید و چهرهٔ دلآرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما بهدرد بنده نمیخورد. چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهمداشت. باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا میتوانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را بهیاد نیاورید.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۱۵۲}}</ref>}}
{{نقلقول|دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوشسلیقه هستید و چهرهٔ دلآرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما بهدرد بنده نمیخورد. چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم داشت. باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا میتوانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را بهیاد نیاورید.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۱۵۲}}</ref>}}
====نارضایتی شخصی====
====نارضایتی شخصی====
هدایت در نامهای مورخ ۱۲فوریه۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد مینویسد:
هدایت در نامهای مورخ ۱۲فوریه۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد مینویسد:
{{نقلقول|... باوجود کبر سن برای زندگی به اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف میزدم اینجا کسی نمیفهمد و بهقدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سر نو همهچیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}</ref> }}
{{نقلقول|... باوجود کبر سن برای زندگی به اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف میزدم اینجا کسی نمیفهمد و بهقدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سر نو همهچیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}</ref> }}
===نگاه هدایت به آثارش===
===نگاه هدایت به آثارش===
===موضعگیریهای او دربارهٔ دیگران===
===موضعگیریهای او دربارهٔ دیگران===
خط ۲۸۰:
خط ۳۲۲:
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''متنی که هدایت در ابتدای [[بوف کور]] تقدیمشده به مجتبی مینوی نوشته است.'''</center>{{سخ}}
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''متنی که هدایت در ابتدای [[بوف کور]] تقدیمشده به مجتبی مینوی نوشته است.'''</center>{{سخ}}
از گوشت سگ حرومترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماهمی واصل شد. لندن. مینوی.]]
از گوشت سگ حرومترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماهمی واصل شد. لندن. مینوی.]]
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]از منظر مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان مینهد، مینوی ادیبتر و صاحب مطالعات بیشتر بوده، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی میگرفته است. هدایت در نامهای که بهتاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن میفرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده و شنیدههای خود را با مفصلاً شرح میدهد(کاری که کمتر دیده شده است که هدایت انجام دهد)، به سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت میکند. <ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۳۴۰}}</ref>{{سخ}}
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]از منظر مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان مینهد، مینوی ادیبتر و صاحب مطالعات بیشتر بوده، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی میگرفته است. هدایت در نامهای که بهتاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن میفرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده و شنیدههای خود را با مفصلاً شرح میدهد(کاری که کمتر دیده شده است که هدایت انجام دهد)، بهسبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت میکند.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۳۴۰}}</ref>{{سخ}}
البته نظرات گاهی ضد و نقیض میشود:
البته نظرات گاهی ضد و نقیض میشود:
{{نقلقول|همین دوست و آشناییهایی که در لندن نشستهاند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای [[محسن فرزاد|فرزاد]]. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشستهاند، معنی همکاری با انگلیسیها را هم خوب میدانند و تازه سهقورت و نیمشان هم باقیست... آنوقتها مینوی سنگ هیتلر را به سینه میزد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت. حالا جیرهخوار چرچیل شده است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیدهاند؟<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۲۴و۲۵}}</ref>}}
{{نقلقول|همین دوست و آشناییهایی که در لندن نشستهاند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای [[محسن فرزاد|فرزاد]]. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشستهاند، معنی همکاری با انگلیسیها را هم خوب میدانند و تازه سهقورت و نیمشان هم باقیست... آنوقتها مینوی سنگ هیتلر را به سینه میزد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت. حالا جیرهخوار چرچیل شده است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیدهاند؟<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۲۴و۲۵}}</ref>}}
====[[علیاصغر حکمت]]====
====[[علیاصغر حکمت]]====
[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]] در سال۱۳۱۳، [[علیاصغر حکمت]] که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت در رابطه با هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی وارد ماجرا شد و از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، وی حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. عمل علیاصغر حکمت که باعث شد هدایت ممنوعالقلم و آثارش ممنوعالانتشار شود، منجر به عکسالعملی ظریف از سمت هدایت گردید. به نقل از [[بزرگ علوی]]:
[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]] در سال۱۳۱۳، [[علیاصغر حکمت]] که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت در رابطه با هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی وارد ماجرا شد و از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، وی حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. عمل علیاصغر حکمت که باعث شد هدایت ممنوعالقلم و آثارش ممنوعالانتشار شود، منجر به عکسالعملی ظریف از سمت هدایت گردید. بهنقل از [[بزرگ علوی]]:
{{نقلقول| صادق هدایت آدم خوشمزهای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت میخواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی میگم، میدونی چی درست بکن، یک متن درست بکن که آقای علیاصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودیها، یعنی کاندید آنهاست.» آقا، این گرفت و من و چندنفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با اینکار علیاصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربهای.}}
{{نقلقول| صادق هدایت آدم خوشمزهای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت میخواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی میگم، میدونی چی درست بکن، یک متن درست بکن که آقای علیاصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودیها، یعنی کاندید آنهاست.» آقا، این گرفت و من و چندنفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با اینکار علیاصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربهای.}}
همچنین [[صادق چوبک]] نیز خاطرهای از این اتفاق به یاد دارد:
همچنین [[صادق چوبک]] نیز خاطرهای از این اتفاق بهیاد دارد:
{{نقلقول|هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حقنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از همکیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندمم جناب آقای علیاصغر حکمت را بهعنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۲۴و۳۲۵}}</ref>}}
{{نقلقول|هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حقنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از همکیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندمم جناب آقای علیاصغر حکمت را بهعنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۲۴و۳۲۵}}</ref>}}
===سیمای صادق هدایت===
===سیمای صادق هدایت===
خط ۲۹۲:
خط ۳۳۴:
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، رویهمرفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس پوشیدن . آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزهای بود. لباسهایی که میپوشید، لباس شیک نبود، اما لباس مرتبی بود. در لباس پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده میکرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی میشد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۴}}</ref>
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، رویهمرفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس پوشیدن . آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزهای بود. لباسهایی که میپوشید، لباس شیک نبود، اما لباس مرتبی بود. در لباس پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده میکرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی میشد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۴}}</ref>
===خانههای محل زندگی صادق هدایت===
===خانههای محل زندگی صادق هدایت===
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانهای از خود نداشت و تمام عمر به استثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی میکرد.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۵۹}}</ref>
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانهای از خود نداشت و تمام عمر بهاستثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی میکرد.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۵۹}}</ref>
====خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی خان نیرالملک====
====خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی خان نیرالملک====
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه میزیست. در خیابان لالهزار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلیخان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لالهزار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمانهای جدید ساخته شده است. صادق هدایت در این خانه زادهشد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمنالملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانوادهاش در آن زندگی میکرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در خانه سپری شد.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۶۰و۱۶۱}}</ref>
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه میزیست. در خیابان لالهزار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلیخان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لالهزار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمانهای جدید ساخته شده است. صادق هدایت در این خانه زاده شد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمنالملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانوادهاش در آن زندگی میکرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در خانه سپری شد.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۶۰و۱۶۱}}</ref>
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====
این خانه را اعتضادالملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریدهبود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضاقلی هدایت بود. پدر آنها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همانجا با آنها میزیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض آنها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله میخورد و بالا میرفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او میرسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز میشد. پنجرهٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او میآمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره میزد و هدایت در را به روی او میگشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی کاری شدهبود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تختخواب که روزها به صورت کاناپه درمیآمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشتهایش را میگذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری میشود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به قلم خودش و «آندره سوریوگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ بهعلت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزهای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پارهای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند. ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونیهای بهوجودآمده در سیاستهای فرهنگی، این تلاش را بیفرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم(مهد کودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهعنوان کتابخانه استفاده میشود. ولی بیشتر قسمتهای آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ بهشماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران بهثبت رسیده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}</ref>
این خانه را اعتضادالملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریده بود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضاقلی هدایت بود. پدر آنها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همانجا با آنها میزیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض آنها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله میخورد و بالا میرفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او میرسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز میشد. پنجرهٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او میآمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره میزد و هدایت در را به روی او میگشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی کاری شده بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تختخواب که روزها بهصورت کاناپه درمیآمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشتهایش را میگذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری میشود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی بهقلم خودش و «آندره سوریوگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ بهعلت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزهای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پارهای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند. ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونیهای بهوجودآمده در سیاستهای فرهنگی، این تلاش را بیفرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم(مهد کودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهعنوان کتابخانه استفاده میشود. ولی بیشتر قسمتهای آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ بهشماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران بهثبت رسیده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}</ref>
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجارهای در اطراف خیابان روزولت====
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجارهای در اطراف خیابان روزولت====
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه میزیستهاند. اعتصامالملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانهای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کردهبود که به علت کاملنشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانهای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانوادهٔ هدایت بیش از یک سال در خانهٔ اجارهای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به شکل یکدست ساخته نشدهبود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی میکرد. خانهٔ اجارهای اعتصامالملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانهای دیگر ساخته شده است. گفته میشود هدایت داستان بلند «[[حاجی آقا]]» را در این خانه به پایان رسانده است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۷۴تا۱۷۶}}</ref>
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه میزیستهاند. اعتصامالملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانهای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کرده بود که بهعلت کاملنشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانهای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانوادهٔ هدایت بیش از یک سال در خانهٔ اجارهای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز بهشکل یکدست ساخته نشده بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی میکرد. خانهٔ اجارهای اعتصامالملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانهای دیگر ساخته شده است. گفته میشود هدایت داستان بلند «[[حاجی آقا]]» را در این خانه بهپایان رسانده است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص=۱۷۴تا۱۷۶}}</ref>
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقهای در خیابان ثریا (سمیه کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهید جلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضادالملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساختهبود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضادالملک و اتاق خواهرش اشرفالملوک قرار داشت که از شوهرش جدا شدهبود و در آنجا زندگی میکرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعتهای روز را خارج از خانه در شهر و کافه میگذراند و فقط شبها برای نوشتن و خواب به خانه میرفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست روبروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به راحتی میتوانست دوستی را به دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تختخواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثهٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و «[[قضیه توپ مرواری]]» را در این خانه نوشته است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هماکنون ازبینرفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}</ref>
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقهای در خیابان ثریا (سمیه کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهید جلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضادالملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخته بود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضادالملک و اتاق خواهرش اشرفالملوک قرار داشت که از شوهرش جدا شده بود و در آنجا زندگی میکرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعتهای روز را خارج از خانه در شهر و کافه میگذراند و فقط شبها برای نوشتن و خواب به خانه میرفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست روبروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او بهراحتی میتوانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تختخواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثهٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و «[[قضیه توپ مرواری]]» را در این خانه نوشته است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هماکنون ازبینرفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده است.<ref>{{پک|طاهر نوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}</ref>
===تاثیرپذیریها===
===تاثیرپذیریها===
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفتهبود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواندهبود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به لحاظی به هنرمند مینهد، در هدایت اثری ژرف نهادهبود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۲}}</ref>
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته بود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خوانده بود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او بهلحاظی به هنرمند مینهد، در هدایت اثری ژرف نهاده بود.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۲}}</ref>
====مقایسهٔ هدایت و کافکا====
====مقایسهٔ هدایت و کافکا====
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانوادههایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرود میآید و آنها را در جهادی پیش میراند که ذاتاً نمیتوانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمکهای او بود، ولی در مورد هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجستهای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحملناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که به نحوی از توقعهایی که از نفس خویش دارند بازماندهاند، احساسی از گناه و بی ارزشی در ضمیر آنها بهوجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آنها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس میانداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان میکرد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵و۷۵}}</ref>
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانوادههایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرود میآید و آنها را در جهادی پیش میراند که ذاتاً نمیتوانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمکهای او بود، ولی در مورد هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجستهای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحملناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که بهنحوی از توقعهایی که از نفس خویش دارند بازماندهاند، احساسی از گناه و بی ارزشی در ضمیر آنها بهوجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آنها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس میانداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان میکرد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵و۷۵}}</ref>
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پیبرد که اساس زندگی خودش را تشکیل میدهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران به خوبی میشناختند و از انزوا و تنهایی رنج میبردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را میستودند، انگیزههای درونی آنها را به یافتن مکان و مرتبهای در جامعهٔ انسانها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک میکرد. بعضاً هر دوی آنها مانند جانور داستان «کاوشهای یک سگ» کافکا شک میکردند که وفاداری و جانبداریشان از حقیقت درونی، میتواند خیلی برایشان گران تمام شده باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جستوجو و گفتوگو از حقیقت درونی درمییافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموش کردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا میداشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگی بیدردسری تشویق میکرد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵}}</ref>{{سخ}}
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پیبرد که اساس زندگی خودش را تشکیل میدهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران بهخوبی میشناختند و از انزوا و تنهایی رنج میبردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را میستودند، انگیزههای درونی آنها را به یافتن مکان و مرتبهای در جامعهٔ انسانها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک میکرد. بعضاً هر دوی آنها مانند جانور داستان «کاوشهای یک سگ» کافکا شک میکردند که وفاداری و جانبداریشان از حقیقت درونی، میتواند خیلی برایشان گران تمام شده باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جستوجو و گفتوگو از حقیقت درونی درمییافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموشکردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا میداشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگی بیدردسری تشویق میکرد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵}}</ref>{{سخ}}
هرچند این شباهت، تمامعیار نیست و تفاوتهایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر میکند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبهرو شدن با پوچی زندگی، بدون پناهبردن به دلداریها و تسلیهای مذهبی، بررسی میکند. درنتیجه، با اصرار ''ماکس برود'' (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوشبینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی مینگرد بهشدت مخالفت میورزد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵ و ۷۶}}</ref> اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بیپناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریکتر و دردناکتر جلوهگر میشود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیتهای اجتماعی که میزیست، با تجلی وحشتناکتری از پوچی روبهروست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بیمعنی و بیخود جامعه بوده است. ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایهاش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کردهبودند و صمیمانهترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچکترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به مخاطره میافکند.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۶}}</ref>
