<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7+%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1</id>
	<title>ویکی‌ادبیات - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7+%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1"/>
	<updated>2026-07-08T20:34:46Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.42.1</generator>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22832</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22832"/>
		<updated>2019-01-29T18:02:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[منوچهر آتشی]]====&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کار «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[محمدرضاروزبه]]====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدعلی بهمنی یکی از حلقه‌های اصلی و اصیل زنجیرهٔ نو غزلسرایی در روزگار ماست. وی در تکوین و تکامل این جریان شعری، طی ده‌های اخیر نقشی به سزا ایفا کرده و آثاری ماندگار از خود برجای گذاشته است. حضور بهمنی در عرصهٔ غزل دهه‌های اخیر در کنار حضور دیگر نام‌آوران این میدان موجب شد که غزل در غبار تکتازی و ترکتازی نوپردازان چه اصیل و چه بدلی گم نشود و بتواند با جذب تابش و تلألو آفاق پیش‌رو، رقصان و رخشان به پیش بتازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[عمران صلاحی]]====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنس بهمنی از بلور و آینه است. هم جنس خودش و هم جنس شعرش. همان طور که حرف می‌زند، شعر می‌گوید و همان طور که شعر می‌گوید، زندگی می‌کند. مفاهیم اشعارش بدون پیچ و خم و دست انداز به خواننده می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[محمد کاظم کاظمی]]====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گمان من، غالباً حالات سادهٔ عاشقانه منبع الهام و سازندهٔ تصویرهای شعر بهمنی هستند. به واقع این نوعی مکتب نوین است.آن چه با همهٔ کمرنگی تخیل، و کم توجهی به پشتوانه‌های فرهنگی، شعر بهمنی را مقبول و مطلوب ساخته است، توانایی شاعر است در تصویرگری هنرمندانهٔ «حالات عاشقانه» و این،البته هنرمندی اندکی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22662</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22662"/>
		<updated>2019-01-26T06:57:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از نگاه دیگران&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[منوچهر آتشی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کار «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[محمدرضا روزبه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدعلی بهمنی یکی از حلقه‌های اصلی و اصیل زنجیرهٔ نو غزلسرایی در روزگار ماست. وی در تکوین و تکامل این جریان شعری، طی ده‌های اخیر نقشی به سزا ایفا کرده و آثاری ماندگار از خود برجای گذاشته است. حضور بهمنی در عرصهٔ غزل دهه‌های اخیر در کنار حضور دیگر نام‌آوران این میدان موجب شد که غزل در غبار تکتازی و ترکتازی نوپردازان چه اصیل و چه بدلی گم نشود و بتواند با جذب تابش و تلألو آفاق پیش‌رو، رقصان و رخشان به پیش بتازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[عمران صلاحی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنس بهمنی از بلور و آینه است. هم جنس خودش و هم جنس شعرش. همان طور که حرف می‌زند، شعر می‌گوید و همان طور که شعر می‌گوید، زندگی می‌کند. مفاهیم اشعارش بدون پیچ و خم و دست انداز به خواننده می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[محمد کاظم کاظمی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گمان من، غالباً حالات سادهٔ عاشقانه منبع الهام و سازندهٔ تصویرهای شعر بهمنی هستند. به واقع این نوعی مکتب نوین است.آن چه با همهٔ کمرنگی تخیل، و کم توجهی به پشتوانه‌های فرهنگی، شعر بهمنی را مقبول و مطلوب ساخته است، توانایی شاعر است در تصویرگری هنرمندانهٔ «حالات عاشقانه» و این،البته هنرمندی اندکی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22661</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22661"/>
		<updated>2019-01-26T06:25:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از نگاه دیگران&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[منوچهر آتشی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کار «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[محمدرضا روزبه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدعلی بهمنی یکی از حلقه‌های اصلی و اصیل زنجیرهٔ نو غزلسرایی در روزگار ماست. وی در تکوین و تکامل این جریان شعری، طی ده‌های اخیر نقشی به سزا ایفا کرده و آثاری ماندگار از خود برجای گذاشته است. حضور بهمنی در عرصهٔ غزل دهه‌های اخیر در کنار حضور دیگر نام‌آوران این میدان موجب شد که غزل در غبار تکتازی و ترکتازی نوپردازان چه اصیل و چه بدلی گم نشود و بتواند با جذب تابش و تلألو آفاق پیش‌رو، رقصان و رخشان به پیش بتازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[عمران صلاحی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنس بهمنی از بلور و آینه است. هم جنس خودش و هم جنس شعرش. همان طور که حرف می‌زند، شعر می‌گوید و همان طور که شعر می‌گوید، زندگی می‌کند. مفاهیم اشعارش بدون پیچ و خم و دست انداز به خواننده می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22519</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22519"/>
		<updated>2019-01-23T12:25:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از نگاه دیگران&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[منوچهر آتشی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کار «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[محمدرضا روزبه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدعلی بهمنی یکی از حلقه‌های اصلی و اصیل زنجیرهٔ نو غزلسرایی در روزگار ماست. وی در تکوین و تکامل این جریان شعری، طی ده‌های اخیر نقشی به سزا ایفا کرده و آثاری ماندگار از خود برجای گذاشته است. حضور بهمنی در عرصهٔ غزل دهه‌های اخیر در کنار حضور دیگر نام‌آوران این میدان موجب شد که غزل در غبار تکتازی و ترکتازی نوپردازان چه اصیل و چه بدلی گم نشود و بتواند با جذب تابش و تلألو آفاق پیش‌رو، رقصان و رخشان به پیش بتازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22493</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22493"/>
		<updated>2019-01-23T07:36:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از نگاه دیگران&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;[[منوچهر آتشی]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کا «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22492</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22492"/>
		<updated>2019-01-23T07:33:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از نگاه دیگران&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
دیدگاه &#039;&#039;منوچهر آتشی&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&lt;br /&gt;
محمد علی بهمنی در غزل، در ردیف معدود شاعرانی است که از همان اول کا «غزل دیگر» گفتند. بهمنی شاعری است که تعمد دارد غزل را نیمایی و نیمایی را متغزل کند. از همین جا بهمنی صاحب سبک و شیوه و شگرد می‌شود.&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22491</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22491"/>
		<updated>2019-01-23T07:06:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوانح عمر&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی بهمنی در پایین مي‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22490</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22490"/>