هرچند این شباهت، تمامعیار نیست و تفاوتهایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر میکند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبهرو شدن با پوچی زندگی، بدون پناهبردن به دلداریها و تسلیهای مذهبی، بررسی میکند. درنتیجه، با اصرار ''ماکس برود'' (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوشبینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی مینگرد بهشدت مخالفت میورزد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۷۵ و ۷۶}}</ref> اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بیپناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریکتر و دردناکتر جلوهگر میشود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیتهای اجتماعی که میزیست، با تجلی وحشتناکتری از پوچی روبهروست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بیمعنی و بیخود جامعه بوده است. ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایهاش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده بودند و صمیمانهترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچکترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را بهمخاطره میافکند.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۶}}</ref>
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمالزاده]] تأثیر پذیرفتهبود؟====
پیش از هدایت، جمالزاده، در کتاب «[[یکیبود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به بهکاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کردهبود. لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات بهوجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره بردهبود، متأثر از جمالزاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنهپرستی اوست.ادبپژوهان نشان دادهاند که هدایت هرگز بر آن نبود که بهطور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوهای که توسط دیگران توصیه شده باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده ارتباطی موجود باشد، رد میکند و باور دارد که «جمالزاده یک نمود کموبیش مجزایی بوده است.» سپس هدایت را بنیانگذار مکتب نوین داستان نویسی در ایران معرفی میکند و نفوذ او را بهعنوان تنها عامل مؤثر در روش داستاننویسی ایران مسلم میشناسد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۲۷}}</ref>
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمالزاده]] تأثیر پذیرفته بود؟====
پیش از هدایت، جمالزاده، در کتاب «[[یکیبود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را بهکاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات بهوجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره برده بود، متأثر از جمالزاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنهپرستی اوست.ادبپژوهان نشان دادهاند که هدایت هرگز بر آن نبود که بهطور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوهای که توسط دیگران توصیه شده باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده ارتباطی موجود باشد، رد میکند و باور دارد که «جمالزاده یک نمود کموبیش مجزایی بوده است.» سپس هدایت را بنیانگذار مکتب نوین داستان نویسی در ایران معرفی میکند و نفوذ او را بهعنوان تنها عامل مؤثر در روش داستاننویسی ایران مسلم میشناسد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۲۷}}</ref>
===بنیانگذاری [[گروه ربعه]]===
===بنیانگذاری [[گروه ربعه]]===
خط ۳۲۰:
خط ۳۶۶:
{{نقلقول|شوخی ربعهشدن داستانی هم دارد. آنموقع ناشر فعالی در تهران بود بهنام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ میکرد. آنشب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و غیره که نوشته میشود، متعلق به یک تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آنها «سبعه» و ما هم از امشب میشویم «ربعه»!{{سخ}}
{{نقلقول|شوخی ربعهشدن داستانی هم دارد. آنموقع ناشر فعالی در تهران بود بهنام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ میکرد. آنشب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و غیره که نوشته میشود، متعلق به یک تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آنها «سبعه» و ما هم از امشب میشویم «ربعه»!{{سخ}}
البته این یک شوخی «وغوغ ساهابی» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۳۰۰ و ۳۰۱}}</ref>}}
البته این یک شوخی «وغوغ ساهابی» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.<ref>{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص=۳۰۰ و ۳۰۱}}</ref>}}
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، در حالیکه هدایت و یارانش «چشمهایشان به ادبیات خارجی باز بود»، به نقل از فرزاد:
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالیکه هدایت و یارانش «چشمهایشان به ادبیات خارجی باز بود»، بهنقل از فرزاد:
{{نقلقول| تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیلتری آشنا شدهبودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنتهای پیچیده و مهجور و غامض و در عین حال توخالی زمان را شکسته و مفری بهسوی ادبیات نوین باز کنیم.<ref name= "sisadoyeknameha">{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}</ref>}}
{{نقلقول| تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیلتری آشنا شده بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنتهای پیچیده و مهجور و غامض و درعینحال توخالی زمان را شکسته و مفری بهسوی ادبیات نوین باز کنیم.<ref name= "sisadoyeknameha">{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامههای صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}</ref>}}
همچنین [[بزرگ علوی]] در مقالهای در رابطه با گروه ربعه چنین میگوید:
همچنین [[بزرگ علوی]] در مقالهای در رابطه با گروه ربعه چنین میگوید:
{{نقلقول|مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده است که «در حدود ۱۳۱۰ شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیلشدن ربعه، دستکم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعهای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروهبندی و سازماندهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دستهبندی نشد، نمیتوانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.{{سخ}}
{{نقلقول|مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده است که «در حدود ۱۳۱۰ شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیلشدن ربعه، دستکم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعهای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروهبندی و سازماندهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دستهبندی نشد، نمیتوانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.{{سخ}}
خط ۳۲۹:
خط ۳۷۵:
====مستند اصفهان====
====مستند اصفهان====
اولین فیلمی که از نوشتههای صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «''اصفهان''»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال۱۳۳۶ است.<ref name= "eghtebas"/>
اولین فیلمی که از نوشتههای صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «''اصفهان''»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال۱۳۳۶ است.<ref name= "eghtebas"/>
====بوف کور====
====[[بوف کور]]====
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگتر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا بهسرمیبرد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامهای نوشت تا برای اقتباس از ''بوف کور'' اجازه بگیرد، اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیریهای جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.<ref name= "eghtebas"/> {{سخ}}
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگتر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا بهسرمیبرد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامهای نوشت تا برای اقتباس از ''بوف کور'' اجازه بگیرد، اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیریهای جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.<ref name= "eghtebas"/> {{سخ}}
در سال۱۳۵۴، ''کیومرث درمبخش'' نسخهٔ دیگری از بوف کور را ساخت.<ref name= "eghtebas"/>
در سال۱۳۵۴، ''کیومرث درمبخش'' نسخهٔ دیگری از بوف کور را ساخت.<ref name= "eghtebas"/>
====فیلم «داش آکل»====
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داش آکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت.<ref name= "eghtebas">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= حیاتی|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص = ۲۰}}</ref> در این فیلم بهروز وثوقی نقشآفرینی کرده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= حیاتی|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص = ۲۱}}</ref> {{سخ}}
====فیلم «داشآکل»====
برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانستهاند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر بهشمار آوردهاند که حتی داستان هدایت را بالا آورده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= حیاتی|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص = ۲۳}}</ref>
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داشآکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت.<ref name= "eghtebas">{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص= ۲۰}}</ref> در این فیلم بهروز وثوقی نقشآفرینی کرده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= حیاتی|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص= ۲۱}}</ref> {{سخ}}
برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانستهاند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر بهشمار آوردهاند که حتی داستان هدایت را بالا آورده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= حیاتی|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ص= ۲۳}}</ref>
====گفتوگو با سایه====
====گفتوگو با سایه====
«فیلم گفتوگو در سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساختهشد و در آن وجهههایی از زندگی هدایت به نمایش درمیآید که کمتر به آن پرداخته شده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= طالبینژاد|عنوان=گزارش اقلیت|ص=۸۰}}</ref>
«فیلم گفتوگو در سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساخته شد و در آن وجهههایی از زندگی هدایت بهنمایش درمیآید که کمتر به آن پرداخته شده است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= طالبینژاد|عنوان=گزارش اقلیت|ص=۸۰}}</ref>
===تئاتر اقتباسی از هدایت===
===تئاتر اقتباسی از هدایت===
====بوف نه چندان کور====
====بوف نهچندان کور====
«نمایش بوف نه چندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «بوف کور» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت.
«نمایش بوف نهچندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «[[بوف کور]]» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت.
به باور تحلیلگران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظارهکردن داستان و شخصیتها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده است. اینگونه موجب شده است که روند داستان و همذاتپنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایههای زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموستر را به داستان افزوده. شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند میشود و راه میرود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}</ref>
بهباور تحلیلگران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظارهکردن داستان و شخصیتها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده است. اینگونه موجب شده است که روند داستان و همذاتپنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایههای زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموستر را به داستان افزوده. شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند میشود و راه میرود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}</ref>
===جایزهای ادبی به نام هدایت===
===جایزهای ادبی به نام هدایت===
این برنامه به همت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال۱۳۸۱ آغاز به کار کرد. شرکتکنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبانماه به دفتر این مراسم ارسال میکنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا میشود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان=گفتگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت}}</ref>
این برنامه بههمت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال۱۳۸۱ آغاز بهکار کرد. شرکتکنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبانماه به دفتر این مراسم ارسال میکنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا میشود.<ref>{{یادکرد وب|نشانی=https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان=گفتگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت}}</ref>
==مسائل هدایت==
==مسائل هدایت==
===روابط عاطفی===
===روابط عاطفی===
خط ۳۵۱:
خط ۴۰۱:
{{نقلقول|بهعلت حجب و کمرویی خاصش در مورد معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی میتوان گفت که ترسو بود. هیچ بهیاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده باشد. برای او صحبتکردن و معاشرت با زنها یک نوع ناراحتی شدید بهوجود میآورد.<ref name= "Khanlarideuxcentdixhuit">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۸}}</ref>}}
{{نقلقول|بهعلت حجب و کمرویی خاصش در مورد معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی میتوان گفت که ترسو بود. هیچ بهیاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده باشد. برای او صحبتکردن و معاشرت با زنها یک نوع ناراحتی شدید بهوجود میآورد.<ref name= "Khanlarideuxcentdixhuit">{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۲۱۸}}</ref>}}
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنسگرابودن هدایت بر سرزبانها بود، توضیح میدهد که:
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنسگرابودن هدایت بر سرزبانها بود، توضیح میدهد که:
{{نقلقول| شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبانها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی میشد. یکی همان حجب دور از حد وی دربازهٔ زنها و دیگری تظاهرات بیجایی که در سالهای آخر عمر به یاری تنی چند که دورش را گرفتهبودند، به راه انداختهبود.<ref name= "Khanlarideuxcentdixhuit"/>}}
{{نقلقول| شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبانها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی میشد. یکی همان حجب دور از حد وی دربازهٔ زنها و دیگری تظاهرات بیجایی که در سالهای آخر عمر به یاری تنی چند که دورش را گرفته بودند، به راه انداخته بود.<ref name= "Khanlarideuxcentdixhuit"/>}}
البته دیدگاه خود هدایت در رابطه مسئلهٔ همجنسگرایی چنین است:
البته دیدگاه خود هدایت در رابطه مسئلهٔ همجنسگرایی چنین است:
{{نقلقول| از شکسپیر گرفته تا خواجه همهشان اینکاره بودهاند. حیوانات هم اینکارهاند. طبیعت اینجوری است. مردها برای اینکه جلوی سر و همسر، مرد حساب بشوند، خودشان را میزنند به بچهبازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب میشود. نظربازی همیشه رواج داشته است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب میکشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنسگرا) بودهاند... همهشان میخواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه خیر! همهٔ شعرا و نویسندهها از زن بیزار نبودهاند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بودهاند. آدمیزاد همهجوره هست. مثل حیوانات.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}</ref> }}
{{نقلقول| از شکسپیر گرفته تا خواجه همهشان اینکاره بودهاند. حیوانات هم اینکارهاند. طبیعت اینجوری است. مردها برای اینکه جلوی سر و همسر، مرد حساب بشوند، خودشان را میزنند به بچهبازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب میشود. نظربازی همیشه رواج داشته است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب میکشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنسگرا) بودهاند... همهشان میخواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه خیر! همهٔ شعرا و نویسندهها از زن بیزار نبودهاند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بودهاند. آدمیزاد همهجوره هست. مثل حیوانات.<ref>{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}</ref> }}
===گعدهٔ هدایت===
===گعدهٔ هدایت===
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لالهزار نو، که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی میشد. ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول، و شبها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری میکرد. <ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۸}}</ref> در سالهای پس از انتشار «زنده به گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هرر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع میشدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند. از جملهٔ این افراد: سرگرد مینباشیان و حسین سرشار که موسیقیدان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان رپیکا، ایرانشناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شبها در کافهای دور هم جمع میشدند، میتوان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}</ref> اکثر دوستان هدایت، همه روشنفکران جوانی از خانوادههایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به باور همایون کاتوزیان، آنها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر دوی از اینها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}</ref>
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لالهزار نو، که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی میشد. ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول، و شبها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری میکرد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۸}}</ref> در سالهای پس از انتشار «زندهبهگور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هرر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع میشدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند. از جملهٔ این افراد: سرگرد مینباشیان و حسین سرشار که موسیقیدان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان رپیکا، ایرانشناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شبها در کافهای دور هم جمع میشدند، میتوان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}</ref> اکثر دوستان هدایت، همه روشنفکران جوانی از خانوادههایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. بهباور همایون کاتوزیان، آنها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر دوی از اینها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.<ref>{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}</ref>
===خودکشی===
===خودکشی===
====پیش از خودکشی====
====پیش از خودکشی====
هدایت پانزدهسال پیش از دومین اقدام به خودکشیاش که موفقیتآمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفتهبود:
هدایت پانزدهسال پیش از دومین اقدام به خودکشیاش که موفقیتآمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفته بود:
{{نقلقول|خودکشی با گاز آسانترین نوع خودکشیهاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد میکند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور میکند.<ref name="montipanjahochahar">{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۵۴}}</ref>}}
{{نقلقول|خودکشی با گاز آسانترین نوع خودکشیهاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد میکند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور میکند.<ref name="montipanjahochahar">{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۵۴}}</ref>}}
در سهسال آخر عمر هدایت، نامههایی از او به دوستش، حسن شهید نورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را به خوبی تشریح میکنند. وی در یکی از این نامهها مینویسد:
در سهسال آخر عمر هدایت، نامههایی از او به دوستش، حسن شهید نورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را بهخوبی تشریح میکنند. وی در یکی از این نامهها مینویسد:
{{نقلقول|اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم میدانم که برایم بنبست است. تقصیر کسی هم نیست...<ref name= "soixentquatorze">{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}</ref>}}
{{نقلقول|اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم میدانم که برایم بنبست است. تقصیر کسی هم نیست...<ref name= "soixentquatorze">{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}</ref>}}
و در نامهٔ دیگری مینویسد:
و در نامهٔ دیگری مینویسد:
{{نقلقول| سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به طرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم، و جای دیگران را تنگ کردهایم.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴ و ۷۵}}</ref>}}
{{نقلقول| سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) بهطرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم، و جای دیگران را تنگ کردهایم.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴ و ۷۵}}</ref>}}
این قبیل نامهها به افرادی مقل شهید نورایی، [[محمدعلی جمالزاده]] و دیگر دوستان هدایت،، که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به خوبی منعکس میکنند. لحن و مضمون این نامهها حاکی از آن است که هدایت به احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده است.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۷}}</ref>{{سخ}}
این قبیل نامهها به افرادی مقل شهید نورایی، [[محمدعلی جمالزاده]] و دیگر دوستان هدایت،، که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را بهخوبی منعکس میکنند. لحن و مضمون این نامهها حاکی از آن است که هدایت بهاحتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده است.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۷}}</ref>{{سخ}}
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته و «گروه محکومین» او را ترجمه کرده است. در ابتدای کتاب، در بخشی بهعنوان پیام کافکا مینویسد:
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته و «گروه محکومین» او را ترجمه کرده است. در ابتدای کتاب، در بخشی بهعنوان پیام کافکا مینویسد:
{{نقلقول| ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمیداری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچهٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش میکند و میخواباند... تو پرتو درخشانی اما تاریکیات میپندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون میکنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده میباشی...<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۸}}</ref>}}
{{نقلقول| ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمیداری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچهٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش میکند و میخواباند... تو پرتو درخشانی اما تاریکیات میپندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون میکنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده میباشی...<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۸}}</ref>}}
این نیز از هدایت شنیده شدهبود که:
این نیز از هدایت شنیده شده بود که:
{{نقلقول|بعضیها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آنها در برابر این کنش بیهوده است.<ref name="montipanjahochahar"/>}}
{{نقلقول|بعضیها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آنها در برابر این کنش بیهوده است.<ref name="montipanjahochahar"/>}}
====پس از خودکشی====
====پس از خودکشی====
جنازهٔ هدایت شبهنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجرهها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آنها پیش از أن، صادق هدایت را میشناختند و هدایت چندبار در خانهٔ آنها شام خورده بود.اینبار هدایت از آنها دعوت کرده بود که شام، مهمان او باشند. این زوح شب، پس از اینکه چندبار در میزنند و پاسخی نمیشنوند، متوجه بوی گاز میشوند و پلیس را خبر میکنند. <ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۱۸۵}}</ref>{{سخ}}
جنازهٔ هدایت شبهنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدود کردن منافذ پنجرهها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیدهبود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آنها پیش از أن، صادق هدایت را میشناختند و هدایت چندبار در خانهٔ آنها شام خوردهبود.اینبار هدایت از آنها دعوت کردهبود که شام، مهمان او باشند. این زوح شب، پس از اینکه چندبار در میزنند و پاسخی نمیشنوند، متوجه بوی گاز میشوند و پلیس را خبر میکنند. <ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۱۸۵}}</ref>{{سخ}}
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده است. بعضیها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور میکردند که او بر اثر مرگ دوست خود، شهید نورایی تحتتأثیر و وحشت یک بیماری درمانناپذیر روحی قرار گرفت. عدهای میپنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثالهای این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته است. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۵۵}}</ref> اظهارات مبالغهآمیزی نیز عنوان شدهاند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد، چرا که تهران را لایق این کار نمیدانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد، چرا که نمیخواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضیها او را در مسلک شهدا بهحساب آوردند.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۱۹}}</ref>{{سخ}}
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده است. بعضیها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور میکردند که او بر اثر مرگ دوست خود، شهید نورایی تحتتأثیر و وحشت یک بیماری درمانناپذیر روحی قرار گرفت. عدهای میپنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثالهای این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته است. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۵۵}}</ref> اظهارات مبالغهآمیزی نیز عنوان شدهاند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد، چرا که تهران را لایق این کار نمیدانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد، چرا که نمیخواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضیها او را در مسلک شهدا بهحساب آوردند.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۱۹}}</ref>{{سخ}}
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپید و سیاه» و «فردوسی»، به شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگتر صادق هدایت، یعنی محمود، که تا مدتها در بارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کردهبود، پس از انتشار مقالهٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه نسبت به او سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هممشربانش وارد آورد که آنها را بسیار برآشفت. پسازآن تا مدتها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانوادهاش را به درکنکردن نابغهای که از درون آن جمع برخاسته بود، متهم میکردند.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۸۲۶و۸۲۷}}</ref>
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپید و سیاه» و «فردوسی»، بهشکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگتر صادق هدایت، یعنی محمود، که تا مدتها در بارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده بود، پس از انتشار مقالهٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» بهقلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه نسبت به او سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هممشربانش وارد آورد که آنها را بسیار برآشفت. پسازآن تا مدتها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانوادهاش را به درکنکردن نابغهای که از درون آن جمع برخاسته بود، متهم میکردند.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص=۸۲۶و۸۲۷}}</ref>
==آثار و منبعشناسی==
==آثار و منبعشناسی==
===سبک و لحن و ویژگی آثار===
===سبک و لحن و ویژگی آثار===
سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارتپردازی و جملهسازی و هنرنمایی نیست. او بهکسی اقتدا نمیکند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمیآورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان میکند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتشسوداعنوان=سبک نثر داستانی هدایت|صص=۱۳و۱۴}}</ref>{{سخ}}
سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن بهزبان عهد مشروطه و از زبان این دوره بهزبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. بهباور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارتپردازی و جملهسازی و هنرنمایی نیست. او بهکسی اقتدا نمیکند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمیآورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان میکند.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتشسوداعنوان=سبک نثر داستانی هدایت|صص=۱۳و۱۴}}</ref>{{سخ}}
به باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به دلیل همین توجه بهسادگی است که در نوشتههای هدایت بهندرت به مترادفات و مکررات برمیخوریم. نویسنده در کارهایش میکوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان همزمانش، این است که هدایت عبارتپرداز نیست.<ref name="atshsodachahahrda">{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتشسودا|عنوان=سبک نثر داستانی هدایت|ص= ۱۴}}</ref>{{سخ}}
به باور [[پرویز ناتل خانلری]]، بهدلیل همین توجهبه سادگی است که در نوشتههای هدایت بهندرت با مترادفها و مکررها برخورد میکنیم. نویسنده در کارهایش میکوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان همزمانش، این است که هدایت عبارتپرداز نیست.<ref name="atshsodachahahrda">{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتشسودا|عنوان=سبک نثر داستانی هدایت|ص= ۱۴}}</ref>{{سخ}}
دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که وی بین درونمایه و سبک نثر داستان رعایت میکند. بهعنوان مثال، در داستان طنز «[[میهنپرست]]»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت میکند، ذهن خواننده را به زمینههای اجتماعی داستان نیز معطوف میکند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصرالله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمیگذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته است.<ref name="atshsodachahahrda"/>{{سخ}}
دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که وی بین درونمایه و سبک نثر داستان رعایت میکند. بهعنوان مثال، در داستان طنز «[[میهنپرست]]»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت میکند، ذهن خواننده را به زمینههای اجتماعی داستان نیز معطوف میکند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصرالله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمیگذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته است.<ref name="atshsodachahahrda"/>{{سخ}}
آثار صادق هدایت مملو از لطیفههای تند و شوخیهای نیشدار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده میشود. در آثار او میتوان حملات کموبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۳۶}}</ref>{{سخ}}
آثار صادق هدایت مملو از لطیفههای تند و شوخیهای نیشدار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده میشود. در آثار او میتوان حملات کموبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۳۶}}</ref>{{سخ}}
آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریاییگری، بیگانهترسی و بیگانهزداییاند که در دهههای نخستین قرن بیستم به سرعت در میان روشنفکران، تجددطلبان و درسخواندگان آن دوره رشد کردهبود. همتأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشیترین آثار او هستند. اما داستانهای رئالیستی و انتقادی هدایت تا حد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوغ این داستانهای هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آنها نظری داشته باشد، از بیرون نسبت به آنها تعصبی نشان نمیدهد.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}</ref>
آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریاییگری، بیگانهترسی و بیگانهزداییاند که در دهههای نخستین قرن بیستم بهسرعت در میان روشنفکران، تجددطلبان و درسخواندگان آن دوره رشد کرده بود. هم تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشیترین آثار او هستند. اما داستانهای رئالیستی و انتقادی هدایت تا حد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوغ این داستانهای هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آنها نظری داشته باشد، از بیرون نسبت به آنها تعصبی نشان نمیدهد.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}</ref>
بهطورکلی ویژگیهای نثر هدایت، چنین است:
بهطورکلی ویژگیهای نثر هدایت، چنین است:
# هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده است و بهخصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.
# هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده است و بهخصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.
خط ۳۸۹:
خط ۴۴۰:
# در نثر هدایت همهگونه تکرار از حرف، واژه و جمله و بهخصوص عدد بهچشم میخورد.
# در نثر هدایت همهگونه تکرار از حرف، واژه و جمله و بهخصوص عدد بهچشم میخورد.
# نحو نثر هدایت در مجموع ساده، اما نمونههای نسبتاً زیادی از نارساییهای زبانی بهچشم میخورد.
# نحو نثر هدایت در مجموع ساده، اما نمونههای نسبتاً زیادی از نارساییهای زبانی بهچشم میخورد.
# نثر هدایت، بهخصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده به گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعارههای رمزی و نوعی متناقضنما، مهمترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتشسودا|عنوان=سبک نثر داستانی هدایت|ص=۴۸}}</ref>
# نثر هدایت، بهخصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زندهبهگور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعارههای رمزی و نوعی متناقضنما، مهمترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتشسودا|عنوان=سبک نثر داستانی هدایت|ص=۴۸}}</ref>
===آثار===
===آثار===
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''آثار هدایت در یک قاب'''</center>]]
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''آثار هدایت در یک قاب'''</center>]]
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''حاجیآقا، چاپ اول'''</center>{{سخ}} طرح روی جلد از خود هدایت است.]]
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|<center>'''حاجیآقا، چاپ اول'''</center>{{سخ}} طرح روی جلد از خود هدایت است.]]
====تألیف====
====تألیف====
* «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم
* «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم
صادق هدایت، اولینبار بوف کور را در بمبئی هندوستان، در سال ۱۳۱۵، به شکل چاپ دستی، با خط خودش و به صورت پلیکپی منتشر میکند. چاپ این اثر برای اولینبار در ایران، به انتشار بخشهایی از بوف کور بهصورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، در سال ۱۳۲۰ برمیگردد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}</ref> در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر، و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده میکند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانهترین اثر زمان خود را میسازد. در این باره، کار او شبیه کاری است که ''ادگار آلن پو'' در شعر معروف «غراب» خود کردهاست. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و بهطور عمد، با دقت بسیار ساختهاست. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز مثل یک معمار هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا میکند که هر جز آن حای از حرفها، اندیشهها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط میدهد و از آن یک رومان میسازد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹ و ۳۹۰}}</ref>
* خلاصهٔ اثر:
به باور مصطفی فرزانه، هدایت خود دربارهٔ انگیزهاش از نوشتن بوف کور در متن این اثر سخن گفتهاست:
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|180px|چپ]]مردی بیاسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع میکند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوقطبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگیاش را دگرگون و زهرآلود کرده است. این مرد میگوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه چهار روز قبل در سیزدهم، فروردین، شبهنگام زنی سیاهپوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر میشود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانهاش او را دیده و شیفتهاش شده بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه میشود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز میکشد. راوی مقداری شراب لای دندانهای کلیدشدهٔ دختر میریزد و پهلویش دراز میکشد. ملتفت میشود که دختر مرده است. راوی احساس میکند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشمهای مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشمهای دختر بهطور معجزهآسایی باز میشود و راوی آنها را روی کاغذ میکشد. سپس جسد دختر را تکهتکه میکند و تکه را در چمدان میتپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعشکشی پیدا میشود که راوی و چمدان سنگینش را به شاهعبدالعظیم میبرد. آنجا حین کندن گور، کالسکهچی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا میکند. جسد دختر که دفن شد، راوی تکوتنها در تاریکی میگردد. دوباره پیرمرد کالسکهچی پیدایش میشود و گلدان را به راغه تعارف میکند و او را سوار کالسکه میکند و به خانهاش میرساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه میکند، متوجه میشود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری ه از سوراخ هواخور دیده بود، دور گلدان نیز نقاشی شدهاست. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر میشود. راوی در ادامهٔ داستان خود مینویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار میشود که در آن به شهر ری میگویند، عروس دنیا. یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی و یا وضعیت قرون وسطایی برگشتهاست. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی مینویسد اتفاقی که افتاده که باید آن را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه میترسد و مینویسد که لکههای خون به عبا و شالگردنش چسبیدهاست. راوی اضافه میکند که دیروز مردی جوان بهنظر میرسید، درحالیکه امروز همانند پیرمردی است. شبیه مرد کالسکهچی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچهای روبهروی پنجرهٔ اتاق راوی پهن میکند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا میزند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیمباشی محل دوروبر راوی حاضرند. بهعلاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را مینویسد که هرگز آنها را ندیده و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی میپردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک بهدست به اتاق زنش میرود و حین عشقبازی با او چاقو به بدن زن فرومیرود و زن میمیرد و یکی از چشمهای زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه میکند و مشاهده میکند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار میشود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جستوجو میکند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکهچی همراهبا جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور میشود. راوی به خود نگاه میکند و میبیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مردهای روی سینه حس میکند... کتاب در همینجا تمام میشود.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|عنوان= بوف کور هدایت|ص=۲۸۵تا۲۸۷}}</ref> <ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک=بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}</ref>}}
{{نقلقول|فقط میخواهم پیش از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خردهخرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خوردهاست، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر میتوانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲ و ۳۹۳}}</ref> }}
* تحلیل و بررسی:{{سخ}}
در بوف کور صحنهها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنهها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است. یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. در موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همهکس و همهچیز در خود مییابد. میبیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگیها، زیباییها و عشوهگریها همچون لاشهٔ مردهای گندانیده شدهاست. ایمان محکم به پوچبودن، مجازیبودن، منفیبودن، ناپایدار بودن، مسخرهبودن دنیا از لابلای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمیتوان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درون وجود و نوعی دربهدری و آوارگی در نیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجالهها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مردهای که تجزیه شده و لاشهاش گندیده است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند، ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار میدهد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۹ و ۵۰}}</ref>
صادق هدایت، اولین بار بوف کور را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، بهشکل چاپ دستی، با خط خودش و بهصورت پلیکپی منتشر میکند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخشهایی از بوف کور بهصورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به سال۱۳۲۰ برمیگردد.<ref>{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}</ref> در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده میکند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانهترین اثر زمان خود را میسازد. در این باره، کار او شبیه کاری است که ''ادگار آلن پو'' در شعر معروف «غراب» خود کرده است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و بهطورعمد، با دقت بسیار ساخته است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا میکند که هر جز آن حای از حرفها، اندیشهها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط میدهد و از آن رمان میسازد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}</ref>
قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیکهای قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگواری حفظ کردهاست. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به صورت یک دختر اثیری تجلی میکند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیتهای گوناگون ظاهر میشود، نه اینکه زنهای مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر جریان عشق شکستخوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنشآمیز دیدهاست و در خود فرورفته و در تنهایی میسوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ میاورد، بنا نهاده شدهاست. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یکروز، با اشخاصی معدود و غیرقابل لمس و گذرا بیان میکند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبحوار نیستند. شخصیتهای رمان هستند و به این عنوان هر یک به دقت وصف میشوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهرهشان به یکدیگر شبیه است، ولی مشخصاتشان طوری است که هر یک نمونهای از افراد کوچه و خیابان و بهخصوص اطرافیان راوی را میسازند.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴ و ۳۹۷}}</ref>
مصطفی فرزانه انگیزه هدایت از نوشتن بوف کور را چنین نقل میکند:
{{نقلقول|فقط میخواهم پیشازاینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خردهخرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر میتوانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}</ref> }}
در بوف کور صحنهها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنهها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همهکس و همهچیز در خود مییابد. میبیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگیها، زیباییها و عشوهگریها همچون لاشهٔ مردهای گندانیده شده است. ایمان محکم به پوچبودن، مجازیبودن، منفیبودن، ناپایداربودن، مسخرهبودن دنیا در لابهلای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمیتوان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درون وجود و نوعی دربهدری و آوارگی در نیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجالهها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مردهای که تجزیه شده و لاشهاش گندیده است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار میدهد.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۹و۵۰}}</ref>
قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیکهای قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگواری حفظ کرده است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که بهصورت یک دختر اثیری تجلی میکند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیتهای گوناگون ظاهر میشود، نه اینکه زنهای مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر جریان عشق شکستخوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنشآمیز دیده است و در خود فرورفته و در تنهایی میسوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ میآورد، بنا نهاده شدهاست. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک روز، با اشخاصی معدود و لمسنشدنی و گذرا بیان میکند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبحوار نیستند. شخصیتهای رماناند و به این عنوان هریک بهدقت وصف میشوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهرهشان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونهای از افراد کوچه و خیابان و بهخصوص اطرافیان راوی را میسازند.<ref>{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}</ref>
بهگفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:
بهگفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:
{{نقلقول|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|60px|راست]]بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته شده که کافکا در آن حالت چیز مینوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقتهای این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۸}}</ref>}}
{{نقلقول|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|60px|راست]]بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته شده که کافکا در آن حالت چیز مینوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقتهای این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.<ref>{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشتهها و اندیشههای او|ص=۴۸}}</ref>}}
از دههٔ ۱۳۲۰ که بوف کور برای اولینبار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن موضوع بحثهای بسیار بودهاست. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و بر اساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاهشاه را منعکس میکند. احسان طبری در سال ۱۳۲۶ طی مقالهای، این تفسیر را برای نخستینبار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکیها و تلخکامیهای روحش» و دون شأن یک نویسندهٔ مترقی میداند، در عین حال ارزیابیاش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقانآور رنج کشیدهاست.» <ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۷}}</ref>هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:
از دههٔ بیست که بوف کور برای اولینبار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن موضوع بحثهای بسیار بودهاست. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و بر اساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاهشاه را منعکس میکند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقالهای، این تفسیر را برای نخستینبار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکیها و تلخکامیهای روحش» و دون شأن یک نویسندهٔ مترقی میداند، در عین حال ارزیابیاش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقانآور رنج کشیدهاست.»<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۷}}</ref> هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:
{{نقلقول|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومیرود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایههای لرزان فروانرواییش بهطور مدام افزایش مییابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدانها میپردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن میگوید.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۸}}</ref>}}
{{نقلقول|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومیرود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایههای لرزان فروانرواییش بهطور مدام افزایش مییابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدانها میپردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن میگوید.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۸}}</ref>}}
همچنین کاوشهای بسیاری در رابطه با تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف کور شدهاست. نام کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن پو و دیگران بهعنوان نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان ذکر شدهاست. ''مایکل بیرد'' در کتاب خود، «بوف کور بهعنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و همچنین چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز میکند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگها.» گفته میشود که یافتن تأثیر متقدمان در کار یک نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمیکند. هر نویسندهای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کردهاست. هرچند نتیجه آنکه رمان بوف کور، با دستوپنجه نرمکردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبیاش ببینیم، مرزها را پشت سر میگذارد و تبدیل به یک اثر بینالمللی میشود.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک=صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۸ و ۱۶۹}}</ref>{{سخ}}
همچنین کاوشهای بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف کور شده است. نام کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلنپو و دیگران بهعنوان نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان ذکر شده است. ''مایکل بیرد'' در کتاب خود، «بوف کور بهعنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز میکند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگها.» گفته میشود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمیکند. هر نویسندهای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دستوپنجه نرمکردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبیاش ببینیم، مرزها را پشت سر میگذارد و تبدیل به اثری بینالمللی میشود.<ref>{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص=۱۶۸و۱۶۹}}</ref>
در زیر خلاصهٔ داستان بوف کور میآید:
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|300px|راست]]مردی بیاسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع میکند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوقطبیعی که دوماه و چهارروز قبل اتفاق افتاده و زندگیاش را دگرگون و زهرآلود کردهاست. این مرد میگوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه چهارروز قبل در سیزدهم، فروردین، شب هنگام زنی سیاهپوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر میشود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانهاش او را دیده و شیفتهاش شدهبود، اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کندو حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد.دختر اثیری وارد خانه میشود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز میکشد. راوی مقداری شراب لای دندانهای کلیدشدهٔ دختر میریزد و پهلویش دراز میکشد. ملتفت میشود که دختر مرده است. راوی احساس میکند که باید دو کار انجام دهد. یکی اینکه از چشمهای مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم اینکه دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشمهای دختر بهطور معجزهآسایی بازمیشود و راوی آنها را روی کاغذ میکشد. سپس جسد دختر را تکهتکه میکند و تکه را در چمدان میتپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعشکشی پیدا میشود که راوی و چمدان سنگینش را به شاهعبدالعظیم میبرد. آنجا در حین کندن گور، کالسکهچی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا میکند. جسد دختر که دفن شد، راوی تکوتنها در تاریکی میگردد. دوباره پیرمرد کالسکهچی پیدایش میشود و گلدان را به راغه تعارف میکند و او را سوار کالسکه میکند و به خانهاش میرساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه میکند، متوجه میشود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری ه از سوراخ هواخور دیدهبود، دور گلدان نیز نقاشی شدهاست. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر میشود. راوی در ادامهٔ داستان خود مینویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار میشود که در آن به شهر ری میگویند، عروس دنیا. یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی و یا وضعیت قرون وسطایی برگشتهاست. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی مینویسد اتفاقی که افتاده که باید آن را برای سایهٔ خود تعریف کند. ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه میترسد و مینویسد که لکههای خون به عبا و شالگردنش چسبیدهاست. راوی اضافه میکند که دیروز مردی جوان بهنظر میرسید، درحالیکه امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکهچی و عین یک مرد خنزرپنزری که هرروز بساطش را در کوچهای روبهروی پنجرهٔ اتاق راوی پهن میکند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا میزند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیمباشی محل دوروبر راوی هستند. بهعلاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ایتدا سرگذشت مادر و پدر خود را مینویسد که هرگز آنها را ندیده و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی میپردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک بهدست به اتاق زنش میرود و در حین عشبازی با او، چاقو به بدن زن فرومیرود و زن میمیرد و یکی از چشمهای زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگلم راوی در آینه به حود نگاه میکند و مشاهده میکند که عین پیرمرد خنزرپنزری شدهاست. از شدت اضطراب راوی ناگهان بیدار میشود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. راوی گلدان را جستوجو میکند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن را مشاهده کند. اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکهچی همراه با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور میشود. راوی به خود نگاه میکند و میبیند سرتاپایش آلوده به خون است. در ضمن فشار وزن مردهای روی سینه حس میکند... کتاب در همینجا تمام میشود.<ref>{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|عنوان= بوف کور هدایت|ص=۲۸۵ تا ۲۸۷}}</ref> <ref>{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک=بوف کور|ص= ۱ تا ۱۷۸}}</ref>}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= علوی|نام=بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|دوره= |شماره=۵|صفحات=۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= علوی|نام=بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|دوره= |شماره=۵|صفحات=۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|نام=حسن|تاریخ= مرداد و شهریور۱۳۸۰|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره=۴۶ و ۴۷|صفحات=۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی= میرعابدینی|نام=حسن|تاریخ= مرداد و شهریور۱۳۸۰|عنوان=صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره=۴۶ و ۴۷|صفحات=۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی=بلوکی|نام=ابراهیم|تاریخ=بهمن۱۳۸۱|عنوان=جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره=۶۴|صفحات=۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی=بلوکی|نام=ابراهیم|تاریخ=بهمن۱۳۸۱|عنوان=جایگاه صادق هدایت در داستاننویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره=۶۴|صفحات=۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= کشاورز|نام۱=حسام|نامخانوادگی۲= فهیمیفر|نام۲=علیاصغر|تاریخ=زمستان ۱۳۹۵|عنوان=بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال=پژوهشهای ادبی|شماره=۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= کشاورز|نام۱=حسام|نامخانوادگی۲= فهیمیفر|نام۲=علیاصغر|تاریخ=زمستان ۱۳۹۵|عنوان=بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال=پژوهشهای ادبی|شماره=۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= حیاتی|نام۱=زهرا|نامخانوادگی۲= قندی|نام۲=ریحانه||نامخانوادگی۳=آلسید|نام۳=مونا|تاریخ=پاییز و زمستان۱۳۹۴|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ژورنال=ادبیات تطبیقی|دوره= |شماره=۱۲|صفحات=۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}
# {{یادکرد ژورنال|نامخانوادگی۱= حیاتی|نام۱=زهرا|نامخانوادگی۲= قندی|نام۲=ریحانه||نامخانوادگی۳=آلسید|نام۳=مونا|تاریخ= پاییز و زمستان۱۳۹۴|عنوان=نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داشآکل|ژورنال=ادبیات تطبیقی|شماره=۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}
==پیوند به بیرون==
==پیوند به بیرون==
خط ۶۱۴:
خط ۶۷۱:
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان=گفتگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= وبگاه بیبیسی فارسی|تاریخ=۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان=گفتگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= وبگاه بیبیسی فارسی|تاریخ=۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان=حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفتوگویی منتشر نشده با زندهیاد انور خامهای|ناشر= رکنا|تاریخ=۸آذر۱۳۹۷ |تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان=حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفتوگویی منتشر نشده با زندهیاد انور خامهای|ناشر= رکنا|تاریخ=۸آذر۱۳۹۷ |تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
* {{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیتاللهالعظمی خامنهای|تاریخ=۵اسفند۱۳۷۰ |تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
* {{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیتاللهالعظمی خامنهای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}
یک شب تو باغچه بره یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بعبع میکرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.[۱]
»
اولین مواجه با ادبیات اروپا
خاطرهای از هدایت:
«
در مدرسهٔ سنلویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد میدادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه میداد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیشبودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نابجا صحبت نمیکرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتابهای «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم میداد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز بهنظرش جالب میآمد و عجیب این بود که تازهنویسندههایی را هم که بعداً مشهور شدند میشناخت؛ اما انتخاب نویسندهها، بیحسابوکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد بخوانم. آنقدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آنقدر از کوچهپسکوچههای پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سالها آنجا زندگی کرده بودم.[۲]
»
«ژان دو لاری ویر»
نقل از هدایت:
«
پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و بهدنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستانهای کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه میتوانستم پول توجیبی کمی بهدست بیاورم. مجلهای که بیش از دیگران دستمزد میداد، مجلهٔ هفتگی ترقی بود که برای آن هفتهای یک شعر یا یک نوول یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه میکردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گی دو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو نوآی که بهسختی ترجمه کردم، بهصرافت افتادم که اشعار بیقافیه و بهصورت نثری را که میسازم بهعنوان ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دو لاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.
سردبیر مجله، مدرسی، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را میپسندید و ظاهراً مورد لطف خوانندگانش مییافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من میپرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمهای از ژان دو لاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بیاینکه منتظر توضیحات من شود، درحالیکه دیکسیونر لاروس موچک را از جاکتابی پشت سرش برمیداشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان میگویم.» و البته اسم او ار در صفحات اعلام این لغتنامه پیدا نکرد و دلچرکین شد.[۳]
»
یاد برادر
بهنقل از محمود هدایت:
«
اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجرههایش به خیابان باز میشد. او اکثراً در اتاقش بود، یا میخواند یا مینوشت. هر وقت بیخبر سرمیرسیدم، میدیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را میدید، یادداشتهایش را جمع میکرد و کنار میگذاشت. از او میپرسیدم: «چه مینویسی؟» شانههایش را بالا میانداخت و میگفت: «ولش... بعد معلوم میشه!»
شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف بود. چشمش درد میکرد. مدام قطره توی چشمش میریخت و مشغول کارش میشد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این طوری میگذشت.[۴]
»
مریدان احمق و ملت ریقو
بهگفتهٔ اردشیر آوانسیان:
«
بارها به منزل او [هدایت] رفته بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربهای داشت که او را دوست داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی میخری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمقهایی هستند که برایم میفرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان اینطور چیزها برایش میفرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و بهطور مؤثری تحتتأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» میگفت.[۵]
»
هدایتِ بذلهگو
پرویز ناتل خانلری باور دارد که بذلهگویی هدایت از دو خصلت اوست. یکی استعداد خانوادگی آنها در بذلهگویی و دیگری تربیت نیمهفرانسوی او. خانلری داستانی را از زبان هدایت در این باره نقل میکند:
«
بعد از آنکه ما ریش و سیبیل درآوردیم و بهاصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کمکم شروع کردیم به اینکه دمی به خمره بزنیم و چون من مشروبهای خوب را خیلی دوست میداشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا میشد. پدرم موضوع را فهمیده بود. تا میدید ما شراب خوبی گیر آوردهایم و گذاشتهایم که سر فرصت یک لیوان بخوریم، میآمد شراب را میبرد یا بطری را نصفه میکرد و روی کاغذ مینوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آنطور که میگفتی دو تومان گران خریدهای، دو قران هم نمیارزد.» و دو قران روی کاغذ میگذاشت و میرفت و ما در حسرت شراب میسوختیم.
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آوردهاند. همین که غاقل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمیارزد، پولی برایت نگذاشتهام.»[۶]
»
هدایت، در سمت چپ او ترز، معشوقهاش و در راستش، مادر ترز
ترز: معشوقهٔ هدایت
ترز (therèse) همدم صمیمی هدایت در رنس، در زمان تحصیل هدایت در پاریس بوده است. پدر او در جنگ بینالملل اول در جبههٔ «ماژینو» کشته شده بود و مادرش آرزو داشت دخترش با مرد دلخواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامهای به هدایت مینویسد:
«
گربهٔ کوچک ایرانی من. تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پونتورسن» رد میشدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم نوشت، نزدیک ۱۵ ژوئن. من را محکوم به بیوفایی نکن، شاید تنبلی، و چرا اسم معشوقم را میپرسی؟ ترجیح میدهی که به شما جواب بدهم چند تا دارم، چیزی که لازم است بگویم این است که من از آنها هیچکدام را دوست ندارم. من به شما نامهای مفصل، تا ده روز دیگر مینویسم. من شما را همیشه دوست دارم.[۷]
»
نخستین اقدام
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. بهنقل از تقی رضوی:
«
صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته بهنظر میرسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس، که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد، و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یکراست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیهاش را بسته بود. روز بعد از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.
»
رضوی پس از این ماجرا هدایت را میبیند. هدایت برای رضوی این ماجرا را اینطور شرح میدهد:
«
تو پاریس که از تو جدا شدم، یکراست به یک کافهای در کشان (محل زندگی هدایت) چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیهاش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرتافتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمیدانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقهاند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمیدادم ولکُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.[۸]
»
عینک سیاه آقای نویسنده
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیل هدایت در فرانسه، او نیز در همان کشور درس نظامی میخواند، پس از خودکشی نخستین هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغز و اعصاب، میگوید:
«
سفارت ایران هدایت را به پروفسور مغز و اعصاب معرفی کردند و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِلهایی را که او بهزبان فرانسه نوشته بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بیخبر از اتاقش بیرون ببرم تا او مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را بهدقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به کمک مترجم اکثر آثار، نامهها و یادداشتهایی را که بهزبان فرانسه نوشته شده بود، مطالعه کرد. کتابهایی را که او مطالعه میکرد، بررسی کرد. دستآخر با خود او به گفتوگو نشست و او را بهدقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالمتر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا میکند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید![۹]
»
فحشهای آبدار
بهنقلاز اردشیر آوانسیان:
«
هدایت از عصبانیت از تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحشها را به شاه و فامیلش میداد و فحشهای آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه میکرد.
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده بود. نشست پشت یک میز. با عجلهٔ پول حقوقی را که از وزارت گرفته بود درآورد. شروع کرد با عجله روی این اسکناسها نقاشیکردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناسها را درآورد و روی آنها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرفزدن با دیگران. اما این نقاشیهای او چه بود؟ قبل از همه سوزنی درآورد و چشمهای محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید. سیبیلهای چخماقی برایش درست کرد.[۱۰]
»
هدایت بیحال و حوصله
در دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته بود، «آژانس پارس»، یک بنگاه مطبوعاتی دولتی وابسته به وزارت خارجه بود. سالها بعد، این بنگاه به آژانس خبری غولپیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به ایرنا تغییر یافت. در این زمان، محمدعلی جمالزاده و محمد مقدم هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول بهکار شد. اصلیترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آزانس پارس، وقتی جمالزاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:
«
پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعلها را در وجه شرطی صرف میکند. وقتی دلیل این کار را پرسیدم او پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمیرسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبحها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبحها بههیچوجه حال ترجمه ندارم![۱۱]
»
توهین نژادپرستانه
در جریان برگزاری جشن هزارهٔ فردوسی در سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوهای منتشر کردند که مجموعهٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که نمایندهٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری بهفارسی در ستایش او خوانده بود. جزوهٔ مزبور، اندکی پس از برگزاری مراسم هزارهٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن بود «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران». طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و بهسخرهگرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده بود. در مقدمه کتاب «وغوغ ساهاب»، چاپ فرانسه، آمده است:
«
تهیه و تدوین این جزوه واکنشی است در اعتراض به شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگرهٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکشآوردن...» اعتراضی است مبتنیبر احساسات افراطی میهنپرستانه... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»
»
در همان مقدمه، از قول عیسی هدایت، برادر هدایت آمده است که:
«
برخی میگویند هدایت به هندوستان رفت تا در کمپانی فیلمبرداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. در سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوهای به نام «پیشکشآوردن اعرابی به بارگاه ایران» چاپ کرد که شکل عرب روی جلد آن را صادق کشیده بود. انتشار این جزوه، خشم جناب آقای علیاصغر حکمت، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوعالقلم شد و تحتتعقیب قرار گرفت... برای خاموششدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریکشدهٔ صادق، صلاح بود که مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که با فروش اثاثیه و کتابهایش، به هندوستان رفت... [۱۲]
»
آخرین روزهای ایران
بنابه گفتهٔ انجوی شیرازی هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بیاندازه خسته بود. سلسلهٔ اعصابش بهکلی از هم دررفته بود. محیط هم از هر جهت ناراحتیهای او را تشدید میکرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهارماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانهاش، خالیکردن اتاقش، بخشیدن اشیاء اتاق یا کتابهایش به اشخاص، بالاخص همراهبردن دورهٔ آثارش که هر نسخه یکی جلد کرده داشت و در آنها تجدیدنظر کرده بود، همهٔ اینها نشان میداد که او بهشکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار ماه رهسپار اروپا میشود. کتابهایی که غالب آنها و بلکه همگی حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازلترین بها بهفروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همهوهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. «حتی کاغذهای سفید و مداد پاککن و مداد و این قبیل وسایل را.»[۱۳]
نانخوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن
نگاهی گذرا به آثاری که در دههٔ اخیر دربارهٔ صادق هدایت منتشر شده است، مطالب زیادی را روشن میسازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دستکم هفت کتاب بهگونهای است که از آن بوی سودجویی میآید. گروهی، با تکثیر غیرمجاز و غیراخلاقی، از آثار صادق هدایت نان میخورند. این افراد آگاهانه و بهعمد، هر روز عنوان یکی از نوشتههای هدایت را بر جلد مجموعهای از نوشتههای او حک کرده و کتاب جدیدی جعل میکنند. این کار، درمجموع نه بهزیان هدایت که بهضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت میگیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. کسانی که بهشیوهٔ فوق عمل میکنند، هر بار عنوان یکی از داستانهای صادق هدایت را برگزیده و روی جلد کتابی قرار میدهند. سپس بهانتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را بهشکل کتابی مستقل چاپ میکنند. با این کار و بهمرور زمان، تعداد کتابهای صادق هدایت به تعداد نوشتههای وی خواهد رسید. درحالیکه نویسنده بهشخصه و در زمان حیاتش آثار خود را تقسیمبندی، طبقهبندی و نامگذاری کرده است و اخلاق و قانون نیز حکم میکند که همان طبقهبندیها، مجموعهها و نامگذاریهای مدنظر و تأیید هدایت، ملاک همیشگی باشد. پس از این گروه کسانی قرار دارند که با نام محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان میخورند. بهگونهای که قبح این کار چنان کمرنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محقق عنواندار نیز از انجام آن رویگردان نیستند.[۱۴]
زندگی و یادگار
سالشمار زندگی هدایت
۱۲۸۱: تولد در شب سهشنبه ۲۸بهمن در تهران.