		<updated>2019-01-23T07:01:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22488</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22488"/>
		<updated>2019-01-23T06:57:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۱: تولد در قطار تهران‌ـ‌اندیمشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: باغ لال، اوّلین مجموعه، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: در بی وزنی، چاپ اوّل، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: ورود به رادیو ایران‌ـ‌تهرانن و خلق ترانه های ماندگار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: باغ لال، چاپ دوم،، انتشارات بامداد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۵: عامیانه‌ها، چاپ اوّل، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: گیسو، کلاه، کفتر(شعر برای کودکان)،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: عامیانه‌ها، چاپ دوّم، انتشارات پدیده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۶: شعر خوانی(ده شب) گوته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۹: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ اوّل، نشر آفرینش.&lt;br /&gt;
۱۳۷۰:  همکاری با مرکز صدا و سیمای خلیج فارس وارائه برنامهٔ صفحه شعر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱:  گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ دوّم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۳: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: آغاز همکاری با هفته نامه«ندای هرمزگان» به عنوان مسئول صفحه ادبی «تنفس در هوای شعر».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: غزل (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: شاعر شنیدنی ست، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۵: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ پنجم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: عشق است (کتاب، سی‌دی و کاست)، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: مهرماه؛ دریافت تنددیس «خورشید مهر» به عنوان برترین غزلسرای ایران، تالار وحدت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۸: شاعر شنیدنی ست، چاپ دوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۹: گزیده ادبیات معاصر، چاپ اوّل، نشر نیستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: شاعر شنیدنی ست، چاپ سوم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده)، چاپ اوّل، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: شاعر شنیدنی ست، چاپ چهارم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود، چاپ ششم، نشر دارینوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۱: تیرماه؛ (مهمان ماه) انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: تیرماه؛ حضور در پنجاه و یکمین نشست کانون ادبیات ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: (مهمان ماه) کتاب، انتشارات انجمن شاعران ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22342</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22342"/>
		<updated>2019-01-21T05:33:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی و کاکایی و ایمان از شورای شعر وزارت ارشاد سال ۱۳۸۶&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
قسمتی از متن استعفإ نامه:&lt;br /&gt;
وزارت ارشاد ناخواسته با کشاندن عیارهای عمدتاًسلیقه‌ای(سیاسی و اخلاقی) به حوزه تولید کلام در موسیقی پاپ، هویت کاذب دیگری به تولیدکنندگان آثار پیش پا افتاده، داده است. دانش برخورد با ابن پدیده اجتماعی در وزارت ارشاد شکل نگرفته است در واقع اراده‌ایی برای شکل گرفتن این دانش نیست، موسیقی و ترانه پاپ به حمایت و هدایت احتیاج دارد.نه نظارت سختگیرانه. تا زمانی که تصور کنیم مردم، نوجوانانی کم آگاه و غافل هستند که هدایتشان در سیاستگذاری دفتر موسیقی برآورده می‌شود، موسیقی دچار همین بلبشوی فرهنگی و تاریخی ست ضمن اینکه گاه در شوراهای پنهان ممیزی شاهد رد آثار بزرگان ادب فارسی نظیر سعدی و حافظ و خیام هستیم.از نظر ما هیچ شورایی صلاحیت رد آثار بزرگان ادب فارسی را ندارد.&lt;br /&gt;
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===استعفإ بهمنی از ریاست شورای شعر دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال ۱۳۹۷&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
متن استعفإ:&lt;br /&gt;
«سال ۱۳۴۲ که به‌مهر‌بانی استادم، گرامی‌یاد فریدون‌مشیری، در‌ رادیو سرودن ترانه را تجربه می‌کردم تا امروز، هرگز از تشویقی مغرور و از انتقادی دلگیر نشده‌ام. در حال‌ حاضر‌ هم با همه‌ تلخی‌هایی که در شورا تحمل می‌کنم، دوست ندارم گله‌مند شرایط باشم.&lt;br /&gt;
اما صادقانه اعتراف می‌کنم که در جوانی‌ اگر ذات کلام در بیان را به‌ درستی نمی‌شناختم، در مسیرِ تا هفتاد‌وشش‌سالگی اندکی شاید آموخته باشم.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|لبم عطش‌زده‌ی بوسه نیست حرف‌ بزن&lt;br /&gt;
| شنیدنت عطشِ روح را می‌افزاید}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
متأسفانه روزگاری را می‌گذرانیم‌ که‌ برای‌تخریب «موسیقی» رندانه‌ دارند ارج باید و نبایدهای کلمه در ترانه را از باورهامان می‌ربایند.&lt;br /&gt;
جهت اطلاع: من با آگاهی‌ِ اشتباهم از قبول ریاست شورای ترانه، نه به‌دلیل این‌که شش ماه است کارشناسانش هم حقوقی دریافت نکرده‌اند، فقط به این دلیل که دیگر مزاحم ترانه‌های ضعیف نباشم، با شرم خداحافظی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
۱۵ شهریور ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.musicema.com/node/359542|پایگاه خبری تحلیلی موسیقی ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22337</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22337"/>
		<updated>2019-01-21T04:47:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه برادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیدار با &#039;&#039;[[اخوان]]&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اولین دیدارم با اخوان را فراموش نمی‌کنم.  &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039; من را معرفی کرد و اخوان با آن لهجه شیرین خراسانی گفت«غزلاتو خیلی دوس دارم من آ»! حتی چند بیت از غزل من را خواند. برای من که اخوان جایگاه فراتری از دیگران داشت این اتفاق، بهترین اتفاقی بود که می‌توانست در دیدار اول بیفتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22312</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22312"/>
		<updated>2019-01-20T16:07:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاهه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه رادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22310</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22310"/>