۱۲۸۷: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.
۱۳۰۰: اعزام به فرانسه.
۱۳۰۳: نشر کتابهای «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».
۱۳۰۴: فارغالتحصیلی از مدرسه «سن لوئی».
۱۳۰۵: اعزام به بلژیک در آبانماه و نامنویسی در آموزشگاه عالی مهندسین در رشتهٔ راه و ساختمان.
۱۳۰۶: چاپ کتاب «فوائد گیاهخواری» در برلن و زندهبهگور در تهران.
۱۳۰۷: نخستین اقدام به خودکشی.
۱۳۰۹: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز خدمت در بانک ملی ایران و انتشار کتاب پروین دختر ساسان و «افسانهٔ آفرینش».
۱۳۱۰: انتشار افسانه و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از خدمت بانک ملی در مردادماه؛ چاپ اصفهان نصفجهان در تهران.
۱۳۱۱: شروع به خدمت در ادارهکل تجارت در شهریورماه و چاپ مجموعهٔ داستان سه قطره خون.
۱۳۱۳: تشکیل گروه چهار نفری رابعه. (هدایت، مجتبی مینوی، بزرگ علوی و مسعود فرزاد) انتشار ترانههای خیام. ورد به خدمت آژانس پارس در شانزدهم دیماه؛ انتشار «وغوغ ساهاب» با مسعود فرزاد در تهران.
۱۳۱۴: استعفا از آژانس پارس.
۱۳۱۵: استخدام در شرکت سهامی کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار بوف کور با خط خود بهصورت پلیکپی.
۱۳۱۶: بار دیگر اشتغال در بانک ملی بهسمت متصدی خرید و فروش ارز.
۱۳۱۷: همکاری با مجلهٔ موسیقی بهمدیریت سرگرد مینباشیان تا تعطیلشدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.
۱۳۱۸: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمهشده از متن پهلوی.
۱۳۲۰: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.
۱۳۲۴: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی. پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبانماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیستوپنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر بههمراه هیئتی بهاتفاق علیاکبر سیاسی.
۱۳۲۵: تشکیلشدن کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.
۱۳۲۷: انتشار «گروه محکومین» بهاتفاق حسن قائمیان.
۱۳۲۸: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخ منفی هدایت به این دعوت.
۱۳۲۹: انتشار کتاب «مسخ» بههمکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.
۱۳۳۰: خودکشی در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی، با گاز در پاریس؛ خاکسپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.
شرححالی از هدایت
من همانقدر از شرححال خودم رَم میکنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم بهدرد چه کسی میخورد؟ اگر برای استخراج زایچهام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان گرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کردهام؛ اما پیشبینی آنها هیچگاه حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آنها کرد... از این گذشته شرححال من هیچ نکتهٔ برجستهای دربرندارد. نه پیش آمد قابلِتوجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشتهام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بودهام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبهرو شدهام. در اداراتی که کار کردهام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند، بهطوریکه هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است. رویهمرفته، موجود وازدهٔ بیمصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من میباشد و شاید هم حقیقت در همین باشد. [۱۵]
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک بهدنیا آمد.[۱۶] پدربزرگش رضاقلیخان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضاقلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود. مادر او زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه بود. [۱۷] دایی او نصرالملک هدایت بود که در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور بود. مادر او، فردی تحصیلکرده بود و تمام روزنامههایی را که منتشر میکردند، میخواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. همچنین گفته میشود که او از آمریکاییها و انگلیسیها نفرت داشت و همیشه میگفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»[۱۶] بهگفتهٔ بیژن جلالی، پسرخالهٔ صادق هدایت، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کجخلقی خود را از مادر بهارث برده است.»[۱۸] نسبت صادق هدایت به رضاقلیخان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری میرسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری او نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنهٔ هدایت، والی آذربایجان در هنگام قیام شیخ محمد خیابانی و شهادت او بود. او در سالهای تحصیل صادق هدایت در فرانسه، نخستوزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی از صادق، بهشکل غیرمستقیم حمایت میکرد.[۱۹] هرچند که خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب میشدند؛ اما پدر هدایت، از مقامات خیلی بالا و متمول چشمگیری بهرهمند نبود.[۲۰] هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگتر از خود داشت.[۱۷] برادر بزرگتر صادق، محمود، حقوقدان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخستوزیری سپهبد رزمآرا که شوهرخواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سالهای ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، بهسمت معاونت نخستوزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، یعنی عیسی، به استخدام ارتش درآمد. او دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.[۲۱]
اوان کودکی
هدایت در ششسالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ دارالفنون رفت. او در سن ۱۵سالگی، چشمدرد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این امر باعث شد تا بهمدت یک سال از همشاگردیهایش عقب افتد. در سال بعد یعنی ۱۲۹۸شمسی، هدایت به مدرسهٔ معتبر سنلویی فرستاده شد. در این مدرسه، درسها هم بهزبان فارسی و هم بهفرانسوی تدریس میشد. هدایت در سال۱۳۰۴ از آن مدرسه فارغالتحصیل شد.[۲۲]
از همان دوران مدرسه، متون ادبی فارسی و فرانسوی را با ولع میخواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان میداد. ۱۵یا۱۶ساله بود که مطالعهٔ کتابهای خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانههای مهم و معروف فرانسه مکاتبه میکرد و با هزینههای گزاف این کتابها را بهدست میآورد. کتابهایی که هدایت مطالعه میکرد، باعث حیرت خانواده میشد؛ زیرا همه این کتابها مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتابها را میگرفت و سپس گوشهای مینشست و ساعتها به مطالعهٔ آنها میپرداخت. موضوعات این کتابها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کفبینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی میکرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست کتابها و کارها بود که ناگهان کتابی از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. اسم این کتاب فرانسوی «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» بود. این کتاب پرده از حقهبازیهای جادوگران برداشته بود و صادق را تحتتأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتابهای جادوگری برداشت.[۲۳]
سالهای نویسندگی
هدایت در مدت ۲۲ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود بهجا گذاشت. آثارش را در دوره باید دید:
هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی بهسال ۱۳۰۲[۲۵] و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیشنویس شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاهخواری، پنج سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، بهنسبت رسالهٔ اول، وسیعتر است و پیپروایی در طرح و اندیشهها و تازگی آنها شناخت روشنتری از از ارزشها و احساسات مؤلف جوان را میسر میسازد.[۲۶]
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹میلادی، یعنی سال۱۳۰۹شمسی در پاریس نوشت و عنوان «زندهبهگور» را بر آن گذارد. در سال۱۹۳۱میلادی، یعنی ۱۳۱۰شمسی، هدایت داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «انیران» و یک سال بعد یعنی، ۱۳۱۱شمسی، مجموعهٔ سه قطره خون، شمال یازده داستان را منتشر میکند. در سال۱۹۳۳م برابر با ۱۳۱۲ش، هدایت داستان «علویهخانم» را که سرشار از توصیفها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ میکند. در سال۱۹۳۴میلادی، مصادف با سال۱۳۱۳خورشیدی، در تهران، اثر نسبتاً کوچکی با عنوان طنزآمیز «کتاب مستطاب وغوغ ساهاب» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده بود. باوجوداین، بهزودی پیبرده شد که این هجو نیشدار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتابفروشان آن زمان، بهقلم صادق هدایت و مسعود فرزاد بوده است.[۲۷]
صادق هدایت، ظول مدت اقامت خود در بمبئی دو داستان بهزبان فرانسوی با نامهای Lunatique و Sampingue نوشته است.[۲۷] وی در تهران، طرح اولیهٔ رمان بوف کور را پایهریزی کرد و نوشتن آن را در همانجا آغاز کرد. این داستان را در سال۱۳۱۵ش در بمبئی تکمیل کرد و در همانجا، بهصورت محدود، بهچاپ رساند.[۲۸]
تمایلات رئالیستی در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت که در این خصوص، تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحتتأثیر قرار میدهد. در این دوره او دامنهٔ موضوعات و زمینههای آثارش را بسط میدهد. مسائل حاد اجتماعی و مبارزات مربوط به میهن و مردم در ردیف داستان رئالیستی جالب آن زمان قرار گرفته بوده است. سه مجموعهداستان «سگ ولگرد»، «ولنگاری» و «آب زندگی» را در همین دوره نوشتت. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجیآقا» را مینویسد که از حیث حجم، بزرگترین اثر اوست.[۲۹]
زندگی در سفر
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو میشود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک میرود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر میشود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس منتقل میشود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض کرده و از معماری به دندانسازی، از دندانسازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات تغییر رشته میدهد. هدایت هیچ علاقهای به تحصیل آکادمیک نداشت و بهجای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن میگذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع میشود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش میکنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی میدانستند که میتواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب بهارمغان آورد، از طرفی صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمیداد و تحصیل، برای او سرخوردگی بهبار میآورد. این مشاجرهها در نامهنگاریهای هدایت با خانواده مشهود است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف میدهد و در سال۱۳۰۹ به ایران بازمیگردد.[۳۰][۳۱]
در سال۱۳۱۴شمسی، شین.پرتو (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت از او دعوت میکند که باهم به هند بروند. صادق هدایت بهعلت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی میشود. او در بمبئی، در آپارتمان شین.پرتو اقامت میکند. در شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران مراجعت میکند.[۳۲]
هدایت در آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، همراهبا چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علیاکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، دعوت میشوند تا برای مدت ۱۵ روز، بهمناسبت ۲۵سالهشدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران بازمیگردد.[۳۲]
شغلها
هدایت پس از بازگشت از فرانسه به ایران، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» مشغول به خدمت میشود. در این دوره بارقههایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار میشود، چرا که بهقول خودش میتوانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقلشدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهرماه۱۳۱۰ از این کار استعفا میدهد. در این زمان او در نامهای به دوستش، تقی رضوی نوشته بود که قصد دارد پس از استعفا، به شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانهای دایر کنند. هرچند چنین نمیشود و در نامهٔ بعدی به تقی رضوی بهتاریخ مهر۱۳۱۱، هدایت خود را کارمند ادارهٔ تجارت مینامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی۱۳۱۳، در ادارهٔ کل تجارت مشغول بهکار بود. سپس دورهای، تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول به خدمت بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (پس از انقلاب ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز بازهای در شرکت سهامی کل ساختمان گذراند. هدایت در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هندوستان به ایران، مجدداً در بانک ملی استخدام شد؛ اما بیش از یک سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف از جمله، «موسیقی» امورات میگذراند. آخرین شغلی که او در ایران پس از سفر بیبازگشتش برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.[۳۳]
خودکشی و پس از آن
صادق هدایت، برای اولینبار در اوایل خرداد سال۱۳۰۷، با انداختن خود، در رودخانهٔ مارن اقدام به خودکشی کرد. هرچند این خودکشی ناموفق بود و هدایت زنده ماند.[۸]
اما در نهمآوریل۱۹۵۱ میلادی، مصادف با ۱۹فرروردین۱۳۳۰، هدایت در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» بهوسیلهٔ خودکشی با گشودن شیر گاز به زندگی خودش پایان داد. جسد او را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از مرگ او، در مطبوعات و روزنامههای اروپای غربی مرثیهها و مقالههای بسیاری راجعبه او انتشار یافت.[۲۴]
«توپ مرواری»، اثری از هدایت است که پس از مرگ او منتشر شد. طبق مقالههای متعددی که در نشریههای تهران درج شده است، هدایت پیش از مرگ خود، تعداد زیادی از نسخههای چاپنشدهٔ خود را سوزانیده است.[۲۹]
هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی میگشود، مگر بعضی مواقع نادر که درددل میکرد و یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری اورا بهوجد میآورد و تا دوستان خود را در شادیای که از یافتن این اثر به او دست داده بود سهیم نمیکرد، آرام نمینشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بیاجازهٔ او، نام او و یا نام آثار او را بهکار ببرد. بذلهگو بود، استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنههای زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد. ولی بیشتر وقتها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف ناپذیری را طی میکرد. لاوجود ظاهر لاابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را بهدقت مرتب میکرد. همیشه به نامهها پاسخ میداد و میدانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او، دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچکس حق ندارد آنها را از زندگی محروم کند. شاید بههمینسبب بود که گیاهخوار مانده بود. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده میشود، نان و ماست میداد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «سگ ولگرد» قرار داده است. گربه را بسیار دوست و گرامی میداشت و همیشه یک گربه بهروی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست میداشت. یکی از داستانهای او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.[۳۴]
رویکرد به ایران
دربارهٔ رویکرد هدایت به ایران، عمدهٔ نظرات در تأیید میهندوستی اوست. به باور ونسان مونتی:
صادق هدایت یک ایرانی وطنپرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطنپستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت، وطنپرستی او به معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت، مردمی که در این سرزمین زندگی میکرد و بیگناه در فقر و مذلت و ستمکشی بهسر میبردند. هدایت در آثار خود دلش با آنهاست و آنها را میشناسد، شریک دردشان است و میکوشد دردها و کیفهای آنها را برای خوانندگان خود جلوهگر سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.[۳۵]
اضطراب روحی و زیست خیامی
درخصوص اضطراب روحی هدایت و زیست خیامیِ او، باید به حرف خود نویسنده رجوع کرد که در کتاب «ترانههای خیام» میگوید:
راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.[۳۶]
همچنین او در کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» دربارهٔ کافکا چنین باور دارد:
کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد، ولیکن نه میتواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او بهجای اینکه از این فضای یخزده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، بهسوی سرمای فلجکننده، بهسوی خاموشی جاودان و تهی بیپایان میرود و دلیرانه راه خود را میپیماید.[۳۷] هرگاه کافکا تن خود را به مرگ میسپارد برای این است که از فریبهای زندگی گمراه نشود و بهجز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمیرود. آیا چنین نتیجهای میتوان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟[۳۸] انسان با جسم خود حس میکند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نهتنها باید با جسمی هممنزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست، بلکه مطلق است و به ما چسپیده.[۳۹]
هدایت در نامهای به محمدعلی جمالزاده در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه سال پیش از خودکشی، چنین مینویسد:
حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز میآورم و حوصله همهچیز را ازدست دادهام. نه میتوانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمیتوانیم بفهمیم.[۴۰]
بهگفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستانهایش با مرگ کسی ختم میکرد و در آن پایان غمانگیز داستانها که پیشبینی هم نشده است، درنظر خواننده امری اجتنابناپذیر جلوه داده میشود.[۴۱]
زمینهٔ فعالیت
داستاننویسی
بسیاری صادق هدایت را در میان داستاننویسان ایرانی، بهاعتبار پدر داستاننویسی ایران یا دستکم بنیانگذار نگارش داستان کوتاه در ایران میدانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفتهاند.[۴۲]
داستانهای صادق هدایت را با درنظرگرقتن مضامینشان به پنج دسته تقسیم میکنند:
داستانهای واقعگرا
داستانهای طنزآمیز
داستانهای ملیگرایانه
داستانهای علمی تخیلی
داستانهای شخصی و یا ذهنیروانی
نمونههایی از داستانهای واقعگرایانهٔ صادق هدایت:
«آبجی خانم»، «حاجیمراد»، «مردهخورها» در کتاب زندهبهگور
«گرداب»، «داشآکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «محلل» در کتاب سه قطره خون
«زنی که مردش را گم کرد»، «شبهای ورامین» در کتاب سایه روشن