		<updated>2019-01-20T15:53:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[باغ لال]]، [[در بی‌وزنی]]، [[عامیانه‌ها]]، [[گیسو، کلاه، کفتر]]، [[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]، [[شاعر شنیدنی‌ست]]، [[همواره عشق]]، [[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]] و [[غزل زندگی کنیم]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک، بهمن، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|220px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌، غزل‌سرا، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دههٔ شصت آغاز شد. همان دهه‌ای که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهرهٔ زمخت غزل اجتماعی بود. اگر جسارت بهمنی و هم‌نسلان او یعنی &#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و...، نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به‌تأخیر می‌افتاد. بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید اگر می‌گوید: «جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی‌هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیرگذار بوده‌ است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌ جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به‌سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به‌دنیا آمد که مادرش ام‌البنین باسواد و پدرش محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن و بی‌سواد بود. فرزند هشتم و ته‌تغاری خانواده است. مادر در شمار اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، در رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. شعر در خانواده بهمنی به‌دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد. مادر وقتی همهٔ بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی  یا سعدی‌خوانی بگذارد. نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود، درست مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر اما، محمدعلی را به‌جای مدرسه، به چاپخانه فرستاد. در سن ده‌سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصرخسروی تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشن‌فکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود. او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده‌سالگی سرود و در مجله «روشن‌فکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲ در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی‌چی‌کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعهٔ «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه‌های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهم‌ترین آثار بهمنی است که به چاپ دهم رسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میرعلی قره‌گزلو ازدواج کرد، بهمنی شش فرزند دارد به نام‌های: بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه&lt;br /&gt;
هم‌اکنون رئیس شورای دفتر شعر ارشاد‌ اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیماست. او در سال ۱۳۷۸ به‌عنوان غزل‌سرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به‌عنوان یکی از چهره‌های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه‌سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را درمی‌آوردم؛ اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سؤالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی‌توانم. گفت: «اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی.»&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضا بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد؛ اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!» گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم. دستی به سرم کشید و با خنده گفت: «این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی!» زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم؛ اما هنوز به‌درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای واژه بکر جاودانه|ای شعر موشّح زمانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای چشمه سینه جوش الهام|ای حس لطیف شاعرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شب‌ها که ز دیده خواب گیرد|شعرم به سروده شبانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|بینم که نشسته ای تو بیدار|بر بستر طفل پربهانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|آوازه گرم لای لایت|افکنده طنین مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{ب|شاعر نه منم تویی که باشد|شعرت همه شور مادرانه}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه‌سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت بازمی‌داشت؛ می‌گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوش‌حال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم، غافل از اینکه به‌دلیل سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد. شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد. دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوش‌نویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم: «چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|شرمنده‌ که همت آهو نداشتم| شصت‌وسه سال راه به این سو نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوانده یا نخوانده به پابوس آمدم؟| دیگر سؤال دیگری از او نداشتم}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءالله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخودنخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به‌یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم| ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوبارهٔ ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخرهٔ شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق}}&lt;br /&gt;
{{ب|«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری| به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌ را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم اینکه در راه است، همان آخری باشد. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید اینکه دارد می‌گذرد و همین فرصت ۲تا۸آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به‌سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه‌چهاربیتی که آن‌روز آن پشت خواندم تا اینجا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به‌همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به‌قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌ماندهٔ فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که باهم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و درعین‌حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی...&lt;br /&gt;
به‌هرحال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه‌ای از حسین منزوی به بهمنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سیب===&lt;br /&gt;
یادم نمی‌رود! سال ۱۳۴۸ بود. بهمن اولین فرزندم دوساله شده بود. زبان شیرینش دلخوشی روزگار سختی بود که می‌گذراندم. بیکار بودم و هرچه تلاش می‌کردم کاری پیدا نمی‌شد. یک صبح که آماده بیرون زدن از خانه می‌شدم بهمن را که می‌بوسیدم، معصومانه نگاهم کرد و گفت:«بابا سیب بیار» پایم لرزید. حال عجیبی داشتم. آن روز حاضر بودم هر کاری انجام بدهم تا شب که خانه می‌‌روم سیب برای پسرم برده باشم. به بسیاری از چاپخانه‌ها که کارگر کمکی می‌گرفتند سری زدم اما هیچ کدام پیشنهاد کار ندادند. غروب شد و خسته‌تر از هر روز باید به خانه بر می‌گشتم. فکر کردم امشب کمی دیرتر برمی‌گردم تا بهمن خواب باشد و دست خالی من را نبیند. به خانه که رسیدم بهمن بیدار بود و با همان نگاهه گفت: «سیب» حال بدی داشتم. نمی توانستم برای نگاه معصومانه‌اش پاسخی پیدا کنم. فکری به سرم زد. از خانه بیرون زدم تا خانه رادرم که راه کمی هم نبود پیاده راه افتادم. وقتی همسر برادرم در خانه را به رویم گشود فقط سلامی کردم و یکراست به طرف آشپزخانه رفتم و در یخجال را باز کردم، چند عدد سیب با خوشحالی برداشتم و به  خانفم برادرم گفتم: «پاکت دارید؟» پاکت را گرفتم، سیب‌ها را به سرعت در آن ریختم و گفتم خدا حافظ در راه برگشت در حالی که پاکت سیب را به سینه می‌فشردم شعر «هزار مرتبه کوچک‌تر...» را سرودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کوله بار خستگی‌ام بردوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رنج روز آمده بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بهمن» به شوق میوه سلام‌ام گفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم تهی ز مرحمت باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب هوای خانه چه شرجی بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشانی‌ام چه بارش سردی داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر کن مردی در آستانه در می‌مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی هزار مرتبه کوچکتر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
از چشم‌های کوچک «بهمن ...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[باغ لال]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[در بی‌وزنی]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عامیانه‌ها]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گیسو، کلاه، کفتر]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[شاعر شنیدنی‌ست]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعهٔ شعر]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[همواره عشق]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[مجموعه اشعار]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عشق است]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[چشمه صبح]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[خوب‌ترین حادثه می‌دانمت]] {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[دوستت دارم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[امانم بده]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[غزل زندگی کنیم]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان‌سرا؛ چاپ اول:۱۳۸۸، شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱، ص۴۱&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول:۱۳۹۷، شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵، ص۳۶و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر آنلاین| تاریخ ۲اردیبهشت۱۳۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ ۸تیر۱۳۸۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22028</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22028"/>
		<updated>2019-01-19T09:57:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]]، &#039;&#039;[[همواره عشق]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی ست]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[مجموعه اشعار]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]&#039;&#039;،  &#039;&#039;[[عشق است]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[چشمه صبح]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خوبترین حادثه می‌دانمت]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[دوستت دارم]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[امانم بده]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[غزل زندگی کنیم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهمترین آثار بهمنی است که به چاپ دهمرسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت باز می‌داشت؛ می گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوشحال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم؛ غافل از اینکه بخاطر سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد.شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد.دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوشنویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم:«چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
شرمنده‌ که همت آهو نداشتم \ شصت و سه سال راه به این سو نداشتم&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟\ دیگر سوال دیگری از او نداشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءاله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخود نخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ء شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم&lt;br /&gt;
ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوباره‌ء ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخره‌ء شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری&lt;br /&gt;
به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم این که در راه است، همان آخری باشد.. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید این‌که دارد می‌گذرد و همین فرصت ۸-۲ آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه چهار بیتی که آن‌روز آن پشت خواندم، تا این‌جا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌مانده‌ء فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که با هم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و در عین حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی ...&lt;br /&gt;
به هر حال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه ای از حسین منزوی به بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دیوار سنگی===&lt;br /&gt;
سال چهل و دو آقای مشیری از من خواست به رادیو بروم.شورای شعری بود که همهٔ بزرگان و خوبان شعر، عضو آن بودند. آن زمان مسئولیت تولید و پخش موسیقی در رادیو بر عهده دکتر نیّرسیناو مشیری و نادرپور و کرمانشاهی و دیگر عزیزان این چنینی بود. اولین باری که آقای مشیری من را به نیّرسینامعرفی کرد تا برای رادیو ترانه بنویسم. آقای نیّرسینا نگاهی به سن و سال و قدّ کوتاه من انداخت و راحت جلوی مشیری گفت:« تو این روزگار هر بچّه‌ای از ننه‌اش قهر می‌کنه می‌خواد ترانه بگه»! آقای مشیری از خجالت این حرف سرخ شده بود؛ از بابت اینکه من را برده بود تا معرفی کند و کاری برایم دست وپا شود اما اینگونه با من برخورد می‌شد. مشیری گفت من به ایشون اعتماد دارم و شما به جوونی ایشون نگاه نکنید. نیّرسینا گفت:« خب ایشون بره روی یکی از همین ملودی‌هایی که خونده شده ترانه‌ای بذاره، ببینیم چی می‌شه»! من کاری را همان جا انتخاب کردم و پشت در شورا شروع کردم به نوشتنش. تمام که شد به آبدارچی دادمش تا زمانی که داخل می‌رود، بدهد به آقای مشیری. شورا که تمام شد دکتر نیّرسینا من را صدا زد و گفت:« اینو که از قبل معلومه نوشتی و یادت بوده»! گفتم:« من همین الان روی این ملودی ترانه نوشتم؛ برای اطمینان، شما یه کاری رو خودتون بگید من روی ملودیش شعر بذارم»! گفت:« بچه‌جون من به تو گفتم برو رو هرکاری که دوس داری شعر بذار و بیا! چرا لجبازی می‌کنی و اینجا نشستی؟» مشیری واسطه شد و من را پذیرفتند. شروع نوشتن ترانه برای من از آنجا آغاز شد. اولین ترانهٔ من را انوشیروان روحانی برای رادیو ساخت.&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر  آنلاین| تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ 8 تیر۱۳۸۵ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22016</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22016"/>