هدایت در این داستانها سعی دارد با استفاده از زبان و تکنیکهای داستانی اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادات و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتابها، اثری از «دلسوزی و برای طبقات محروم اجتماع» در این آثار مشاهده نمیشود. بهباور برخی، حتی میتوان گفت اگر هدایت، عامه را در این داستانها قضاوت کرده باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیتهای این داستانها، مردمانی دورو، دروغگو، بیعفت، بیاخلاق، و در چند نمونه، دزد و آدمکشاند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستانها برمیخیزد. ضمنآنکه هدایت، در این داستانها قضاوت مشهود و ملموسی نسبت به گفتار و کردار آن جماعت نمیکند.[۴۳]
مثالهای داستانهای طنزآمیز هدایت همان حکایتوارهها یا قضیههای کتاب «وغوغ ساهاب» و داستانهای «ولنگاری»، «آب زندگی»، «میهنپرست»، «حاجیآقا» و «قضیهٔ توپ مرواری» است. در این داستانها هدایت برخلاف داستانهای واقعگرایانهاش حضور و اندیشههای شخصی خود را کموبیش آشکار باقی گذاشته است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارند و گفته میشود هدف آنان «تعیین تکلیف با هیئات حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئات حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ سیدضیاالدین طباطبایی، کودتای سوماسفند و دورهٔ بیستسالهٔ حاکمیت رضاشاه است. همچنین میتوان از داستان «میهنپرست» یادکرد که در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سیدولیالله نصر و علیاصغر حکمت است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را بهسخره میگیرد و به آن دو میتازد.[۴۴]
دستهٔ بعدی آثار هدایت، داستانهای ملیگرایانهٔ اوست. داستانهایی مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامههایی مثل «پروین دختر ساسان» و «مازیار» از قبیلاند. در این داستانها نیز حضور نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی میکشد. اندیشههای احساساتی ملیگرایانه پس از پایان جنگ جهانی اول بهصورت ایدئولوژی قدرت حاکم در آن دوره تبدیل میشود و بر افکار و آثار بسیاری از روشنفکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانهای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.[۴۵]
داستانی مانند «س.گ.ل.ل.»، داستانی است که در زمرهٔ داستانهای علمی تخیلی هدایت بهحساب میآید.[۴۵]
دیگر داستانهای صادق هدایت، در گروه داستانهای شخصی او جای میگیرند که از این گروه، میتوان به داستانهای «بوف کور»، «زندهبهگور»، «سه قطره خون» و بسیاری دیگر نام برد. در این نوشتههای حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمیتوان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعیای قائل شد. حالوهوای این داستانها بسیار بههم شبیه است و تمام آنها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان مییابند. مثلاً در سراسر داستان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است» یا داستان «زندهبهگور» چنین بهاتمام میرسد: «این یادداشتها با یک دستهٔ ورق در کشو میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفسکشیدن از یادش رفته بود.»[۴۶]
پژوهشگری
اهالی ادبیات صادق هدایت را بهعنوان پژوهشگر ادبیات فولکلور نیز میشناسند واو را آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانهها و قصههای عامیانه درنظر میگیرند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم میتواند «برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برای ما روشن» کند، ترانهها و قصههایی را که شنیده یا برایش فرستاده شده بودند، بیهیچ دخل و تصرفی بهچاپ میرساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمعآوری آن، از زمان نگارش نخستین داستانهایش تا سالهای پایانی عمر خود، مقالاتی نوشت: مقدمه بر «اوسانه»، «نیرنگستان»، مقالات «ترانههای عامیانه» در مجلهٔ موسیقی و «فلکلر یا فرهنگ توده». او همچنین برخی از قصههای عامیانه و ترانههای عامیانه را در مجلات موسیقی و سخن به چاپ رساند. هدایت از دیدگاه تخیلی یک داستاننویس آگاه با زبان و روح عامهٔ مردم، ترانهها و افسانههای فولکوریک را «صدای درونی هر ملتی» مینامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جستوجو در «ولایات و دهکدهها» را وظیفهٔ هر فرد وطنپرستی میدانست. کار گردآوری فرهنگ توده، با روشی علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد. شاید بتوان توجه به اهمیت روایتهای شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را برجستهترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماری ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و زبان ساده و طبیعی هنر و ادبیات توده آنها را «مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشر» میداند و رد آن را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال میکند.[۴۷]
صادق هدایت آثاری نیز در مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی دارد. علاقه به ایران باستان و جلوههای مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی»، بهشکلهای گوناگون در داستانها و نمایشنامههای هدایت بازتاب یافته است. این علاقه در سالهای اقامت او در هند، بهصورت آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت به ایران از هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده بود، متنهای دیگری را نیز به فارسی برگرداند.از این جمله میتوان از آثاری مانند «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایرانشهر»، «گزارش گمانشکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه بهرام ورجاوند» نام برد. همچنین هدایت بر این آثار مقدمههایی مینوشت که به باور بسیاری نشاندهندهٔ جستوجوی کنجکاوانهٔ و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دینشناختی اوست. او در مقدمههای خود پس از معرفی رساله و ارائه اطلاعات نسخهشناسی، درونمایهٔ متن را شرح میدهد. هدایت مطالعات خود را دربارهٔ متون پهلوی با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. همچنین میتوان از «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» یادکرد که در پاسخ به سیدحسن تقیزاده و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت.[۴۷]
نقدنویسی
صادق هدایت بهعنوان روشنفکری فعال، مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمیداشت. او در حوزههای متفاوتی، از جمله فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران دست به نقد میزد. هدایت نقد را هم به اندازهٔ داستانهایش جدی میگرفت، از همین رو فرمی به نام «قضیه» را ابداع کرد که با استفاده از آن فرم توانست نقد را از حد شرح و تفسیر یک اثر خارج کند و نقدهایش را به مرحلهٔ خلق یک اثر ادبی برساند.[۴۸]
هدایت فعالیت خود را در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک با نوشتن یادداشتهایی بر ترجمهٔ «فرقالشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلا معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله مینویسد لحنی جدی دارد. اما در نقدهای بعدیاش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، اما با طنزی عمیق شیوهٔ اساتید دانشگاهی «گروه سبعه» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست میاندازد.[۴۷] همچنین هدایت نقدی وسیع بر «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی دارد. هدایت در نقد خود، این اثر را یک رمان میداند و همچنین توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیع او در اصطلاحات و لغات عامیانه و امثال را میستاید.[۴۹]
اما بهباور برخی، اصلیترین کار پژوهشیانتقادی او نقد کامل او بر خیام که بهصورت مقدمه در ابتدای کتاب «ترانههای خیام» منتشر شد، است. پرداختن به رباعیات خیام، سالها مشغلهٔ ذهنی او بوده است. هدایت این کار را نه بهعنوان یک منتقد حرفهای، بلکه برای دفاع از ارزشهای ذهنی خود انجام داده است. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته است، از شکلگیری افکار و روحیات خود هدایت، بهنسبت اندیشههای خیام، بیشتر به خواننده اطلاع میدهد و درواقع این خود هدایت است که میکوشد تا شخصیت و اندیشههای خود را بهشکل نقد خیام ارائه کند. باری، هدایت، در این مقدمه، اشارهای به وقایع زندگی خیام ندارد و تنها به فلسفه و هنر شاعری او میپردازد. مقدمهٔ پنجاه صفحهای هدایت بر «ترانههای خیام»، تلاش همهجانبهٔ او برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.[۴۹]
صادق هدایت همچنین بر تعدادی از آثار ادبی جهان نیز نقد نوشت. هدایت آشانایی دقیقی با ادبیات جهان داشت و تا پایان عمر خود، اخبار کتابهای جدید را دنبال میکرد. او برای برخی از ترجمههای آثار مدرن ادبیات جهان مقدمههای انتقادی نوشتو بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از نخستین مقدمههایش را بر «دوشیزهٔ ارلئان» اثر شیلر و به ترجمهٔ دوستش، بزرگ علوی نوشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخی درام پرداخت. همچنین مقدمهٔ او بر «خاموشی دریا»، اثر ورکور، ترجمهٔ حسن شهید نورایی، توضیحی دربارهٔ موضوع اثر و چند سطری در تشویق مترجم است. اما در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلقسازی»، نوشتهٔ کارل چاپک و ترجمهٔ حسن قائمیان، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او سخن میگوید و از تلاش برای همخوانی لحن خاص قهرمانان با منش آنها اضهار رضایت میکند. همچنین هدایت نقدی بر ترجمهٔ م.ع.شمیده از «بازرس» گوگول نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل و نشاندادن انحرافها و کاستیها، نتیجه گرفت که «در ترجمه ویا اقتباس، حذف و یا اضافهکردن جملات جایز نیست مگر تا حدی که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد و یا مطلب را به زبان ترجمهنشده روشنتر بنمایاند. اما مهمترین مقدمهاش، «پیام کافکا» را بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» کافکا نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه، سرشار از احترام، به معرفی دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نخستین نمونههای نقد ادبی مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهانبینی کافکا از ورای نوشتههای او، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. او با تحلیل دینشناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد. همچنین از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی میپرهیزد و میکوشد «تعابیر فلسفی را با گونهای چاشنی اجتماعی همراه سازد، و اندیشههای انتزاعی را در پرتو شرایط مشخص تاریخی توضیح دهد.»[۵۰]
هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت، بهعنوان یکی از نقاط عطف نقد ادبی ایران برجستگی میبخشد، مقالات طنزآمیزی است که درباره ادبیات دوران خود مینویسد؛ و در آنها موفق به ابداع شکل ادبی تازهای برای انتقاد، به نام «قضیه» میشود. هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «وغوغ ساهاب» که همراه با مسعود فرزاد منتشر کرد، به نظم ادبی مستقر هجوم میآورد. پرسشگری و تفکر، بهعنوان خصلتی مدرن و موجد تخیل، اساس طنزهای انتقادی او در این اثر است. از این اثر به عنوان «تز گروه ربعه در مقابل کهنهپرستان گروه سبعه» یاد شد. در این اثر، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه میگرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتابفروشیها، کافهها و روزنامهها را پیش چشم خواننده میآورند. [۵۱]
نقاشی
صادق هدایت گاهاً نقاشی میکرده است. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه میشود. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود، چرا که خاندان آنها خیری از ادبیات ندیدهاند. هدایت خود را «نقاش مردهها» میدانسته است.[۵۲] آثار مشهور او در این زمینه بهشرح زیر است:[۵۳]
هدایت در زیر نقاشی آهو، این شعر از «ابوحفص سغدی» را بهرقم درآورده است: آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا او ندارد یار، بییار چگونه روذا
«آهوی تنها»: آهویی را نشان میدهد که سر به آسمان بلند کرده است. این نقاشی بهمناسبت چهلوششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ شده است.
«اهورامزدا»: اهورامزدا را با بالهای شکسته نشان میدهد که بهگفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.
نقاشی روی جلد حاجیآقا، چاپ اول که درواقع گونهای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی میکند.
هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او بهعضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمیکرد؛ اما بهطور کل در آن سالهای ابتدایی دههٔ بیست، گرایشهایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمیداد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده میشد؛ اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تا این حد که عضو حزبی سیاسی شود، نبود، اگرچه دیدگاههای سیاسی هم داشت. جلسات سری اصلاحطلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل میشد. هدایت نسبت به ما خوشبین بود و ما هم یک خوشبینی بیخودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت میکرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحثها شرکت نمیکرد. امثال احسان طبری یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوشبینی هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک میگرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، بهواسطهٔ نوشین یا طبری یا من اقدام میکرد. ما هم در روزنامههایمان مینوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.[۵۶]
یادمان و بزرگداشتها
شرحی بر سفرهای هدایت
صادق هدایت چهار مسافرت به خارج از کشور، به اروپا، هند و ازبکستان و پنج مسافرت در داخل ایران به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه به قلهک و شهریار داشته که اطلاعات مختصری دربارهٔ آنها دردستاست. بهطور کلی مهمترین سفر او همان سفر به اروپا و و اقامت چندساله در فرانسه میباشد که نحوهٔ تفکر و مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار مؤثر بوده است. مسافرت به هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشته که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «بوف کور» از آن جمله است. بهجز سفری که صادق هدایت به اصفهان داشته و این مسافرت خود را در کتاب «اصفهان نصف جهان» بهتفصیل آورده است، دربارهٔ دیگر مسافرتهای خود سفرنامهای ندارد و در این باره بسیار مختصر در نامههایی که به دوستان خود نوشته، این سفرها را مورد اشاره قرار داده است و یا همسفرهای او در یادداشتهای خود، مسافرت با هدایت را شرح دادهاند.[۳۰]
دستاوردهای سفر به اروپا
هدایت در سفری که از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ به اروپا داشت، از شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتنبلو، نیس و... بازدید کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. تعداد قابل ملاحظهای از داستانها و گزارشهای خود را در همین سفر مینویسد. او در این سفر با بسیاری از بزرگان و اساتید علمی و ادبی ارتباط برقرار میکند. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور است و در ساختن و پرداختن او اثرات زیادی داشته است.[۳۰]
دستاوردهای سفر به هندوستان
صادق هدایت در بمبئی، در نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک. آر. کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی میپردازد. همچنین توسط محمدعلی جمالزاده به سرمیرزااسماعیل، رییس وزرای ایالت میسور که ایرانیالاصل بوده معرفی میشود و به میسور مسافرت کرده و بهقول خودش ۱۵ روز زندگی اعیانی و اشرافی میکند. در همین ایام است که هدایت متن بوف کور را تکمیل کرده و بهصورت دستنوشته از طریق پلیکپی منتشر میسازد. هدایت اجازهٔ انتشار این کتاب را در ایران نمیدهد و فقط پنجاه نسخه از آن در هند منتشر میشود. او علاوهبر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.[۳۲]
دستاوردهای سفر به ازبکستان
در این مسافرت که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را میبیند و از مزار غزّالی بازدید میکند. در ازبکستان در شهر نیچرودک، به دیدار مزار و موزهٔ او میرود.[۳۲]
هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی مینویسد:
باری، جای شما خالی، بهطور غلطانداز بههمراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته میگذرد که از مسافرت برگشتهام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسهکردنی بسیار داشت و آئینۀ عبرت بهشمار میرفت که در مدت ۲۵ سال کموبیش یک ملت عقبمانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. رویهمرفته بسیار خوش گذشت، اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ حسن کشکت را بساب» وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.[۵۷]
نیما یوشیج، در نامهای بهتاریخ زمستان۱۳۱۵، به هدایت چنین مینویسد:
دوست عزیز! چندتا کتابی را که توسط «بزرگ علوی» فرستاده بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شدهاید. این قبیل کتابها، مثل «چمدان» و «وغوغ ساهاب» به اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما میگویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات، که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نوولها که انسان میل میکند تمام آن را بخواند، برای مردهها، بیهمهچیزها روی قبرشان چیزهایی راجعبه زندگی و همهچیز ساختهاید. گربه را با زین طلا زین کردهاید، درصورتی که حیوان از این رَم میکند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوولهای شما نمیکنم. این کار خیلی زود است. فقط برای خود ما میتواند بیمعنی نباشد. بهطور کلی و اساسی در نوولهای شما انسان به سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزیهای شخصی برمیخورد. فکری که انسان میکند در خصوص پیدایش و تحول آنهاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف را میتوان بهطور دقیقتر در تحتنظر گذاشت.[۵۸]
همچنین نیما، در یادداشتهای روزانه خود که در آنها عموماً به شخصیتها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بیهیچ ابایی نقد وارد میکرده، تنها عدهٔ معدودی را میستاید که صادق هدایت در شمار آنهاست:
هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوستداشت...[۵۹]هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست. زیرا هدایت انسانی غیر از انسانهای امروز ماست. دوست و مرید او علوی این را نمیدانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفتهام.[۶۰] هدایت هم اخیراً همینطور رنج میبرد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار میکرد که «هر انسانی در زندگیاش تنهاست.»[۶۱] نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامیهایی هم دارد. بعضیها را بهقول خودش که میگفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده بود... [۶۲] دوستداران حسابی ایران: بهروز، محمد مقدم، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هوز نمیداند که نویسنده صادق هدایت است.[۶۳]
این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگیهاست و در عادات و رسوم ما مشرقزمینیها زیاد دیده نشده است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتابهای هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتابهایش است و این همه جستجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید بهگفته پرداخت و زیاد در پی گوینده نبود.