		<updated>2019-01-18T18:37:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]]، &#039;&#039;[[همواره عشق]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی ست]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[مجموعه اشعار]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]&#039;&#039;،  &#039;&#039;[[عشق است]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[چشمه صبح]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خوبترین حادثه می‌دانمت]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[دوستت دارم]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[امانم بده]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[غزل زندگی کنیم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهمترین آثار بهمنی است که به چاپ دهمرسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت باز می‌داشت؛ می گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوشحال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم؛ غافل از اینکه بخاطر سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد.شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد.دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوشنویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم:«چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
شرمنده‌ که همت آهو نداشتم \ شصت و سه سال راه به این سو نداشتم&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟\ دیگر سوال دیگری از او نداشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه منزوی به بهمنی===&lt;br /&gt;
بهمنی جان&lt;br /&gt;
انشاءاله که به خیر و خوبی و خوشی، قطار به ایستگاه پایانی دارد می‌رسد و وقت، وقت پیاده شدن است! بعد هم لابد نخود نخود هر که بره خونه خود! تا، کی دوباره کسی یا کسانی در جایی در این دیار پهناور، سبب‌ساز و بهانه دیدار من و تو شود و چه غافل و قدرنشناس و فرصت‌کشیم ماها که چهار پنج روز گرانبها را چون چهار پنج دقیقه‌ء شتابناک، از کف می‌دهیم، تا در لحظه‌ء مشایعت به یاد آوریم که باید به خود آمده باشیم؛ آهای درنگی! آهای آرام‌تر:&lt;br /&gt;
آهسته که اشکی به وداعت بفشانیم&lt;br /&gt;
ای عمر که سیلت ببرد، چیست شتابت؟&lt;br /&gt;
و دیگر چه کسی ضمانت کند دیدار دوباره‌ء ما را؟ به سالی دیگر؟ مهلتی در چهار پنج سال دیگر؟ آی که چه غافلیم و عمر چه بد، در خوابمان می‌گذارد و می‌رود. چشم که می‌گشاییم، می‌بینیم آفتاب در واپسین لحظه‌های پیش از غروب خود است و ما قرار بوده مثلا که در واپسین لحظه‌های پس از طلوع از خواب برخاسته باشیم!&lt;br /&gt;
هیچ‌چیز از این غم‌انگیزتر نیست که مجبور باشی بنشینی فرصت‌های از دست رفته را شماره کنی: یک، دو، سه، سیصد، آه که&lt;br /&gt;
سرم دارد می‌ترکد. و چقدر باید بشمارم؟ یک عمر است دارم می‌شمارم. باور کن خسته‌ام عزیزکم! برادرم! حتی برای تورق یک ورق دیگر خسته‌ام و روزگار رویش سیاه باد که مرا و تو را باید در این لحظه به هم رسانده باشد. دو تا پیرمرد خسته و از نفس‌افتاده و گرفتار در هزارمین نوبت از صعود و هبوط تقدیری‌مان با این دو تا صخره‌ء شوم سنگین روی‌شانه‌هایمان، دو تا «سیزیف»؛ دو تا کوه سرنوشت روی دو تا پشت خم گرفته ناگزیرمان:&lt;br /&gt;
«سیزیف» آموخت از ما در طریق امتحان، آری&lt;br /&gt;
به دوش خسته سنگ سرنوشت خویش بردن را&lt;br /&gt;
راستی کی دوباره؟ دوباره راستی کی بهمنی؟ این‌را می‌پرسم که یادت بیاید که خیلی‌ها هم فرصت نداریم که بخواهی برای آمدن به رشت ناز کنی نازنینم! کسی نمی‌داند چند تای دیگر، اما من می‌دانم که زیاد نخواهد بود. شاید هم این که در راه است، همان آخری باشد.. خوش ندارم بیرحم باشم. اما نمی‌توانم نگویم که: شاید این‌که دارد می‌گذرد و همین فرصت ۸-۲ آذر همین آخری بوده باشد، آخری!&lt;br /&gt;
دیگر مرثیه‌سرایی بس! عمری اهل تغزل بوده‌ام و حالا دلم می‌گیرد که بی‌اراده هی قلم سرکش را به سوی غزل می‌رانم و هی از سوی مرثیه سر درمی‌آورد! راستش آن سه چهار بیتی که آن‌روز آن پشت خواندم، تا این‌جا آخرین غزلکی است که نوشته‌ام. &lt;br /&gt;
خسته‌ام محمّد! خودت می‌دانی که غزل نوشتن هم دل و دماغ می‌خواهد. مثل خود دل بستن. عشق که جای خود را دارد، مثل خود دل‌دل کردن!&lt;br /&gt;
و این‌طور است که احساس پیری می‌کنم و بوی بدی هم به همراه آن احساس می‌کنم. چیزی مثل بوی خستگی، بوی دلزدگی و شاید شبیه بویی که آفتاب لب‌بام باید داشته باشد. بوی کافور و تابوت و این‌طور چیزها را می‌دهم رفیق! خدا تو را سرسبز نگاه بدارد. تو بمانی که ما بوی رفتن احاطه‌مان کرده است. پس فرصت، غنیمت! امروز و امشب هم با ما باش، فردا هم. رشت هم بیا! زنجان هم بیا! خلاصه تا می‌توانی بیا که همدیگر را بو کنیم. لعنت به روزگار که به قول شهریار: حرفه‌اش پریشان کردن جمع مشتاقان است!&lt;br /&gt;
و من چه شوقی در دلم می‌تپد که تو را مثل آخرین لحظه‌ها، مثل ته‌مانده‌ء فرصت‌ها، مثل ته بشقاب غذایی که از کودکی دوست داشته‌ام، بلیسم! مثل آخرین بشقابی که زندگی از خورش فسنجان به دستم می‌دهد.&lt;br /&gt;
بنشین که با هم بخوریم رفیق! بنشین!&lt;br /&gt;
این از دلتنگی‌ها! اما زندگی آن‌روی دیگرش هم هست! آن‌روی جدی و در عین حال تلخ‌تر از زندگی! واقعیت‌های زندگی ...&lt;br /&gt;
به هر حال خسته نباشی برای همه چیز و ممنون برای همه چیز.&lt;br /&gt;
حسین منزوی&lt;br /&gt;
۱۱ آذر ۷۸&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه ای از حسین منزوی به بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر  آنلاین| تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.cloob.com/c/bahmani_poem/88581|عنوان = نامه منزوی به بهمنی |ناشر = رسانه هاو کلوپ| تاریخ 8 تیر۱۳۸۵ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22010</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22010"/>
		<updated>2019-01-18T12:25:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]]، &#039;&#039;[[همواره عشق]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی ست]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[مجموعه اشعار]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]&#039;&#039;،  &#039;&#039;[[عشق است]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[چشمه صبح]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خوبترین حادثه می‌دانمت]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[دوستت دارم]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[امانم بده]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[غزل زندگی کنیم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهمترین آثار بهمنی است که به چاپ دهمرسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
===اولین شعر===&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف===&lt;br /&gt;
در شصت و سه سالگی دعوت شده بودم برای داوری جشنواره شعر رضوی. حقیقتی مرا از قبول این دعوت باز می‌داشت؛ می گفتم وقتی هنوز شعری شایسته برای حضرت نگفته‌ام نباید به خود، اجازهٔ داوری شهر رضوی را بدهم! محل اقامت‌مان نزدیک حرم بود. به حرم رفتم حدود دو و نیم شب، صحن خلوت بود و خوشحال از اینکه چه وقت خوبی را برای زیارت انتخاب کردم؛ غافل از اینکه بخاطر سردی هوا، جمعیت به داخل حرم پناه برده است. به ورودی مردانه رفتم فوج جمعیت جایی برای ورود نگذاشته بود فکر کردم نمی‌خواهد اجازه ورود به من بدهد.شرمگین از دور سلامش کردم و در صحن ماندم، ناگهان گرمای غزل «اعتراف» ذهن و زبانم را تسخیر کرد.دو ماه بعد از جشنواره تلفنی به من شد و اجازهٔ خوشنویسی بیت آخر این غزل را برای نصب بر سر در یکی از ورودی‌های حرم خواستند. پرسیدم:«چرا فقط این بیت؟» پاسخ دادند زوار بسیاری هستند که نمی‌دانند خوانده به زیارت آمده‌اند یا نخوانده!&lt;br /&gt;
شرمنده‌ که همت آهو نداشتم \ شصت و سه سال راه به این سو نداشتم&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟\ دیگر سوال دیگری از او نداشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر  آنلاین| تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22007</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=22007"/>
		<updated>2019-01-18T11:17:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]]، &#039;&#039;[[همواره عشق]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[هوا دونفره هم که باشد در من جمعیتی ست]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[یه حرف یه حرف حرفای من کتاب شد]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده‌ای از پنج کتاب در یک کتاب]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گزیده اشعار محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[مجموعه اشعار]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[صبح زود یه قاصدک سوار باد خنک]]&#039;&#039;،  &#039;&#039;[[عشق است]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خیال که خیس نمی‌شود چتر برای چه؟]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[چشمه صبح]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[خوبترین حادثه می‌دانمت]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[دوستت دارم]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[تنفس آزاد با محمدعلی بهمنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[امانم بده]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[این خانه واژه‌های نسوز دارد]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[غزل زندگی کنیم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
مجموعه های &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است ]]&#039;&#039; مهمترین آثار بهمنی است که به چاپ دهمرسیده‌اند. &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر  آنلاین| تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21893</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21893"/>
		<updated>2019-01-16T09:41:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.khabaronline.ir/news/145476/800%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان = ۸۰۰ صفحه با شاعر گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود |ناشر = خبر  آنلاین| تاریخ ۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ - ۱۱:۳۸&lt;br /&gt;
 }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21884</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21884"/>
		<updated>2019-01-16T08:20:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد.مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد. &amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر شعرارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی|ناشر = پرتال جامع علوم انسانی| تاریخ بازدید = ‍۱۵ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = بهار و تابستان۱۳۹۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21878</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21878"/>
		<updated>2019-01-16T08:07:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است،‌جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;احمد امیرخلیلی، روزگار من و شعر .&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۴۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[روزگار من و شعر(کتاب)]]؛ احمد امیرخلیلی؛ تهران؛ انتشارات نگاه؛ چاپ اول: ۱۳۹۷. شابک ۹۷۸۶۰۰۳۷۶۳۸۵ ص ۳۶ و۲۴۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی|ناشر = پرتال جامع علوم انسانی| تاریخ بازدید = ‍۱۵ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = بهار و تابستان۱۳۹۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21876</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21876"/>
		<updated>2019-01-16T07:39:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. و معتقدند که: با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب کسی هنوز عیار تو را نسنجیده‌است، جشن‌نامهٔ محمدعلی بهمنی‌، به سعی علیرضا‌قزوه،  ۱۳۸۳، ص ۳۶ و ۲۴۷.&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی|ناشر = پرتال جامع علوم انسانی| تاریخ بازدید = ‍۱۵ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = بهار و تابستان۱۳۹۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21794</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21794"/>
		<updated>2019-01-15T10:07:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[کسی هنوز عیار تو را نسنجیده]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
* [[کسی عیار تو را هنوز نسنجیده است(کتاب)]]؛ علیرضا قزوه؛ تهران؛ انتشارات داستان سرا؛ چاپ اول: ۱۳۸۸. شابک ۹۶۴۷۹۷۵۴۱ ص ۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی|ناشر = پرتال جامع علوم انسانی| تاریخ بازدید = ‍۱۵ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = بهار و تابستان۱۳۹۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21782</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21782"/>
		<updated>2019-01-15T08:46:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://ensani.ir/fa/article/360961/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C‏|عنوان = بررسی غزل بهمنی|ناشر = پرتال جامع علوم انسانی| تاریخ بازدید = ‍۱۵ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = بهار و تابستان۱۳۹۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21725</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21725"/>
		<updated>2019-01-14T12:05:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که روزی ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای شعر و موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای ترانه صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21710</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21710"/>
		<updated>2019-01-14T10:27:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: /* داستانک */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای موسیقی صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه\&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام\ &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد\&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار\&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت\&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد\&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21709</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21709"/>
		<updated>2019-01-14T10:23:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: /* داستانک */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای موسیقی صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21708</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21708"/>
		<updated>2019-01-14T10:23:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: /* داستانک */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای موسیقی صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21707</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21707"/>
		<updated>2019-01-14T10:21:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای موسیقی صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
اولین شعر&lt;br /&gt;
داشتم وارد نه سالگی می‌شدم که شادروان مشیری با مهری که در سخنش داشت به من گفت: «تو می‌توانی شعر بگویی!» و من ناگهان اتفاقی را در خود حس کردم که هنوز هنگام سرودن شعر، همراه من است. یکی دو هفته سعی کردم که شعری بگویم و موفق نمی‌شدم. دست زیر چانه می‌گذاشتم و به فکر فرو می‌رفتم. ژست شاعرانی را در عکس‌ها دیده بودم که انگشت روی لپ‌شان گذاشته بودند و داشتند می‌نوشتند؛ من هم ادایشان را در می‌آوردم اما شعر به سراغم نمی‌آمد. بعد از دو هفته که استاد را دیدم اولین سوالش از من این بود که «شعر گفتی؟». پاسخ دادم: هر چه فکر می‌کنم، نمی توانم. گفت:«اگر به کسی که از همه بیشتر دوستش داری فکر کنی، می‌توانی شعری برایش بگویی».&lt;br /&gt;