من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتبتری نشستوبرخاست پیدا کرده بود که اهل خمر و دود و غیره نباشند، خودکشی نمیکرد(یا شاید نمیکرد.)[۶۴]
پرویز ناتل خانلری، شعر مشهور «عقاب» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده بود و اولین بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خوانده بود.[۶۵] همچنین او در جایی دیدگاه خود را در رابطه با هدایت چنین بیان میکند:
صادق هدایت نویسندهای است که بیشک از نامآورترین نویسندگان این سالهای اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پردهٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به همین منوال پیش برویم در فاصلهای دورتر، او جز افسانهها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پارهای از نقاط گیتی بهعنوان معرف شیوهٔ نوین داستانسرایی و قصهنویسی در ایران نزد همگان شناخته شده است.[۶۶]
صادق هدایت همراه با مجتبی مینوی، شاهعبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی
بیست سال پیش بود که آن دایره در وجود آمد، دایرهای که اسمش را ربعه گذاشتیم. این اسم یک نوع دهن کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم. هم آنها از هفت نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر، اما آنها هزار و هزار دل داشتند. درحالیکه ما یگانه بودیم، هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمیرفتیم؛ اما در حب و هنر همرأی بودیم و در خیلی از جنبهها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوهخانهها و رستوران اتفاق میافتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید، ماهی مشروبهای قویتر از آب هم بیپردهپوشی مینوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان میکردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را میشناسیم، او را تشویق میکنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی مییافت، آن را بهکار میانداخت.[۶۷]
پس از جمالزاده که در سال۱۳۲۹ه.ق.، کتاب «یکی بود یکی نبود» را منتشر کرد و در زبان فارسی راه نوینی در داستاننویسی باز کرد، صادق هدایت بزرگترین نویسندهای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته است، در داستانهای کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم بهوجودآورد.[۶۸]
داستانهای هدایت را که میخوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون میشود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آنها بارور شده است؛ ازاینرو له او بسیار به او مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده است. اگر امروز برخی از جلوههای فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبهای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سالها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انساندوستی و همت بلند میگشود و بهقدر استعداد خود از آثارش کسب فیض میکردیم.[۶۹]
جامعهای که هدایت و بوف کور را نفی میکند، ناچار در اثر هدایت نفی شده است. هدایت نهتنها جایی در واقعیتها ندارد؛ بلکه دنیای حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمیتواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ میگریزد، مرگی که دوسه بار او را برای خودکشی بهکوشش واداشته است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده است و حتی با آن کین میتوزد. علویه خانم، محلل و انیران بهجای خود؛ در هیچجا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمیبینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی بازی دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد میدهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان سگ ولگرد را میماند؟[۷۰]
هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما، در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمدهای را بازی کرده و در روح زمان خود مؤثر بوده است. بااینکه ابتکار بهکاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به دهخدا منسوب داشت؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داده و با آثار خود زبان فارسی را دقیقتر و بیانکنندهتر ساخته، هدایت است. درواقع هدایت زبان بیروح «روزنامهای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامهای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالتآور است، بهکلی دور انداخته. زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آنها انتخاب کرده است.[۷۱]
احمد فردید
بر این باور هستم که صادق هدایت، رویهمرفته، نویسندهای بود «نیستانگار» (احمد فردید). آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده بود که آنچه برای او اصالت داشته باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت بهطور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارفمنش بود؛ اما قلندرمآب و عارفمنش فرنگیمآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچگاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده بود. هدایت در آغاز جوانی چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده بود، تأثیر گرفت، ولی بههرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین میاندیشید که درخت را از میوهاش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را میسنجید...[۷۲]
سیدعلی خامنهای
یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا اینطور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است، هرکس میخواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را میآورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسندههای معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسندههای روسی، چه نویسندههای فرانسوی، چه نویسندههای انگلیسی؛ اینهایی که رمانهای معروف را خلق کردند و داستانهای بزرگ را نوشتند، در مقابل آنها بچهٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر؛ آدم نباید اسیر مُد باشد.[۷۳]
یوسف اسحاقپور
«کسانی هستند که از بیستسالگی شروع به جانکندن میکنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جانکندن را نوشته است. همهٔ جادو و جنبلی که کردهاند تا مگر آفت هدایت به جان کسی نزند و خودکشیاش یک امر شخصی تلقی شود، برای این بوده که نخواستهاند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش بهسر رسیده بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصیترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردیترین و مخفیترین آنهاست. منتها هدایت زندهبهگور فردی بهمعنای دقیق کلمه نبود.[۷۴]
سهیلا شهشهانی
صادق هدایت پایهگذار رشتهٔ انسانشناسی در ایران بود. او بهطور منظم شروع به گردآوری ترانههای عامیانه و قصه و لالایی و بازی بچهها و عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیتها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشتهٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.[۷۵] در درون نوشتههای هدایت اشاراتی میبینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشتهها و مکاتب رشتهٔ انسانشناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایهگذار انسانشناسی و مکتب تحولگرا) یاد میکند و نقلقولی از کتاب «فرهنگ بدوی» او راجعبه بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» میآورد.[۷۶]
نگاه هدایت به خود
غورهنشده، مویز شدیم
هدایت در نامهای به تقی رضوی مینویسد:
دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوشسلیقه هستید و چهرهٔ دلآرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما بهدرد بنده نمیخورد. چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم داشت. باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا میتوانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را بهیاد نیاورید.[۷۷]
نارضایتی شخصی
هدایت در نامهای مورخ ۱۲فوریه۱۹۳۷، به مجتبی مینوی از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد مینویسد:
... باوجود کبر سن برای زندگی به اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف میزدم اینجا کسی نمیفهمد و بهقدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سر نو همهچیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.[۷۸]
متنی که هدایت در ابتدای بوف کور تقدیمشده به مجتبی مینوی نوشته است.
از گوشت سگ حرومترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماهمی واصل شد. لندن. مینوی.
از منظر مصطفی فرزانه، در «گروه ربعه» که هدایت آن را همراه با مینوی، مسعود فرزاد و بزرگ علوی بنیان مینهد، مینوی ادیبتر و صاحب مطالعات بیشتر بوده، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی میگرفته است. هدایت در نامهای که بهتاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن میفرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده و شنیدههای خود را با مفصلاً شرح میدهد(کاری که کمتر دیده شده است که هدایت انجام دهد)، بهسبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت میکند.[۷۹]
البته نظرات گاهی ضد و نقیض میشود:
همین دوست و آشناییهایی که در لندن نشستهاند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشستهاند، معنی همکاری با انگلیسیها را هم خوب میدانند و تازه سهقورت و نیمشان هم باقیست... آنوقتها مینوی سنگ هیتلر را به سینه میزد. وقیحانه مجیز گوبلز را میگفت. حالا جیرهخوار چرچیل شده است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیدهاند؟[۸۰]
در سال۱۳۱۳، علیاصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت در رابطه با هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی وارد ماجرا شد و از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، وی حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. عمل علیاصغر حکمت که باعث شد هدایت ممنوعالقلم و آثارش ممنوعالانتشار شود، منجر به عکسالعملی ظریف از سمت هدایت گردید. بهنقل از بزرگ علوی:
صادق هدایت آدم خوشمزهای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت میخواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی میگم، میدونی چی درست بکن، یک متن درست بکن که آقای علیاصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودیها، یعنی کاندید آنهاست.» آقا، این گرفت و من و چندنفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با اینکار علیاصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربهای.
همچنین صادق چوبک نیز خاطرهای از این اتفاق بهیاد دارد:
هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حقنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از همکیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندمم جناب آقای علیاصغر حکمت را بهعنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.[۸۱]
سیمای صادق هدایت
آنطورکه در تصاویر مشاهده میشود، قامت صادق هدایت متوسط و اندامی بسیار باریک داشت. او عینک میزد و همیشه سیگاری بین انگشتانش بود. او حالت خونسرد، قیافهٔ تودار، ظاهر بیقید خود را همیشه حفظ میکرد، بهطوری گفته میشود «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی میدیدند.»[۸۲]
از نظر پرویز ناتل خانلری، رویهمرفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس پوشیدن . آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزهای بود. لباسهایی که میپوشید، لباس شیک نبود، اما لباس مرتبی بود. در لباس پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده میکرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی میشد.[۸۳]
خانههای محل زندگی صادق هدایت
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانهای از خود نداشت و تمام عمر بهاستثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی میکرد.[۸۴]
خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی خان نیرالملک
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه میزیست. در خیابان لالهزار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلیخان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لالهزار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمانهای جدید ساخته شده است. صادق هدایت در این خانه زاده شد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمنالملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانوادهاش در آن زندگی میکرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در خانه سپری شد.[۸۵]
خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک
این خانه را اعتضادالملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریده بود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضاقلی هدایت بود. پدر آنها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همانجا با آنها میزیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض آنها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله میخورد و بالا میرفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او میرسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز میشد. پنجرهٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او میآمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره میزد و هدایت در را به روی او میگشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی کاری شده بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تختخواب که روزها بهصورت کاناپه درمیآمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشتهایش را میگذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری میشود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی بهقلم خودش و «آندره سوریوگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ بهعلت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزهای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پارهای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند. ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونیهای بهوجودآمده در سیاستهای فرهنگی، این تلاش را بیفرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم(مهد کودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهعنوان کتابخانه استفاده میشود. ولی بیشتر قسمتهای آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ بهشماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران بهثبت رسیده است.[۸۶]
خانهٔ سوم: خانهٔ اجارهای در اطراف خیابان روزولت
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه میزیستهاند. اعتصامالملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانهای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کرده بود که بهعلت کاملنشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانهای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانوادهٔ هدایت بیش از یک سال در خانهٔ اجارهای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز بهشکل یکدست ساخته نشده بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی میکرد. خانهٔ اجارهای اعتصامالملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانهای دیگر ساخته شده است. گفته میشود هدایت داستان بلند «حاجی آقا» را در این خانه بهپایان رسانده است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده است.[۸۷]
خانهٔ چهارم: خیابان ثریا
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقهای در خیابان ثریا (سمیه کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهید جلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضادالملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخته بود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضادالملک و اتاق خواهرش اشرفالملوک قرار داشت که از شوهرش جدا شده بود و در آنجا زندگی میکرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعتهای روز را خارج از خانه در شهر و کافه میگذراند و فقط شبها برای نوشتن و خواب به خانه میرفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست روبروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او بهراحتی میتوانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تختخواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثهٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته بود. صادق هدایت، «پیام کافکا» و «قضیه توپ مرواری» را در این خانه نوشته است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هماکنون ازبینرفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده است.[۸۸]
تاثیرپذیریها
تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته بود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خوانده بود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او بهلحاظی به هنرمند مینهد، در هدایت اثری ژرف نهاده بود.[۸۹]
مقایسهٔ هدایت و کافکا
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانوادههایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرود میآید و آنها را در جهادی پیش میراند که ذاتاً نمیتوانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمکهای او بود، ولی در مورد هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجستهای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحملناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که بهنحوی از توقعهایی که از نفس خویش دارند بازماندهاند، احساسی از گناه و بی ارزشی در ضمیر آنها بهوجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آنها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس میانداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان میکرد.[۹۰]
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پیبرد که اساس زندگی خودش را تشکیل میدهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران بهخوبی میشناختند و از انزوا و تنهایی رنج میبردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را میستودند، انگیزههای درونی آنها را به یافتن مکان و مرتبهای در جامعهٔ انسانها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک میکرد. بعضاً هر دوی آنها مانند جانور داستان «کاوشهای یک سگ» کافکا شک میکردند که وفاداری و جانبداریشان از حقیقت درونی، میتواند خیلی برایشان گران تمام شده باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جستوجو و گفتوگو از حقیقت درونی درمییافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموشکردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا میداشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگی بیدردسری تشویق میکرد.[۹۱]
هرچند این شباهت، تمامعیار نیست و تفاوتهایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر میکند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبهرو شدن با پوچی زندگی، بدون پناهبردن به دلداریها و تسلیهای مذهبی، بررسی میکند. درنتیجه، با اصرار ماکس برود (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوشبینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی مینگرد بهشدت مخالفت میورزد.[۹۲] اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بیپناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریکتر و دردناکتر جلوهگر میشود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیتهای اجتماعی که میزیست، با تجلی وحشتناکتری از پوچی روبهروست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بیمعنی و بیخود جامعه بوده است. ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایهاش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده بودند و صمیمانهترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچکترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را بهمخاطره میافکند.[۹۳]
پیش از هدایت، جمالزاده، در کتاب «یکیبود یکی نبود» خود، نویسندگان را بهکاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات بهوجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره برده بود، متأثر از جمالزاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنهپرستی اوست.ادبپژوهان نشان دادهاند که هدایت هرگز بر آن نبود که بهطور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوهای که توسط دیگران توصیه شده باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمالزاده ارتباطی موجود باشد، رد میکند و باور دارد که «جمالزاده یک نمود کموبیش مجزایی بوده است.» سپس هدایت را بنیانگذار مکتب نوین داستان نویسی در ایران معرفی میکند و نفوذ او را بهعنوان تنها عامل مؤثر در روش داستاننویسی ایران مسلم میشناسد.[۹۴]
یک دهنکجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه میشناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامهای که به فارسی منتشر میشد، از آثار قلم آنها خالی نبود. هم آنها از هفتنفر بیشتر بودند و هم ما از چهارنفر. اما آنها هزار رو و هزار دل داشتند، درحالیکه ما یگانه بودیم.[۹۶]
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در اینباره مینویسد:
چهارتا جوان فرنگرفته و زباندان بودیم که در عین حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و چهارتا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه میدانست، بزرگ علوی آلمانی میدانست، من انگلیسی میدانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هر یک از این گروه در مجموع میتوانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.[۹۷]
فرزاد دررابطه با نام این گروه چنین شرح میدهد:
شوخی ربعهشدن داستانی هم دارد. آنموقع ناشر فعالی در تهران بود بهنام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ میکرد. آنشب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و غیره که نوشته میشود، متعلق به یک تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آنها «سبعه» و ما هم از امشب میشویم «ربعه»!