در آن سن و سال طبیعی بود که مادرم را از همه بیشتر دوست داشته باشم. چند روزی در مجله‌ها گشتم و هر کلمه‌ای را که حس کردم به زیبایی مادرم است. نوشتم. معنایش را هم از خود مادرم می پرسیدم! کلمه «موحشّح» یکی از آن کلمات بود. آن روزها وقتی می‌خواستند از کسی امضإ بگیرند، می‌گفتند «موشّح بفرمایید»! من از احترامی که در این کلمه بود و از موسیقی درونی آن لذت می‌بردم. شعر «مادر» که اولین شعر چاپ شدهٔ من است، با کلمات انتخاب شده نوشته شد اما آقای مشیری وقتی این شعر را خواند، گفت: «این کلمه‌ها چیست که ردیف کرده‌ای؟!». گفتم می‌خواستم شعرم در شأن مادرم باشد؛ گشتم و انتخابشان کردم . دستی به سرم کشید و با خنده گفت: « این کلمه‌ها را باید در حافظه‌ات ثبت کنی»! زیاد متوجه مفهوم حرف استاد نمی‌شدم اما هنوز به درستی یادم مانده است که از آن به بعد یاد گرفتم نباید تصمصیم بگیرم و شعر را بنویسم؛ آموختم که باید منتظر شعر بمانم تا من را بنویسد.&lt;br /&gt;
ای واژه بکر جاودانه&lt;br /&gt;
ای شعر موشّح زمانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای چشمه سینه جوش الهام &lt;br /&gt;
ای حس لطیف شاعرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها که ز دیده خواب گیرد&lt;br /&gt;
شعرم به سروده شبانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بینم که نشسته ای تو بیدار&lt;br /&gt;
بر بستر طفل پربهانه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
آوازه گرم لای لایت&lt;br /&gt;
افکنده طنین مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر نه منم تویی که باشد&lt;br /&gt;
شعرت همه شور مادرانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21697</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21697"/>
		<updated>2019-01-14T08:28:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = صدیقه قره‌گزلو&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهمنی در خانواده‌ایی به دنیا آمد که مادر با سواد و پدر بی‌سواد بود، فرزند هشتم و ته تغاری خانواده هست. مادر ام‌البنین نام داشت و جزو اولین دسته از دانش‌آموزانی بود که در ایران، از رشتهٔ زبان فرانسوی فارغ‌التحصیل شده بود. پدر محمدحسین و سوزنبان راه‌آهن بود. شعر در خانواده بهمنی به دلیل علاقه زیاد مادر و برادران به شعر سفره‌ای بود که ده‌ها بار پهن می‌شد، مادر وقتی همه بچه‌ها دور هم جمع می‌شدند می‌خواست که در خانه شاهنامه‌خوانی یا حافظ‌خوانی و یا سعدی‌خوانی داشته باشند، نکته جالب آن تسلط مادر بر این اشعار بود مثل کسی که کارگردان یک تئاتر باشد به بچه‌ها می‌گفت که کدام بیت‌ها را باید با قدرت و حماسی خواند و کدام بیت‌ها را آرام و با طمأنینه. بهمنی با شنیدن این چیزها بزرگ شد. پدر بجای مدرسه او را به چاپخانه فرستاد. در سن ده سالگی در چاپخانه «تابان» در خیابان ناصر خسرو تهران کار می‌کرد. مجله‌ٔ «روشنفکر» نیز در آن چاپخانه چاپ می‌شد و مسئول صفحه «هفت تار چنگ» آن &#039;&#039;[[فریدون مشیری]]&#039;&#039; بود، او اولین کسی بود که به بهمنی گفت می‌تواند شعر بگوید. اولین شعر را برای مادرش در ده سالگی سرود و در مجله «روشنفکر» در سال ۱۳۳۱ چاپ شد و اولین مجموعه «باغ لال» در سال ۱۳۵۱ در انتشارات بامداد منتشر شد و از آن زمان تاکنون آثار متعددی از ایشان منتشر شده است. &lt;br /&gt;
بهمنی از سال ۱۳۴۵ همکاری خود را با رادیو آغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد. تا سال ۱۳۵۲در تهران بود و پس از آن ساکن بندرعباس و مسئول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چی چی کا شد.&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۸ با خانم صدیقه میر علی قره‌گزلو ازدواج کرد،بهمنی شش فرزند دارد که به ترتیب بهمن، ترانک، ساده، آیه، غزل و واژه هستند.&lt;br /&gt;
او در سال ۱۳۷۸ به عنوان غزلسرای نمونه کشور و در سال ۱۳۸۵ نیز به عنوان یکی از چهره های ماندگار شعر معرفی شده است.&lt;br /&gt;
هم اکنون رئیس شورای دفتر موسیقی وزارت فرهنگ و‌ارشاد‌اسلامی و همچنین رئیس شورای موسیقی صدا‌و‌سیما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21571</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21571"/>
		<updated>2019-01-12T08:05:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌ و مدرس شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان‌گذاران غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;،&#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مجموعه شعر]] و..&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاه‌های شعر معاصر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات بهمنی را آغازگر شعر «گفتار» یا غزل «گفتار» می‌دانند. با غزل‌های بهمنی دورهٔ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پر‌شور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش با قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زخمت غزل اجتماعی بود.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او (&#039;&#039;[[منزوی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[بهبهانی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[نیستانی]]&#039;&#039; و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد.بهمنی در غزل‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گویداگر می‌گوید:«جسمم غزل است امّا روحم همه نیمایی ست». در بین آثار بهمنی &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود]]&#039;&#039; بی هیچ تردید در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر گذار بوده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21439</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21439"/>
		<updated>2019-01-11T13:28:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = محمدعلی بهمنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح_تصویر            = &lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر٬ ترانه‌٬ مدرس و مسٔول کارگاههای شعر معاصر&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             =۲۷فروردین۱۳۲۱ (۷۶ سال)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = دزفول&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              =از بنیان٬گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعرِ غزل‌سرا و ترانه‌سرا&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;[[باغ لال]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[در بی وزنی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عامیانه‌ها]]&#039;&#039; &#039;&#039;٬ [[گیسو٬ کلاه٬ کفتر]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[گاهی دلم برای خودم تنگ می٬شود]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[غزل]]&#039;&#039;٬ &#039;&#039;[[شاعر شنیدنی است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[عشق است]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[ یه حرف حرفای من کتاب شد(امانم بده) ]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[این خانه واژه‌های نسوزی دارد]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[من زنده‌ام هنوز غزل فکر می‌کنم]]&#039;&#039;٬&#039;&#039;[[غزل زندگی کنیم]]&#039;&#039; &#039;&#039;[[چتر برای چه؟ خیال که خیس نمی‌شود]]&#039;&#039;، و &#039;&#039;[[مجموعه شعر]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر یا همسران         = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                =ترانک٬ بهمن٬ ساده٬ آیه٬ غزل و واژه&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وبگاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[File:MohammadAli-Bahmani.jpg|thumb|محمدعلی بهمنی|280px]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۲۷فروردین۱۳۲۱ در دزفول)، شاعر‌٬ غزل‌سرا٬ ترانه‌سرا٬ تصنیف‌سرا و از بنیانگذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و مدرس و مسئول کارگاههای شعر معاصر.   &lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://hamshahrionline.ir/details/32121‏|عنوان = زندگی‌نامهٔ محمدعلی بهمنی|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = ۳۱شهریور۱۳۸۶}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/famous_man/2012/12/11/86831.html|عنوان = محمدعلی بهمنی، غزل‌سرای ایران|ناشر = وبگاه تبیان زنجان}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21137</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21137"/>
		<updated>2019-01-08T09:53:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: صفحه را خالی کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21099</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21099"/>
		<updated>2019-01-07T16:55:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039; (زاده27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب‌سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر اهالی ادبیات، بهمنی یکی از شاعران مؤثر بر جریان غزل امروز و از بنیانگذاران غزل «گفتار» است. اگر جسارت بهمنی و همنسلان او(منزوی، بهبهانی، نیستانی و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد. از بین آثار او «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» بی هیچ تردیدی، در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر‌گذار بوده‌است.با غزل‌های بهمنی، دورۀ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پرشور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش یا قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زمخت غزل اجتماعی بود. بهمنی به «غزل عاشقانه» پرداخت.بسیاری بر این عقیده‌اند که در غزل‎‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید: «در جسم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21098</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21098"/>
		<updated>2019-01-07T16:55:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;محمدعلی بهمنی&#039;&#039;&#039;(زاده27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب‌سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر اهالی ادبیات، بهمنی یکی از شاعران مؤثر بر جریان غزل امروز و از بنیانگذاران غزل «گفتار» است. اگر جسارت بهمنی و همنسلان او(منزوی، بهبهانی، نیستانی و ...) نبود قطعاً دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد. از بین آثار او «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» بی هیچ تردیدی، در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر‌گذار بوده‌است.با غزل‌های بهمنی، دورۀ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پرشور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش یا قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زمخت غزل اجتماعی بود. بهمنی به «غزل عاشقانه» پرداخت.بسیاری بر این عقیده‌اند که در غزل‎‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید: «در جسم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21052</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21052"/>
		<updated>2019-01-07T13:09:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&amp;quot;محمد‌علی بهمنی&amp;quot;(27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب‌سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر اهالی ادبیات، بهمنی یکی از شاعران مؤثر بر جریان غزل امروز و از بنیانگذاران غزل «گفتار» است. اگر جسارت بهمنی و همنسلان او(منزوی، بهبهانی، نیستانی و ...) نبود قطعآ دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد. از بین آثار او «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» بی هیچ تردیدی، در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر‌گذار بوده‌است.با غزل‌های بهمنی، دورۀ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پرشور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش یا قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زمخت غزل اجتماعی بود. بهمنی به «غزل عاشقانه» پرداخت.بسیاری بر این عقیده‌اند که در غزل‎‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید: «در جسم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21046</id>
		<title>محمدعلی بهمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DB%8C&amp;diff=21046"/>
		<updated>2019-01-07T13:00:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: صفحه‌ای تازه حاوی «محمدعلی بهمنی» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدعلی بهمنی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21023</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=21023"/>
		<updated>2019-01-07T10:03:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;محمد‌علی بهمنی&#039;&#039;&#039; (27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر اهالی ادبیات، بهمنی یکی از شاعران مؤثر بر جریان غزل امروز و از بنیانگذاران غزل «شعر گفتار» است.اگر جسارت بهمنی و همنسلان او(منزوی، بهبهانی، نیستانی و ...) نبود قطعآ دهه‌ها و شاید بیشتر، نوگرایی در غزل به تأخیر می‌افتاد. از بین آثار او «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» بی هیچ تردیدی، در روند غزل معاصر، مجموعه‌ایی تأثیر‌گذار بوده‌است.با غزل‌های بهمنی دورۀ بازگشت به خویش در شعر اجتماعی پرشور و آرمانگرای دهه شصت آغاز شد. همان دهه که نسل جوان و جوینده‌اش یا قلم و چکش مشغول حکاکی چهره زمخت غزل اجتماعی بود. بهمنی به «غزل عاشقانه» پرداخت.بسیاری بر این عقیده‌اندکه در غزل‎‌هایش هماره چشمی به نیما دارد و بسیار درست می‌گوید: «در جسم غزل است امّا روحم همه نیمایی‌ست».&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20978</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20978"/>
		<updated>2019-01-07T06:22:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&#039;&#039;&#039;محمد‌علی بهمنی&#039;&#039;&#039; (27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20960</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20960"/>
		<updated>2019-01-06T19:07:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد‌علی بهمنی (27 فروردین 1321 دزفول) شاعر، غزل‌سرای صاحب سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20950</id>
		<title>کاربر:نویسا مظفر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1&amp;diff=20950"/>
		<updated>2019-01-06T18:04:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;نویسا مظفر: صفحه‌ای تازه حاوی «محمد‌علی بهمنی (27 فروردین 1321 اندیمشک) شاعر، غزل‌سرای صاحب سبک، ترانه‌سرا،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد‌علی بهمنی (27 فروردین 1321 اندیمشک) شاعر، غزل‌سرای صاحب سبک، ترانه‌سرا، تصنیف‌سرا، از بنیان‌گذاران شیوه غزل نو یا نیمایی و نیز مدرس و مسؤل کارگاههای شعر معاصر است.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>نویسا مظفر</name></author>
	</entry>
</feed>