البته این یک شوخی «وغوغ ساهابی» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.[۹۸]
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالیکه هدایت و یارانش «چشمهایشان به ادبیات خارجی باز بود»، بهنقل از فرزاد:
تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیلتری آشنا شده بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنتهای پیچیده و مهجور و غامض و درعینحال توخالی زمان را شکسته و مفری بهسوی ادبیات نوین باز کنیم.[۹۹]
همچنین بزرگ علوی در مقالهای در رابطه با گروه ربعه چنین میگوید:
مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده است که «در حدود ۱۳۱۰ شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیلشدن ربعه، دستکم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعهای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروهبندی و سازماندهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دستهبندی نشد، نمیتوانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.
ما سهنفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، میخواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان بهوسیلهٔ مسعود فرزاد، برادر زن سعید نفیسی به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را بهخصوص سه قطره خون هدایت را بهسخره میگرفتند. ما را هیچجا راه نمیدادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آنها میچسپاندیم و خودی نشان میدادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آنها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «ده! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.» [۱۰۰]
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگتر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا بهسرمیبرد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامهای نوشت تا برای اقتباس از بوف کور اجازه بگیرد، اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیریهای جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.[۱۰۱]
در سال۱۳۵۴، کیومرث درمبخش نسخهٔ دیگری از بوف کور را ساخت.[۱۰۱]
فیلم «داشآکل»
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داشآکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت.[۱۰۱] در این فیلم بهروز وثوقی نقشآفرینی کرده است.[۱۰۲]
برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانستهاند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر بهشمار آوردهاند که حتی داستان هدایت را بالا آورده است.[۱۰۳]
گفتوگو با سایه
«فیلم گفتوگو در سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساخته شد و در آن وجهههایی از زندگی هدایت بهنمایش درمیآید که کمتر به آن پرداخته شده است.[۱۰۴]
تئاتر اقتباسی از هدایت
بوف نهچندان کور
«نمایش بوف نهچندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «بوف کور» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت.
بهباور تحلیلگران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظارهکردن داستان و شخصیتها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده است. اینگونه موجب شده است که روند داستان و همذاتپنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایههای زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموستر را به داستان افزوده. شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند میشود و راه میرود.[۱۰۵]
جایزهای ادبی به نام هدایت
این برنامه بههمت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال۱۳۸۱ آغاز بهکار کرد. شرکتکنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبانماه به دفتر این مراسم ارسال میکنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا میشود.[۱۰۶]
مسائل هدایت
روابط عاطفی
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است.
هدایت خود در گفتوگویی با مصطفی فرزانه میگوید:
اگر منظورت این است که چرا خانم بازی نمیکنم، علت جای دیگر است. اوندش کو دختر تر و تمیز تودلبرو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشین سواری آمریکایی دارم، نه بر و رو و دم و دستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوریها خاکتوسری بکنم، نصیب نشود.
بهعلت حجب و کمرویی خاصش در مورد معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی میتوان گفت که ترسو بود. هیچ بهیاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده باشد. برای او صحبتکردن و معاشرت با زنها یک نوع ناراحتی شدید بهوجود میآورد.[۱۰۷]
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنسگرابودن هدایت بر سرزبانها بود، توضیح میدهد که:
شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبانها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی میشد. یکی همان حجب دور از حد وی دربازهٔ زنها و دیگری تظاهرات بیجایی که در سالهای آخر عمر به یاری تنی چند که دورش را گرفته بودند، به راه انداخته بود.[۱۰۷]
البته دیدگاه خود هدایت در رابطه مسئلهٔ همجنسگرایی چنین است:
از شکسپیر گرفته تا خواجه همهشان اینکاره بودهاند. حیوانات هم اینکارهاند. طبیعت اینجوری است. مردها برای اینکه جلوی سر و همسر، مرد حساب بشوند، خودشان را میزنند به بچهبازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب میشود. نظربازی همیشه رواج داشته است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب میکشند. ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنسگرا) بودهاند... همهشان میخواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه خیر! همهٔ شعرا و نویسندهها از زن بیزار نبودهاند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بودهاند. آدمیزاد همهجوره هست. مثل حیوانات.[۱۰۸]
گعدهٔ هدایت
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لالهزار نو، که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی میشد. ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول، و شبها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری میکرد.[۱۰۹] در سالهای پس از انتشار «زندهبهگور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: بزرگ علوی، مسعود فرزاد و مجتبی مینوی. این چهار نفر که هرر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع میشدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند. از جملهٔ این افراد: سرگرد مینباشیان و حسین سرشار که موسیقیدان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان رپیکا، ایرانشناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز پرویز ناتل خانلری را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شبها در کافهای دور هم جمع میشدند، میتوان از حسن قائمیان، محمد پروین گنابادی، محسن هشترودی، محمدضیاء هشترودی، صادق چوبک، ابوالقاسم انجوی شیرازی و آندری سِوروگین نام برد.[۱۱۰] اکثر دوستان هدایت، همه روشنفکران جوانی از خانوادههایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. بهباور همایون کاتوزیان، آنها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر دوی از اینها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.[۱۱۱]
خودکشی
پیش از خودکشی
هدایت پانزدهسال پیش از دومین اقدام به خودکشیاش که موفقیتآمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفته بود:
خودکشی با گاز آسانترین نوع خودکشیهاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد میکند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور میکند.[۱۱۲]
در سهسال آخر عمر هدایت، نامههایی از او به دوستش، حسن شهید نورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را بهخوبی تشریح میکنند. وی در یکی از این نامهها مینویسد:
اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم میدانم که برایم بنبست است. تقصیر کسی هم نیست...[۱۱۳]
و در نامهٔ دیگری مینویسد:
سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بودهایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) بهطرز احمقانهای کار خودشان را انجام میدهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه دادهایم، و جای دیگران را تنگ کردهایم.[۱۱۴]
این قبیل نامهها به افرادی مقل شهید نورایی، محمدعلی جمالزاده و دیگر دوستان هدایت،، که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را بهخوبی منعکس میکنند. لحن و مضمون این نامهها حاکی از آن است که هدایت بهاحتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده است.[۱۱۵]
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته و «گروه محکومین» او را ترجمه کرده است. در ابتدای کتاب، در بخشی بهعنوان پیام کافکا مینویسد:
ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمیداری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچهٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش میکند و میخواباند... تو پرتو درخشانی اما تاریکیات میپندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون میکنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده میباشی...[۱۱۶]
این نیز از هدایت شنیده شده بود که:
بعضیها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آنها در برابر این کنش بیهوده است.[۱۱۲]
پس از خودکشی
جنازهٔ هدایت شبهنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجرهها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آنها پیش از أن، صادق هدایت را میشناختند و هدایت چندبار در خانهٔ آنها شام خورده بود.اینبار هدایت از آنها دعوت کرده بود که شام، مهمان او باشند. این زوح شب، پس از اینکه چندبار در میزنند و پاسخی نمیشنوند، متوجه بوی گاز میشوند و پلیس را خبر میکنند. [۱۱۷]
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده است. بعضیها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور میکردند که او بر اثر مرگ دوست خود، شهید نورایی تحتتأثیر و وحشت یک بیماری درمانناپذیر روحی قرار گرفت. عدهای میپنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثالهای این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته است. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.[۱۱۸] اظهارات مبالغهآمیزی نیز عنوان شدهاند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد، چرا که تهران را لایق این کار نمیدانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد، چرا که نمیخواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضیها او را در مسلک شهدا بهحساب آوردند.[۱۱۹]
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپید و سیاه» و «فردوسی»، بهشکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگتر صادق هدایت، یعنی محمود، که تا مدتها در بارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده بود، پس از انتشار مقالهٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» بهقلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه نسبت به او سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هممشربانش وارد آورد که آنها را بسیار برآشفت. پسازآن تا مدتها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانوادهاش را به درکنکردن نابغهای که از درون آن جمع برخاسته بود، متهم میکردند.[۱۲۰]
آثار و منبعشناسی
سبک و لحن و ویژگی آثار
سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن بهزبان عهد مشروطه و از زبان این دوره بهزبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. بهباور سیروس شمیسا، در کار هدایت، عبارتپردازی و جملهسازی و هنرنمایی نیست. او بهکسی اقتدا نمیکند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمیآورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان میکند.[۱۲۱]
به باور پرویز ناتل خانلری، بهدلیل همین توجهبه سادگی است که در نوشتههای هدایت بهندرت با مترادفها و مکررها برخورد میکنیم. نویسنده در کارهایش میکوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان همزمانش، این است که هدایت عبارتپرداز نیست.[۱۲۲]
دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که وی بین درونمایه و سبک نثر داستان رعایت میکند. بهعنوان مثال، در داستان طنز «میهنپرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت میکند، ذهن خواننده را به زمینههای اجتماعی داستان نیز معطوف میکند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصرالله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال میکند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمیگذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته است.[۱۲۲]
آثار صادق هدایت مملو از لطیفههای تند و شوخیهای نیشدار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده میشود. در آثار او میتوان حملات کموبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.[۱۲۳]
آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریاییگری، بیگانهترسی و بیگانهزداییاند که در دهههای نخستین قرن بیستم بهسرعت در میان روشنفکران، تجددطلبان و درسخواندگان آن دوره رشد کرده بود. هم تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشیترین آثار او هستند. اما داستانهای رئالیستی و انتقادی هدایت تا حد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوغ این داستانهای هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آنها نظری داشته باشد، از بیرون نسبت به آنها تعصبی نشان نمیدهد.[۱۲۴]
بهطورکلی ویژگیهای نثر هدایت، چنین است:
هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده است و بهخصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.
شخصیتهای روشنفکر هدایت بیشتر به زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن میگویند.
توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.
یکی از ویژگیهای مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفههای ابهامزا است که نشان از تردیدهای ذهنی او دارد.
در نثر هدایت همهگونه تکرار از حرف، واژه و جمله و بهخصوص عدد بهچشم میخورد.
نحو نثر هدایت در مجموع ساده، اما نمونههای نسبتاً زیادی از نارساییهای زبانی بهچشم میخورد.
نثر هدایت، بهخصوص در بوف کور، سه قطره خون و زندهبهگور شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعارههای رمزی و نوعی متناقضنما، مهمترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.[۱۲۵]
آثار
آثار هدایت در یک قاب
حاجیآقا، چاپ اول
طرح روی جلد از خود هدایت است.
تألیف
«زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم
مردی بیاسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع میکند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوقطبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگیاش را دگرگون و زهرآلود کرده است. این مرد میگوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه چهار روز قبل در سیزدهم، فروردین، شبهنگام زنی سیاهپوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر میشود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانهاش او را دیده و شیفتهاش شده بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه میشود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز میکشد. راوی مقداری شراب لای دندانهای کلیدشدهٔ دختر میریزد و پهلویش دراز میکشد. ملتفت میشود که دختر مرده است. راوی احساس میکند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشمهای مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشمهای دختر بهطور معجزهآسایی باز میشود و راوی آنها را روی کاغذ میکشد. سپس جسد دختر را تکهتکه میکند و تکه را در چمدان میتپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعشکشی پیدا میشود که راوی و چمدان سنگینش را به شاهعبدالعظیم میبرد. آنجا حین کندن گور، کالسکهچی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا میکند. جسد دختر که دفن شد، راوی تکوتنها در تاریکی میگردد. دوباره پیرمرد کالسکهچی پیدایش میشود و گلدان را به راغه تعارف میکند و او را سوار کالسکه میکند و به خانهاش میرساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه میکند، متوجه میشود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری ه از سوراخ هواخور دیده بود، دور گلدان نیز نقاشی شدهاست. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر میشود. راوی در ادامهٔ داستان خود مینویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار میشود که در آن به شهر ری میگویند، عروس دنیا. یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی و یا وضعیت قرون وسطایی برگشتهاست. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی مینویسد اتفاقی که افتاده که باید آن را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه میترسد و مینویسد که لکههای خون به عبا و شالگردنش چسبیدهاست. راوی اضافه میکند که دیروز مردی جوان بهنظر میرسید، درحالیکه امروز همانند پیرمردی است. شبیه مرد کالسکهچی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچهای روبهروی پنجرهٔ اتاق راوی پهن میکند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا میزند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیمباشی محل دوروبر راوی حاضرند. بهعلاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را مینویسد که هرگز آنها را ندیده و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی میپردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک بهدست به اتاق زنش میرود و حین عشقبازی با او چاقو به بدن زن فرومیرود و زن میمیرد و یکی از چشمهای زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه میکند و مشاهده میکند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار میشود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جستوجو میکند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکهچی همراهبا جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور میشود. راوی به خود نگاه میکند و میبیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مردهای روی سینه حس میکند... کتاب در همینجا تمام میشود.[۱۲۶][۱۲۷]
»
تحلیل و بررسی:
صادق هدایت، اولین بار بوف کور را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، بهشکل چاپ دستی، با خط خودش و بهصورت پلیکپی منتشر میکند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخشهایی از بوف کور بهصورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به سال۱۳۲۰ برمیگردد.[۱۲۸] در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده میکند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانهترین اثر زمان خود را میسازد. در این باره، کار او شبیه کاری است که ادگار آلن پو در شعر معروف «غراب» خود کرده است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و بهطورعمد، با دقت بسیار ساخته است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا میکند که هر جز آن حای از حرفها، اندیشهها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط میدهد و از آن رمان میسازد.[۱۲۹]
مصطفی فرزانه انگیزه هدایت از نوشتن بوف کور را چنین نقل میکند:
فقط میخواهم پیشازاینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خردهخرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر میتوانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.[۱۳۰]
در بوف کور صحنهها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنهها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همهکس و همهچیز در خود مییابد. میبیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگیها، زیباییها و عشوهگریها همچون لاشهٔ مردهای گندانیده شده است. ایمان محکم به پوچبودن، مجازیبودن، منفیبودن، ناپایداربودن، مسخرهبودن دنیا در لابهلای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمیتوان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درون وجود و نوعی دربهدری و آوارگی در نیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجالهها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مردهای که تجزیه شده و لاشهاش گندیده است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار میدهد.[۱۳۱]
قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیکهای قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگواری حفظ کرده است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که بهصورت یک دختر اثیری تجلی میکند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیتهای گوناگون ظاهر میشود، نه اینکه زنهای مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر جریان عشق شکستخوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنشآمیز دیده است و در خود فرورفته و در تنهایی میسوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ میآورد، بنا نهاده شدهاست. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک روز، با اشخاصی معدود و لمسنشدنی و گذرا بیان میکند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبحوار نیستند. شخصیتهای رماناند و به این عنوان هریک بهدقت وصف میشوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهرهشان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونهای از افراد کوچه و خیابان و بهخصوص اطرافیان راوی را میسازند.[۱۳۲]
بهگفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:
بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته شده که کافکا در آن حالت چیز مینوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقتهای این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.[۱۳۳]
از دههٔ بیست که بوف کور برای اولینبار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن موضوع بحثهای بسیار بودهاست. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و بر اساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاهشاه را منعکس میکند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقالهای، این تفسیر را برای نخستینبار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکیها و تلخکامیهای روحش» و دون شأن یک نویسندهٔ مترقی میداند، در عین حال ارزیابیاش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقانآور رنج کشیدهاست.»[۱۳۴] هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:
با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومیرود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایههای لرزان فروانرواییش بهطور مدام افزایش مییابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدانها میپردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن میگوید.[۱۳۵]
همچنین کاوشهای بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف کور شده است. نام کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلنپو و دیگران بهعنوان نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان ذکر شده است. مایکل بیرد در کتاب خود، «بوف کور بهعنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز میکند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگها.» گفته میشود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمیکند. هر نویسندهای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دستوپنجه نرمکردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبیاش ببینیم، مرزها را پشت سر میگذارد و تبدیل به اثری بینالمللی میشود.[۱۳۶]